نقدی بر رمان کافکا در ساحل نوشته ی هاروکی موراکامی
ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۸  

 

نقد این رمان قوی نیاز به صرف وقت و مطالعه ی زیاد دارد . لذا بر خلاف تصمیم اولم که نیت داشتم آن را در مجلات اینترنتی نشر کنم ، آن را صرفن در وبلاگم آوردم . امیدوارم تا در صورت در اختیار داشتن وقت کافی ، با مطالعه چند باره ی کتاب و نشانه ها و آثار بزرگان بتوانم نقد کاملی را بر این رمان بنویسم . در اینجا لازم است که از سرکار خانم مهندس فرانک حیدریان که همکاری صمیمانه ای در توضیح پاره ای از مفاهیم از دیدگاه اسطوره شناسی داشتند کمال تشکر را بکنم .

استفاده از این نوشته  نیاز به  اجازه کتبی نویسنده ی مطلب دارد.

 

نقدی بر رمان کافکا در ساحل اثر هاروکی موراکامی

رمان کافکا در ساحل  در واقع روایت یک تحول یا فرآیندی است که در طی آن قهرمان یا قهرمانان داستان به دنیای جدید وارد می شوند . شروع رمان با دو جریان یا دو داستان موازی همراه است که به نظر می رسددر ابتدا  بین  آن ها هیچ ارتباطی وجود ندارد . دو قهرمان داستان یعنی کافکا تامورا و ناکاتا هیچگاه همدیگر را نمی بینند ولی روند داستان چنان است که اثر تعیین کننده بر زندگی همدیگر می گذارند و سایه های زندگی دو داستان در همدیگر مشاهده می شود و این ارتباط و هم بستگی به جایی می رسد که گویا دو قهرمان داستان دو وجه یا پیکره ی یک وجود هستند . زمانی که جانی واکر بدست ناکاتا به قتل می رسد ، کافکا خود را در لباسی خونی می یابد ، بی آنکه بداند چه اتفاقی افتاده است و به خانه ی ساکورا پناه می برد. به نحو قریبی با وجود آنکه خواننده از جریان دو قتل خبردار می شود ، به ارتباط و یکی بودن این دو قتل پی می برد که نمای دقیق این یکسان بودن این حادثه ، بیان قتلی است که به شیوه ی سورئالیستی گویا در یک رویا پسر بچه ای به نام کرو مرد مجسمه ساز را به قتل می رساند . زمانی که ناکاتا به دنبال یافتن سنگی که در آستانه ی سنگی را باز می کند می رود ، و آن را می گشاید ، این زمینه را فراهم می کند تا کافکا به آن سوی آستانه ی سنگی برود و نیز صحنه ی مرگ خانم سایکی ، با ملاقات کافکا با وی در آن سوی آستانه ی سنگی قرین می شود . با توجه به شیوه ی روایت داستان با وجود قلم امروزی و آشنای آن ، مخاطب با جلو رفتن داستان متوجه می شود با یک بافت سورئالسیتی روبرو است . موراکامی برای دوختن رشته های این داستان ، آن ها را از زبان های غریب و سمبولیسم سخت آشنا انتخاب نمی کند . لذا خواننده برای لذت بردن از داستان نیاز بدین ندارد تا حتمن مکاشفه ی دقیقی از کل داستان بعمل آورد و حتی نحوه شکل گیری وقایع داستان می تواند بدون فهم دلیل حوادث و رویاهای عجیب و غریب آن دوست داشتنی باشد ولی در حین حال ، خواننده را به چالش می کشد تا به تفسیر و نقد سمبول ها و رویاهای آن کنجکاو گردد . به نظر می رسد برای این دسته از خواننده های این رمان نکات ذیل باید مد نظر قرار گیرد :

 


1-    قطعن استفاده موراکامی از کافکا ، اتکا به افکار و اندیشه ها و سبک و اسلوب این نویسنده شهیر اتریشی الاصل کشور چک دارد ، لذا خواننده برای بازگشایی کدهای رمان ، به نظر می رسد باید اطلاعات خوبی از آثار این نویسنده ای سورئالیست داشته باشد .

2-    داستان اتکای زیاد به سمبول ها و اساطیر دارد که نشانگر تسلط خوب موراکامی از آن هاست . مثل اسطوره  پدر ، اسطوره ی زن در قالب مادر و معشوقه ، اسطوره ی آستانه ی سنگی و نگهبانان آن و ....

3-    شبیه سازی و تجسم بخشی دنیای درون آدمی در قالب آدم ها و نیز حیوانات و موجودات افسانه ای در فرهنگ و ادبیات ایران و جهان ریشه دارد . برای مثال می توان به داستان اژدهایی که با باز شدن یخ درون صاحب خود و اطرافیانش را آتش زد و یا داستان کنیز و مرد زرگر در داستان مثنوی مولوی ، و نیز شخصیت سازی درون در قالب آدم ها در فیلم های معروف پرسونا و مهرهفتم برگمان در عصر امروز نظر بیافکنیم . ما این تجربه را در آثار کافکا مثل داستان پزشک دهکده  و بزرگانی چون صادق هدایت مانند داستان بوف کور  می خوانیم .

4-    چارچوب شکنی در قالب سمبول ها که گاه باعث حیرت خواننده می شود در این رمان خوانده می شود .  کافکا  به  اسلوب شکنی قلمی علاقه مند بود ، مانند حشره شدن فروشنده در داستان معروف مسخ یا وقوع حوادث غیر منتظره و بی منطق در زندگیمانند داستان محاکمه، از اینرو کافکا را نویسنده رویاها  یا کابوس ها می خوانند . موراکامی نیز در این رمان نیز این زبان به بیان بعضی قسمت های داستان پرداخته است مانند صحبت کردن ناکاتا با گربه ها یا حضور دوگانه خانم سایکی در قالب مادر یا معشوقه کافکا ! که در ان مرز رویا و واقعیت گاه قابل شناسایی نیست.

اما به اعتقاد من ، دو قهرمان دو داستان موازی یعنی ناکاتا و کافکا  در واقع همزاد یکدیگر هستند و هر دو سفر موازی را با هم آغاز می کنند . داستان بصورت اول شخص از کافکا و بصورت سوم شخص از ناکاتا ادامه پیدا می کند .  کافکا مظهر تحول و حرکت از ضمیر خودآگاه و ناکاتا مظهر حرکت و تحول از ضمیرناخودآگاه می باشد . یعنی در واقع این دو نمادهای از دو وجه یک پیکره یا وجود هستند . حال شخصیت های دیگر داستان در واقع شبیه سازی شده تحولی است که در این دو وجه یک بدنه یا یک وجود رخ می دهد . رسیدن کافکا به کتابخانه و آشنایی آن با اوشیما ، مصادف با پی جویی ناکاتا برای فردی می شود که گربه ها را می گیرد و با خود می برد . کتابخانه نمادی از مطالعه و آشنایی قهرمان داستان با جهان پیرامون است و اوشیما مظهر منطق و حکمت کافکاست !   در رمان احتمالن کشته شدن پدر یا جانی واکر گره در درک اسطوره شناسی دارد ، کشته شدن پدر مرحله ی از تحولی که قهرمان داستان در درون طی می کند و هم در ضمیر خودآگاه و هم در ضمیرناخودآگاه تاثیر خود را می گذارد . با مرگ پدر اسطوره ی زن بصورت مادر یا اغواگر بر قهرمان داستان منعکس می شود ولی این نماد ، نماد رو به فنا دارد . شاید خانم سایکی نماد پایان حس سنت گرایی و عشق به نمادهای گذشته باشد که بصورت پارادوکس های دختر جوان و زن مسن بر قهرمان داستان خود را می افکند . جالب اینجاست عشق خانم سایکی با حصر شکنی زمانی نیز در قالب جوان پانزده ساله نیز منعکس می شود . در بخش پایانی می خوانیم که خانم سایکی طبق وصیت  تابلو را به کافکا ارجاع می دهد و می گوید در واقع عشق دوره ی جوانی وی کافکا بوده است . ولی مرگ خانم سایکی به معنای پایانی بر دفتر عشق کافکا نیست زیرا او در رویا با ساکورای خواهر همبستر می شود و او را برای عشق جدید انتخاب می نماید و در سیر درون نیز بعد از مرگ ناکاتا ، هوشینو بار ناخودآگاه قهرمان را به دوش می کشد .  مطمئنن در تحول هوشینو ، کلنل ساندرز آمریکایی نقش مهمی را بازی می کند ! شاید این نماد اشاره ای ضمنی به تاثیر فرهنگ و هنر آمریکایی بر کافکا باشد ، ضمن آنکه در تحول هوشینو حضور بتهوون به عنوان کسی که تاثیر قوی بر درون دارد ، نقش بازی می کند . اما آستانه ی سنگی!

یک سیر تحول است که قهرمان بعد از  کشتن پدر ، آن را در درون طی می کند تا در معرفت آن باز شود ، سپس با  راهنمایی اوشیما ، قهرمان داستان در آستانه ی سنگی که ناکاتا با تلاش هوشینو باز کرده است را ، وارد آن می شود . در بحث اسطوره شناسی آستانه ی سنگی و نگهبانان آن  ، آن سوی قدرت و درکی است که برای انسان ها عبور  از آن بس خطیر است ولی قهرمان داستان آن را رد می کند و بدان سوی معرفت دست می باید و خانم سایکی را در عین عشق و علاقه در آن جا باقی می گذارد . چیزی که به نظر من در فهم آن سوی آستانه ی سنگی عجیب است وصف آن در داستان است ، گویی چیز مهمی در آن دیار رخ نمی دهد ، از این رو معتقدم موراکامی تا حدودی در آن اسطوره شکنی کرده است ، بخصوص وصف قدیمی بودن محیط آنجا با آن اشیاء و مواد غیز جذاب ، به این نظریه بیشتر دامن می زند که منظور موراکامی در داستان از خانم سایکی ، همان دفن کردن آرزوها و آمال گذشته است ، شاید شبیه ترین نماد این سمبول را می توان به زن شوالیه ی فیلم مهر هفتم برگمان اشاره کرد که در بازشگت شوهر و دیدن وی ، شوالیه دیگر حس سابق خود را به وی از دست داده است ، اگرچه هنوز او را دوست دارد !  احتمالن خانم سایکی بعد از مرگ پدر که سمبول عدم انعطاف و تسلیم پذیری در برابر سنت هاست ، به نماد عشق های سنتی تبدیل می شود که کافکا در انتها ناچار است برای رسیدن به دنیای جدید آن را دفن کند !     


کلمات کلیدی: