مرگ شعر

خواستم از شعر بگویم

دکمه هایم باز شد

عریانی ام از من عکس گرفت

و با روبانی سیاه بر دوش

روی تاقچه نشاند

خیال

مرا 

خوب اندازه نگرفته بود

درد اینچنینی را

لباسی برازنده اش نیست

گورهایی

که برای حفاظ

از نورهای کوچک کنده اند

شعرهایم را

چال می کنند

/ 12 نظر / 44 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسین علیزاده

سلام جناب نظامی! خواندمتان شروع و پایان کار خوب است و فکر میکنم با کمی کم کردن از توضیحات اضافی مثل: درد اینچنینی را لباسی برازنده اش نیست میشد به ایجاز بیشتری رسید...

مهر

مرسی رفیق[گل] .................... .. .. .. توی تمام این گوشی ها فریاد ... فریاد کن!

محسن عاصی

گفتم : « وقتی انقلابا توی بغل تاریخ می میرن ، دلت می خواد برگردی تهران ، حتی اگه شش ماه ساکت بوده باشی » گفت: « آدم باید زنش رو دوست داشته باشه ، حتی اگه پشت در وزارت محترم ارشاد جا بمونه ! » گفتم :« نه ! این رودخونه ی خودمونه ! » گفت :« خُب؟ زمان جنگ ، اینجا یه کافه بود .» . . . بعد از مدتها وبلاگ با یک شعر تازه به روز شد و منتظر خوانش و نقد شماست به گاوخونی خوش آمدید

حسین رضایی

سلام نادر عزبز.یکیاز بهترین سعرهایی بود که این اواخر از ت خواندم.

محبوبه میم

این شعرت در اوج زیبایی یکی از تلخ ترین ترین هایی بود که از شما خوانده ام .

روایت پارسی

رود به نادر عزيز ديروز دوست امروز دوست فردا رو خدا بزرگه[نیشخند]

شهرزاد(بانوی کویر)

سلام بعضی از فیلم ها را دیده بودم و بقیه را خواهم دید.ممنون از بابت معرفی. برقرار مانی و شاد

مهتاب یار

شعر هایتان زیباست و دل نشین. به من هم سر بزنید خوشحال می شم[لبخند]