سراب
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸  

 سراب

ناگهان در باز شد و سواره­ای در فضای کوچک اتاقم به یورتمه پرداخت و مبل ها و صندلی ها را نقش بر زمین کرد . مهار اسب را کشید ، اسب دو پا به هوا خاست . لوستر اتاق به زمین خورد و شکست . من مات و مبهوت پشت میز مطالعه ام ، قلم نوشتن را بر روی زمین گذاشتم و به این منظره نگریستم . مرد اسب سوار بر پشتش تیری فرو رفته بود و خون بر روی زمین فواره می کرد . اسبش جراحت سختی برداشته بود و بی آرامی می کرد . گلهای فرش در میان خون گم شده بودند و من فکر آن بودم که با رفتن وی ، چگونه فرش را پاک کنم . نگاههای وی بر من خیره بود . با وجود نا آرامی اسب و رفت و آمدهای بی تابانه اش در طول اتاق ، نگاههای مرد اسب سوار دمی از خیرگی در چشمانم دست بر نمی داشتند . آری ! خودش بود ! او را شناختم . زمانی طولانی بود  که او را می شناختم و دوست داشتم هر وقت او را می بینم از اسب فرو آورم و بدو تعظیم کنم . زخمهایش را التیام بخشم و سیرابش کنم . او همیشه تشنه بود . اکنون او در اتاق من بود .. با دستانم او را دعوت به نشستن کردم ولی با سر جواب رد داد . از پشت میز برخاستم و کنار اسبش آمدم و دستانش را روی اسب فشردم و آنها را بوسیدم . از میان آستین سبزش خون بیرون می جهید . درد دلم باز شد . سرم را بر روی دستانش نهادم ، بغض دلم ترکید و اشک ریختم . دست بر روی سرم کشید . سرم را بالا کردم و در چشمانش نگریستم . در چشمانش خون جمع شده بود . با گلوی گرفته به من گفت:

- تو مگر مرا فراموش کرده­ای ! . . . تو مگر مرا یار و حبیب نبودی ؟! ... مگر مرا بارها در دل شب نخواندی ! ... چه شد ؟! .... چرا فراموشم کردی ؟! ....

از این حرفهایش شرمنده شدم . سرم را روی دستانش انداختم و با ضجه گریستم . خون او بر سرم می ریخت و من مزه آن را زیر لبانم با اشکهایم مزمزه می کردم .

- تو مگر مرا یار و یاور نبودی ؟! ... مگر قول ندادی همیشه با من باشی  !؟ ...... چرا مرا با این زخم ها به حال خود رها کردی ؟! .....

جواب حرفهایش را نمی دادم . جواب شماتتهایش تنها گریه بود و بس ! حق با او بود . نام او را با ناله هایم شبهای زیادی خوانده بودم . از او طلب کمک کرده بودم . با او در خوان خدا  غذا خورده و سبک شده بودم و در خاطراتم لذت بودنش را انباشته بودم .

- تو باید این بی محبتی هایت را در حق من جبران کنی ؟! .........تو برایم آب بیاوری و تیمارم کنی ؟! ....

آخر چگونه می توانستم ! یاد دارم با او صحرا رفته بودم. زخمی و تشنه بود و آب می خواست . توان عبور از سپاهی که چون انبوه درختان جنگلی روبرویش تیغ کشیده بودند نداشت . آن سوی جنگل را به من نشان داده بود که کویر بود و در انتهای کویر می گفت رودخانه ای است که در دیدگانم چون سراب بود .هر قدر التماس می کرد که برایش آب بیاورم ، می گفتم :

- آخر ای فدایت شوم ! آنچه تو به من نشان می دهی رود فرات نیست ، سراب است !! ...

ولی باور نداشت . خیمه ها در تصویر گنگی آتش می گرفتند و فریاد العطش ، دل شنونده را به درد می آورد . ولی لشکر درختان بیرحم بودند و من چگونه به دیدگان سرابم اعتنا نکنم و خود را راضی کنم از این راه طولانی و پر خطر عبور کنم .

از اسب پائین امد و از پنجره اتاق فضای آنسوی درختان و کویر را با حسرت  نگاه کرد و بعد از مکثی صورتش را به سوی من چرخاند و ملتمسانه نگاهم کرد .   معلوم بود باز دوباره آب می خواست. ولی من شرمنده بودم و تنها گریه می کردم و او نیز همراه من گریست. در نگاههای گریانش التماس فوران می کرد ولی من توان یاری رساندنش را نداشتم  فریاد ها و ضجه های  جانسوزی را از ته دل برآورد ولی من تنها سرم را به علامت رد تکان دادم. پس مایوس سوار اسب زخمین خود شد .گریان بار دیگر آخرین نگاهش را به من دوخت ولی من توان زل زدن در چشمانش را نداشتم و سرم را پائین انداختم .

- پس بیهوده  آمدم ! ....فکر می کردم این بار دیگر درخواست مرا اجابت می کنی ! ... خداحافظ ای یار بی وفا ! ... گمان می کنم من دیگر دوستی چون تو را از دست داده ام ! ...

مهار اسب را کشید و با ردی از خون در آنسوی دیوار ناپدید شد . نفس عمیقی درون سینه ام کشیدم . می دانستم او دوباره باز می گردد و من از دیدنش شرمگین می شوم . آرزویم این شده است که روزی سراب را رودخانه بپندارم !! ...

تاسوعا سال ٧٩


کلمات کلیدی: