مشتری برای مردی ام - دل نوشته
ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۸  

ادامه این دل نوشته را با کلیک کردن ادامه مطلب بخوانید .

 

همیشه برای مردی ام مشتری هست

در قامت یک خواب

یک سکوت

با کت و شلوار رویا

رگ خیابان ها

که عاشق تپش گام های منند

پشت در این خانه پیچ خورده اند

و از حنجره ام

که روزی در کوچه های شهر می وزید

بازدم شبنم روی شیشه مانده است

 


همیشه دنبال کتانی هایم

دنبال آوازهایم

دنبال یک در

یک پرواز

که تنها سهمش برای من

پرهای بالشت زیر سر است

و یک نگاه

چشم هایم به چشم شب زل زده است

همیشه کسی است که مرا می خواند

تا با هق هق هایش

لالایی ام باشد

در حجم میان دیوارها

که انبوه سیاهی بر سرم می ریزند

غم را در جیب هایم پنهان کرده ام

و ستاره هایمان در آسمان هایی نصب می شوند

که سقف شهر ما نیست

بر آسمان این شهر ستاره ها را می کشند

تیرهایی که گاه زوزه کشان

برای دهان گرگان جگرگوشه می برند

کشته همان بذرهایی هستند

که در چاله های کودکی

از خون ما کاشتند

و همان زبان مادری امان می شود

که از دهان خواهرم

آنگاه که تیر خورد و افتاد

با سئوالی به اندازه ی کهکشان چشمانش

جاری  شد

و محبت

همان اسماعیلی می شود

که ناباورانه قربانی شدنش را

بدست ناپدران باور می کند

همیشه در بازگشت باز است

و بستن در آسان !

گاه مردی ام را به آینه می فروشم

در شستن اشکان

و چه آسان

به خواب خرگوش رفتن

با خمیازه های تلویزان

در نمایش فیلم های سینمایی تکراری

مانند وقوع قتلی در آلمان !

و شاگردان مردانگی

در تعطیلی مدرسه

با پاک کن شب سیاه می کنند

مسجد عزا را / قاتل را / گریه را

و دست هایی که از دیوار

برای نجات بیرون آمدند

در پشت دیوارها غرق شدند

صحبت از سبز شدن نمی کنم

صحبت از لرزه نهال ها

زیر هجوم نگاه تبرهاست

صحبت از آینه ای است

که روبرویم ایستاده

و با اشک می نویسد

و به دنیا آمدن مادران داغدیده را تسلیت می گوید

همیشه برایم مشتری هست

پرده را بکشم

می توانم در خلوتم

خیابان های منتظر را / کفش ها را / پرواز را

با فشنگ خواب هایم

اعدام کنم .


کلمات کلیدی: