زبان میلان کوندرا در بار هستی ، دق و دلیهای یک روشنفکر دور از وطن است با بار غم نوستالژیکی به آن . کوندرا با یک حس عاطفی به کشورش می نگرد و غمی حسرت آلود او را در بر می گیرد . از اینروست که قطار رمان بیشتر بار تلخی این غربت را حمل می کند . وی برای بیان این حسرت و غم ، به تحلیل واژه کیج می پردازد . کیج یعنی نیاز به نگریستن خویشتن در آینه دروغ زیبا کننده و باز شناختن خشنودانه و شادمانه خویش در این آینه .در نقاشی های سابینا کیج بصورت یک هاله غیر منطقی بر یک دورنمای واقعی سایه می افکند و علت آنکه کوندرا به این واژه اهمیت می دهد ، تحلیل های غیر واقعی است که کمونیسم طرفدار روسیه ، در زمان تسلط بر کشور چک از خود به نمایش گذاشته است . در رمان میلان کوندرا ، این خشم وانتقاد به شدت مشاهده می شود . رمان بار هستی ، با الهام از این خشم و غم ، خود را بارور ساخته و شخصیت های داستان را شکل داده است . بقول کوندرا :" شخصیت های رمانی که نوشته ام ، امکانات خود من هستند که تحقق نیافته اند ، بدین سبب تمام آنان را دوست دارم و هم هراسانم می کند ، آنان هر کدام از مرزی گذر کرده اند که من فقط آن را دور زده ام ....."  او در فرانسه بسر می برد ولی اغلب شخصیت های داستانش متاثر از حوادث در سرزمین مادری اش هستند !

کوندرا با توجه به اتفاقی که برای کشورش رخ داده است ، به ساختن آدمهایش می پردازد ، آدمهایش را از موقعیتهای مختلف وارد این عرصه می کند و آنها را تغییر یافته بیرون می دهد . لذا وی برای توضیح این فرآیند ، به معرفی دقیق درونی شخصیت های داستانش می پردازد . فرانز و سناتور آمریکایی در این میان ،  الگوها و نماینده های یک جامعه متفاوت در برابر این تغییر می باشند . وی زبان بیگانگان را در ترسیم و حل مشکلات مردم کشورش ناتوان معرفی می کند و فرانز را با وجود سطح بالای علمی اش ، بخاطر عدم لمس یک زندگی پرالتهاب نظیر آنچه در چک افتاده است ، سرزنش می کند و وی را به سوی سبکی می کشاند ، زیرا سنگینی بار علمی که وی تحمل می کرد ، ارزش خود را از دست داده بود و در نماد کلیسای خالی آمستردام ، فرانز جنبه های وجود یک زندگی مثبت را می بیند ، آنچه او اندوخته است جز مشتی شلوغی و تشویش فکریش چیزی بهمراه ندارد .

میلان کوندرا از اینکه دنیا تنها یک بار تجربه می شود ، نالان است و او در این میان تجربه تلخی داشته است ، دیگر زمان به عقب باز نمی گردد و او در آئینه گذشته با بخار دهان خود آه می کشد . کوندرا الگوی خود را در عشق بازگشت به وطن توما قرار می دهد . توما می توانست زندگی سبکی را در زوریخ ادامه دهد ، او با پاهای توما به کشورش بازمی گردد  و آنجا سنگینی زندگی را تجربه می کند . بار سنگینی اتفاقات به حدی بود که توما مجبور می شود برای داشتن سبکی در زندگی ، با وجود تخصص به شیشه شویی در شهر و یک زندگی روستایی رو اورد . سبکی و سنگینی اشاره ایی به دیدگاههای فلسفی هستند که در باره زندگی وجود دارد . بزرگانی چون نیچه و شوپنهاور زندگی را در تجربیات سنگین دوست دارند و خود کوندرا می گوید که در زندگی تکراری انسانها ، تنها اتفاقات حاوی پیام هستند ، ولی وقتی اتفاقات آنچنان سنگین می شوند که خارج از حد تحمل روحی و اجتماعی می شوند ، شخص از تحمل آن طفره می رود و  سبکی حتی اگر یک موقعیت پست اجتماعی باشد ، دوست داشتنی می شود ، در واقع این سبکی نوعی گریز است . شخصیت های داستان کوندرا در ناملایمات گرایشات سنگینی به سبکی را نشان می دهند ولی این سبکی ، سایه گذشته را همواره در خود پس انداز کرده است و نمی شود با آن انس کامل گرفت . شاید نویسنده خواسته است در تقابل شخصیتهای داستانش با دیکتاوری خشن حاکم بر کشورش ، نوعی زندگی اجباری را به تصویر بکشد ، اجباری که روشنفکران و کشورهایی که خود را حامی آزادی می دانند ، حلالش نیستند . سبکی های قهرمانان گاه در نهایت به مرگ کشیده می شوند

در بار هستی ، با توجه به شخصیت پروری کوندرا ، وی تمام تلاش خود را کرده است که با معرفت خویش ، به دنیای درون آنها راه پیدا کند . دنیای قهرمانان رمانها، با تعریف مستقیم از شخص ظاهری و باطنی و در محاورات به تصویر کشیده می شوند ولی در کتاب کوندرا ، شدت معرفی قهرمانان از بعد درونی آنها سنگینی بیشتری دارد . وی با وسواس و با دقت بیوگرافی قهرمانان خود را از درون و سیر اتفاقات قبلی زندگی آنها به تصویر می کشد و انها را از یک حادثه شوم سیاسی برای کشورش عبور می دهد . در این گذر است که دیدگاه های فلسفی و روانشناسی کوندرا عریان می شود ، بحث نسبی بودن اخلاق ، بحث نسبی بودن قضاوتهای افراد نسبت به وقایع پیرامون و دیدگاه های وی نسبت به عشق و مشکلاتی که عشق های انسانی در تزاعم با عشقهای حیوانی و فلسفه سیاسی جهان امروز .    وی در تفسیر این رویدادها و نسبی بودن ارزشها و داوریها ، گاه احساس یاس می کند و چنان می شود که گریزی به عشقی مانند عشق یک سگ-کارنین با ترزا میزند و آن را واقعی می داند ، زیرا در دنیای انسانها واقعیت در تلاقی با پیچیدگی های آنها ، قابل اعتماد نیستند . در زندگی کارنین خوشبختی ناشی از تکرارها است مانند یک دایره ولی خوشبختی انسان در یک مسیر مستقیم است ، چون انسان نمی تواند خوشبختی تکراری را قبول کند و حرص کسب خوشبختی های جدید را دارد که البته کوندرا چنان در تفسیر این مفهوم خود غرق می شود که حس حیوان دوستی اش بر وی غلبه می کند تا به دیدگاه دکارت در فرضیه ارباب بودن و نگاه ماشینی انسان به حیوانات بتازد که البته این درد نویسنده مطمئنا از چیز دیگری است که در عشق حیوانی تعکیس شده است .

  کوندرا در کتاب خود ، تعکیس باورهای درون را در شکل دادن به انچه در بیرون وجود دارد ، فراوان ذکر کرده است و نمی خواهد به درون آدمی بعد معنوی و الهی دهد . اوج این اختلافات در تعکیس و تاثیر در قضاوتها ، به تقابل دیدگاهی سابینا بعنوان نماینده ای که از یک حکومت خشن کمونیستی آمده و فرانز بعنوان کسی که از یک محیط بدون دغدغه و رمانتیک از اروپا برخاسته است ، نشان داده شده است که در نوع خود زیبا و شاعرانه نمایش داده شده است . وی علاوه بر این در یک حرکت به درون ، درون آدمی را بصورت خوابهایی به تصویر می کشد ، در جایی که ضمیر ناخودآگاه کیجهای بشری را کنار می گذارد و خود را عریان می نماید . کوندرا اصرار دارد که تمام وقایع رمان را با عریان کردن درون شخصیتهایش نمایش دهد و از اینروست که بارهستی از نظر معنایی رمانی خاص جلوه می کند.