مرثیه دلتنگی

به یاد یازدهمین اسفند دلتنگی ام

 در سیاه ترین خانه

 بوسه های بر گونه

                          دست های روی شانه را

گم کردم

.

دستان مرده شورها

دلم را 

        در تنور 

چرخاندند

.

موج دستان

با وزش خیس لااله الا الله

سایه ام را 

به قعر انداختند

.

می دانم

کودکی و جوانیم

لبخند و 

         خشم هایی

که محبت را شلیک می کردند

خاک شدند

و مهتابی 

که از تاریکی رهایم میکرد

و زمزمه هایی 

که خاطره هایش را

در من

قل قل می زد

.

اکنون من

به یاد  پدر

در سکوت 

             تاریکم ! ....

       

          

 

/ 75 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضوان محمدرضايي

سلامـــ... سالـ نو مباركـــــــ... دوستــــــــ به صرف يه قهوه ي تلخ دعوتين! بروزم و منتظر [گل]

نعیمه درویشی(بهونه بارون)

درود نادر نظامی پس کجاست؟ همه چشم به راه آمدنتان هستند...بهار چند روزی است تازه مان کرده ...نکند خواب مانده اید و شاید به هوای لالایی ننه سرما یادتان رفته زمستان گذراست؟؟؟ منتظر بازگشتتان به دنیای مجازی با دنیا دنیا از دنیای اشعارتان هستیم شاعرانه در نوروز روزتان را نو سبز کنید

میثم همرنگ

سلام جناب نظامی جان و عزیزم سال نو بر شما مبارک دلتنگی مرا به خانه تان کشاند هر کجا هستید شاد باشید بزرگوار یا حق

علیرضا مجابی

سلام و آرزوی سالی نو برای شما و کارهای پیش رو.[گل][گل][گل]

نعیمه درویشی(بهونه بارون)

درود خوشحالم كه صفحات وبتون اگرچه به روز نمي شه اما شما هنوز در دنياي مجازي هستيد...نبودتون نگران كننده بود .خوشحالم كه سلامت هستيدو منتظر اشعار نابتون در سال جديد هستيم. سفرتون بي خطر شاعرانه هايتان سبز

صادق صادقی

آید بهار و پیرهن بیشه نو شود نوتر برآورد گل ، اگر ریشه نو شود زیباست روی کاکل سبزت کلاه نو زیباتر آن‌که در سرت اندیشه نو شود منوچهر آتشی نوروزتان مبارک صادق صادقی

مردآرام

در انزوا تنها آرزویم دوام آوردن و تمام نشدن بود. در انزوا خودم را به دو نیمه تقسیم کرده بودم تا یکی محک بزند این خودم را و دیگری آن خودم را. در انتها فهمیدم که باید یک خود واحد باشم.یک خود که او را دوست دارد. لی لی کنان در کنار او می دود.بستنی می خورد و از ته دل قهقه می زند. اما این او کیست؟ آیا همین پسربچه6ساله ای که در ذهنم زندگی می کند نیست؟ در انزوا یاد گرفتم که:«پر سیمرغی بکارم نمیاد-قصه نگو-!! من خودم،خودم باید طلسم دیو رو بشکنم» به یاد حسین کرد شبستری در برابر دیو شش سر تنهایی قداره کشیدم و از پای در آوردمش. «گرامیش دارید و توشه خورید***چو پرورده شد تن،روان پرورید» دست گذاشتم روی زانوهایم،بلند شدم و جشن گرفتم این شناخت از خودم را. اما اگر زانو نداشتم... *** یک هفته بعد... دوستان خوب مردآرام دیگر آرزوی مرد آرام این است که نه مرد باشد نه آرام،یک درخت سبز باشد بی غرور. تا بتواند قد بکشد و برود تا اوج فواره. دعوتتان می کنم به خواندن و نظر دادن درباره داستان«زانو بزن» یادتان باشد: «جز از کهتری نیست آیین من***مباد آز و گردن کشی دین من» چون: «بزرگی

میثم همرنگ

درود بر جنا نظامی ی عزیز به روزم و منتظر نگاه ارزشمندتان بر کارم به امید دیدارتان یا حق

حسین رضایی

سلام نادر عزیز.مسلم است که فاصله ها باغث کم رنگ شدن دوستی ها نمی شود.به روزم به چمد کار.خوب وخوش می خواهمت