دو شعر - شب شکار و پیانو (ویرایش جدید )

شب شکار

 

همین شب بود

باز نعره ای درخشید

پنجره را باز کردم

چشم هایم به چشم گرگی زل زد

که استخوان هایم بر دهانش بود

و فریادی :

" هوا سرد است "

ناچار  همدیگر را رها کردیم

او با زوزه هایش

                   من با گرگر بخاری

و

   ما

        در یک قاب

                      آویزان شدیم !

 

 

--------------------------------------------------

پیانو

زندگی یک پیانو

در طویلی نت هایش جاری است

اکورد دست چپ فرو می ریزد

اما پاروهای دست راست خفته اند

و پایان نمایش

کف زدن های آبشاری است 

. . . . . 

پاروهای خواب می بینند

روی آب می نویسم 

 

 به علت جدید بودن پست پیانو شعر شب شکار را به همین پست اضافه کردم ، لذا سه نظر اول صرفا مربوط به شعر پیانو می باشد . با تشکر   

 

 

 

/ 22 نظر / 292 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسین علیزاده

سلام جناب نظامی عزیز،شما لطف دارید به من... کارهایتان بهتر شده...نظر بهزاد را خواندم و من هم باهاش موافقم...اما چیز دیگه ای که به ذهنم میرسه بگم ، عناصر اصلی شعرتان (موتیف ها) از کارکرد و مفهوم اصلی خود هنوز کاملا خنثا نشده و هنوز بار معنایی گذشته شان را به همراه دارند، زمانی این عناصر نقشی ویژه در متن می گیرند و خودی متن می شوند که در روابط همنشینی متن تغییراتی به وجود آید و سطرها و گزاره ها از باری که تا به حال بر دوش داشته اند و نقش کارکردی و استعمالی خود خنثی شوند...یعنی همان ساختار شکنی.... از نقش لحن و زبان هم در شعر غافل نشوید،(بیشتر منظورم سطرهای اول این شعر است...)سطرهای اول را کنار هم دیگر اگر بچینید متوجه منظورم می شوید...گاه با استفاده از لحن و ترکیبات فرمیک می شود دو سطر را در یک سطر خلاصه کرد پایان کار اما بسیار به دلم نشست، و ما در یک قاب آویزان شدیم

مصطفا فخرایی

سلام دوست عزیز کارهای ارزنده ای را خواندم. شاد و سربلند!

محمدعلی حسنلو

سلام دوست عزیزم . در اینکه نسبت به گذشته تغییراتی در شعرت اتفاق افتاده شکی نیست .ولی هنوز زبانی به آن سطحی که باید نرسیده . می شد بعضی سطرها فشرده تر بگویی .سطرهای میانی این شعر خیلی افت کرده اند . اندیشه شاعر قابل درک است ولی نحوه ارئه آن و نوع بیانش اثرگذار نیست متاسفانه . من احساس می کنم وجود سطری مثل : ناچار همدیگر را رها کردیم توضیح اضافیست . اما پایان شعرت را دوست داشتم . و این همان نشان دادن است که بار ها باهم حرفش را زده ایم .در این قسمت شعر واقعا دارد اتفاق می افتد . ....... تولدم 14 آذر بود دیگه گذشت . شیرینی ؟ امروز که نیستم و هفته ی بعد هم شاید نیام سه شنبه ، پس موند چند هفته ی دیگه .تا اون موقع هم همه یادشون رفته [خنده]

ناهور

درود کمی دیر آمدم ببخشید هر دو کار را خواندم... فضای کار اول را دوست نداشتم.زمخت بود و به دلم ننشست.یک جور هایی بار سنگینی را روی دوش شعر گذاشته...شاید به علت استفاده از یک سری کلماتی چون گرگ و نعره و حتی شب شکار خصوصا ابتدای کار. اما از حضور پنجره استقبال کردم...به جا وارد کار شد و دریچه ای تازه را به فضای کار گشود... اما در مورد کار دوم: قبلا هم یک کار ژیانویی از نادر نظامی خوانده بودم...هرچند متاسفانه چیز زیادی از آن در ذهنم نمانده نمی دانم آن کار است یا نه...اما با تجربه هایی که نگاهم را تغییر داده روی این کار می نویسم: ساده شروع شده....از ابتدایی ترین تصویر اما گسترش معنایی که به آکورد ها و رسیدن به پاروها و کف های آبشاری عمق بخشی شاعار را به دست یافته ترین معانی نشان می دهد... کار دوم بیشتر به دلم نشست( شاید به خاطر فضایش) مانایی سزاوارتان

بهار

جنس نوشته هایتان عوض شده. مبهم تر می نویسید. اما مثل همیشه زیبا. موفق باشید.

ماندانا حسنلو

با سلام. دعوتید به شعر خوانی ونقد.حضورتان خوشحالم می کند. ممنونم.

مهتاب یار

همیشه پایان نمایش کف زدن است؟؟؟ بیا به کلبه زمستانیم. پر از برف و حرف است. مهتاب یار منتظر شعله های آتشینت.[گل]

m.b

زیبا بود.خوشحال می شوم به وب من سر بزنید در مورد شعرها و دست نوشته های بنده نظر بدهید.

ماکان

من همون طور که می دونین شعر دوم رو خیلی دوست دارم! به من هم سر بزنین... خوش حال می شم.