این خلاصه را در بهمن سال ١٣٧٨ با استفاده از نت برداری های کتاب تاریخ فلسفه ویل دورانت نوشته ام . فیلسوفانی که ویل دورانت به تشریح آن ها پرداخته است ، به شرح ذیل می باشد :

١- افلاطون ٢- ارسطو ٣-فرانسیس بیکن ۴-اسپینوزا ۵-ولتر ۶- کانت ٧-شوپنهاور

٨-اسپنسر  ٩-نیچه ١٠-حکمای معاصر اروپا (هنری برگسون ، بندتو کروچه ، برتراند راسل )  ١١- حکمای معاصر آمریکا ( جورج سانتایا ، ویلیام جیمز ، جان دیویی )

امیدوارم بدینوسیله توانسته باشم به دوستان علاقه مند و یا جویندگان اینترنتی کمکی کرده باشم . ضمنا برای استفاده از مطالب این عریضه نیاز به اجازه از نویسنده این خلاصه است .

  ١- افلاطون

در زمان حیات افلاطون ، در آتن دموکراسی خاصی حکومت می کرد . آتن شهری با 400 هزار سکنه بود که از این میان 250 هزار نفر آنان از بردگان بودند . از میان جمعیت آزاد شهر هزار نفر از مردم بترتیب الفبا انتخاب می شدند و 5 نفر از آنان بترتیب الفبا بر راس حکومت قرار می گرفتند . با توجه به تنوع شغلی حاکم در این گروه از مردم ، برگزیدگان زمامداری حکومت دارای تفاوت فکری بوده اند و این امر مشکلاتی را ایجاد می نمود ، بخصوص بدنبال شکست آتنی ها از اسپارتی ها به سال 404 ق.م بر تفکرات ضد دموکراسی آتن دامن زده شد . از جمله فیلسوفانی که بر علیه این شیوه حکومت و دموکراسی پرچم مخالفت را برافراشت و عاقبت جان خویش را بر سر آن از دست داد سقراط بود . سقراط به شیوه گزینشی دموکراسی آتن تاخت و معتقد بود باید عقل و دانش برتر افراد جامعه معیار زمامداری و بدست گرفتن ابزار سیاست باشد . با توجه به قدرت سقراط و نفوذ وی در جامعه ، این عقیده وی باعث ایجاد درگیریها و آشوبهایی در آتن شد که در نهایت منجر به حکم قتل سقراط با نوشیدن جام زهرین شوکران شد . افلاطون نیز چون خود در لبه تیغ غضب حکمرانان آتن به علت طرفداریش از استادش سقراط بود  از بیم جان و به اصرار دوستان بساط سفر خود را بست و به سرزمینهای مصر ، سیسیل و روم به گشت و گذار پرداخت و در پی آشنایی وی با حکومتهای این سرزمینها بنیان اعتقادی خود را مبنی بر اجرایی کردن یک نظم سیاسی خاص  برای اداره جامعه و ارتقا اجتماعی ، سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی را بنا نمود . بر اساس تئوری سیاسی وی حکومت نمادی از افراد آن است و اضمحلال و عدم انضباط اجتماعی و انحطاط یک حکومت ناشی از عدم لیاقت عناصر تشکیل دهنده آن است ، لذا تقسیم بندی کار و قدرت در جامع را بر اساس واقعیتهای درونی انسانهای موجود در آن جامعه قرار می دهد . بر طبق نظر وی انسانها دارای سه صفت شخصیتی هستند :

1- شهوانی و تفنن گرا و لذت جو می باشند .

2-دارای روحیه شجاعت و قدرت طلبی هستند .

3-متکی بر قوای فکری و عقلانی خویش هستند .

انسانهایی که دارای صفت اول هستند در صنف صنعت گران و فن گرایان ، انسانهایی که دارای صفت دوم هستند در طبقه جنگجویان و افسران و انسانهایی که صفت سوم در آن ها غلبه دارد در طبقه دانشمندان  و فلاسفه قرار می گیرند . بنابراین افلاطون باور داشت که باید تقسیم طبقاتی را با توجه به ذات افراد فارغ از موقعیت اجتماعی و جنسیتی  که در آن قرار دارند انجام نمود و این ذات در پناه تعلیم وتربیت خود را بروز می دهد و لذا مستعدترین افراد برای رتبه های اجتماعی باید با سیستم و نظام پرورشی خاصی انتخاب گردد . وی برای قوام این نظریه خویش از فلسفه نحوه خلقت انسان استفاده می کرد و می گفت خدا کسانی را که لایق حومتند در ذاتشان زر ، لایقان جنگاوری را در وجودشان سیم  و پیشه وران ، بازرگانان و برزگران را در طبیعتشان مفرغ قرار داده است که درک این طبیعت افراد بواسطه تعلیم و تربیت مساوی روشن می شود . وی عدالت اجتماعی را در سایه پرداخت حقوق معادل تکیف انجام شده افراد و استعدادشان در چارچوب اجتماع تعریف کرد و عدالت اجتماعی را تامین کننده عدالت فردی می دانست که در آن شخص قادر بود میان احساسات و تفکر خود موازنه ایجاد کند .  از نظر افلاطون عدالت یعنی قدرت نظم دادن و هماهنگی و کسی که از آن تخطی کند با چوب نظم اجتماعی سرکوب می شود و اخلاق یعنی فدا کردن اغراض فردی برای ایجاد تعاون و نظم در اجتماع . 

برای احداث سیستم ایده آل اجتماعی ، افلاطون یک سیستم تربیتی زمان بندی شده را که از مراحل و   گزینه های زمانی تشکیل شده بود ، طراحی کرد . بر اساس این طرح ، کودکان باید از 10 سالگی از پدر و مادر جدا شوند و تحت تربیت واحد قرار گیرند . آغاز این تعلیم و تربیت با برنامه های ورزشی و بدنسازی برای ساختن انسانهای قوی آینده ، وام بود و چون معتقد بود که ورزش صرف روح را خشن می کند ، برای جلا روح و نرمی و ملایم کردن تربیت شوندگان از موسیقی استفاده شود . افلاطون به معجزه موسیقی معتقد بود ، جوری که عقیده دوستش دامون را که می گفت اگر شکل و وضع موسیقی یک جامعه تغییر کند آن جامعه و قوانین اساس حاکم برآن  نیز تغییر پیدا می کند را قبول داشت . بر طبق طرح وی از سن 16 سالگی باید تمرینات موسیقی و ورزشی کنار گذاشته و علم و دانش آموزش داده شود . در 20 سالگی اولین امتحان که شامل مراحل عبور از امور وحشت زا و شهوت انگیز است در تربیت شدگان انجام خواهد گرفت . کسانی که در این مرحاحل امتحانی مردود شوند باید در طبقات بازرگانان ، مستخدمین ، کارگران و برزگران جای گیرند . انانی که از این آزمایشات سر بلند بیرون آیند ده سال دیگر تحت تعلیم و تربیت قرار می گیرند . بعد از این مدت آزمایش دیگر صورت می گیرد که شکست خوردگان در این دسته از آزمایشات در گروه فرماندهان و سرداران سپاه جای می گیرند و کسانی که این مرحله را با موفقیت طی کنند مجددا تحت تعلیم و تربیت ویژه که عبارت است از آموزش مصطلح مثل است ، قرار می گیرند .در این مرحله از آموزش ، کاینات هستی با سه جنبه تعریف می شوند .

1- از نظر جایگاه مخلوق در تقسیم بندی جهان  

2-قانون حاکم در جهان بر این مخلوق

3-بررسی هدف و غایت مخلوق

این سه مقوله با حواس درک نمی شوند ولی عقل و اندیشه ما بدانها اذعان دارد و برخلاف محسوسات ، دارای صفت بقا و جاودانگی هستند و زمان آنها را ساقط نخواهد کرد و باعث می شود دنیا از حالت درهم ریختگی در دیگاه مخاطب خود خارج و نظم و نظام بگیرد . مثلا پلی را فرض می کنیم . چشم فقط توده ای آهنی و بتنی را می بیند ولی ریاضیدان با دیده بصیرت ، انطباق و دقت قرارگیری این توده را با قوانین ریاضی و مکانیکی می فهمد ، قوانینی که هر پل خوب و محکمی باید آن ساخته شده باشد . این قوانین بمنزله خدایی است که از پل حمایت می کند .لذا به عقیده افلاطون هندسه و ریاضیات به سبب ماهیت تفکیک ناپذیر خود در قوانین حاکم بر کاینات ، مقدمه ضروری آنست و بقدری برای افلاطون اهمیت داشت که بر سر در آکادمی آتن نوشته بود:  " هرکس هندسه نمی داند ، اینجا نباید بیاید ! " 

بعد از تعلیم مثل کاینات که 5 سال بطول می انجامد ، تربیت شوندگان که حال 35 سال سن دارند باید وارد جامعه شوند ، زیرا علم و فلسفه محض راهگشای حل مشکلات سیاسی و اجتماعی جامعه نخواهد شد و مصلحان سیاسی باید در میان اقشار و اصناف مختلف مردم ، با روحیه مجاهدت و کوشش و گذشت و فداکاری و مسئولیت پذیری زندگی کنند . افراد در پایان این مرحله به سن 55 سالگی می رسند و در پایان این مرحله است که می توانند عهده دار مسئولیت حکومت و راهبری جامعه گردند .

افلاطون معتقد بود طبقه حاکم باید شیوه های اخلاقی خاص را رعایت کند و زندگی آنها باید مرفه و در عین حال ساده و دور از تجمل باشد و برای آنها بهترین پاداش خدمت به خلق تلقی گردد. تئوری زندگی اشتراکی برای این طبقه از مردم در طرح وی پیش بینی شده است که در آن حتی زنان و کودکانشان ، اشتراکی محسوب می شود . روابط جنسیشان باید تحت کنترلباشد تا کودکان خوب و زیبا بدنیا بیایند . حدود سنی مردان برای بچه دار شدن 30 الی 55 سال و زنان را بین 20 تا 40 سال تعیین کرده بود و معتقد بود کودکان خارج از عرف باید سقط شوند . بعقیده وی زنان در صورت شایستگی نیز می توانند در طبقه حکام قرار گیرند و محدودیتی برای آنان نیست .

افلاطون در طرح خود به آفت انباشتگی ثروت در اقشار جامعه اشاره کرده است و معتقد است برای رفع این مشکل باید محدودیتهای مالیاتی انجام پذیرد . بعنوان مثال اگر کسی بیش از 4  برابر ثروت متوسط مردم بدست آورد ، باید قسمت اضافی را به خزانه دولت واریز کند .

افلاطون خود به عملی نبودن دقیق طرحش اذعان داشت و وصول به ان را بسیار صعب می دانست ولی با این حال در جواب معترضان میگفت که ترسیم و تصویر کشیدن آمال و آرزوهای ما بی ارزش نیست . اهمیت انسان در این است که بتواند دنیایی بهتر را تصور کند و حداقل بخشی از آن را جامه عمل بپوشاند . با همه این شکها و تردیدها ف دست قضا باعث شد فرصتی برای افلاطون برای ارائه عملی طرحش پیش آید . در سال 387 پ.م . دیونوسیوس حاکم شهر سیراکوز از افلاطون برای انتظام جامعه اش بر اساس طرح پیشنهادی افلاطون ، از وی دعوت کرد ولی وقتی فهمید برای گردن نهادن به طرح افلاطون ، مقام و جایگاه وی نیز به خطر می افتد از زیر بار این مسئولیت شانه خالی کرد و کار به جایی رسید که افلاطون را به جای برده فروختند ! که البته یکی از شاگردانش او را خرید و آزاد نمود تا اینکه  بالاخره این فیلسوف بزرگ بعد از شرکت در جشن ازدواج یکی از شاگردانش در گوشه ای خلوت و آرام بدون سر و صدا بخواب ابدی فرو رفت .     

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

٢-ارسطو

ارسطو به سال 374 ق.م در شهر استاکیرا از شهرهای مقدونیه بدنیا آمد . زمانی که هیجده سال بیش نداشت راهی آتن شد و متعاقب آن تحت تعلیم و تربیت افلاطون قرار گرفت که مدت انرا بین 8 تا 20 سال     دانسته اند ، لیکن این شاگردی باعث نشد که ارسطو بنیادهای فکری خویش را بر اساس تفکر و فلسفه افلاطون پایه ریزی کند و به لحاظ فاصله گرفتن از خط مشی فکری استاد خویش ، جدلهایی بین آن دو صورت می گرفت که در تاریخ معروف است . ارسطو بسال 344 ق.م با خواهر یا دختر خواهر یکی از امیران محلی بنام هرمیاس ازدواج نمود که بعث تمکن مالی وی نیز گشت . درست یک سال بعد فیلیپ پادشاه جاه طلب مقدونیه در شهر پلا از ارسطو برای تربیت پسرش اسکندر دعوت نمود . فیلیپ موفق شده بود در طی جنگهای متمادی حکومتهای محلی اطراف بویژه آتن را تحت سیطره خویش در بیاورد . اسکندر بعد از دو سال تعیم نزد ارسطو بعد از مرگ فیلیپ بر اریکه سلطنت نشست . وی رویای فتح سرزمینهای شرقی را در فکر داشت و با لشکری مجهز و نیرومند راهی شرق شد . بدنبال ان ارسطو به آتن بازگشت و بواسطه شهرتی که کسب کرده بود به ثروت فراوانی دست یافت . او مدرسه ای تحت عنوان لوکیون که نام آن ماخوذ از زمین ورزشی در مجاورت مدرسه بود تاسیس نمود . ارسطو بعلت طرفداری از حکومت اسکند و قرار گرفتن در حزب طرفداران مقدونیان ، حمایت حاک محلی آتن را بسمت خود جلب کرد ، چنانکه موفق شد در آتن باغ وحش و موزه ایی از مجموعه کاینات طبیعی و قابل دسترس ایجاد کند که در تدوین و تالیف کتب علمی و حتی اساس افکار فلسفی اش بسیار موثر بود . کتبی ه ارسطو نگاشته است را می توان به چهار موضوع تقسیمبندی کرد :

1-کتابهای منطقیات که گویا بعد از مرگش جمع آورش شد و به ارغنون مشهور است .

2-کتابهای علمی که شامل علوم نظری و تجربی است .

3-کتابهای صناعات شامل خطابه و شعر.

4-کتابهای فلسفی شامل اخلاق ، سیاست و مابعدالطبیعه .

ارسطو را می توان پدر علم منطق نامید .قبل از وی منطق در قالب گفتارها و نوشتارهای اسطوره ای و شعرگونه ( مانند آثار افلاطون ) بیان می شد و لذا جدا نمودن پایه منطقی قابل ارزیابی را مشکل می ساخت ولیکن ارسطو با تعریف منطق و بیان منطقی افکار فلسفی اش ، زبانی خشک اما دقیق را ارائه کرد . از نظر وی منطق یعنی قیاس و روش علم و فن نظام زندگی است . روش درست فکر کردن به قواعد و قوانین و نیز نظم دادن به شکل علمی به آنها است . از نظر وی برای موفقیت و به نتیجه رساندن یک بحث منطقی باید ابتدا اصطلاحات بنیانی آنها را تعریف کرد که این باعث می شود تا حد زیادی در تامین اهداف بحث کمک کند .

از دیدگاه ارسطو کل موجودات و کاینات دنیا را می توان در یک حلقه زنجیر به هم پیوسته تعقیب نمود که هر حلقه با حلقه های پیشین و پسین خود دارای کمترین اختلاف است و هر حلقه ویژگی خود را دارد . از نظر ارسطو کل کاینات دنیا دارای دو صفت هستند یکی صفت کلی و دیگری صفت جزئی . صفت کلی صفتی است که طبق آن مخلوق در تقسیم بندی جهان جایگاه خود را می یابد و صفت جزئی ، صفتی است که بر اساس آن مخلوق از سایر کاینات شناخته می گردد ، لذا وی جهان و موجودات آن را براساس وضع و چگونگی حالتی که در آن قرار دارند مورد بررسی قرار می دهد و معتقد به استقلال موجودات هستی از کل جهان می باشد و این خلاف رای افلاطون است که هر شی را بر اساس وابستگیش به کلیت گیتی مورد ارزیابی قرار می داد و نشانه حضور دو جریان و نهضت فکری است که در طول تاریخ بارها در مقابل هم ایستاده اند .

علاوه بر منطق ، ارسطو را واضح علم قیاس نیز می دانند . ارسطو به کمک این علم ، پایه های منطقی نظام فکریش را اثبات نمود . البته ویل دورانت در کتاب تاریخ فلسفه خود این اثبات را قابل انتقاد می داند زیرا به عقیده وی علم قیاس وسیله و آلت کشف حقیقت نیست بلکه صرفا بیان و روشن ساختن فکر برای مخاطب می باشد .

از نقطه نظر علمی ، ارسطو بنیانگزار علوم نظری شد که قرنها افکار و آرای فکری دانشمندان و تعلیم دهندگان و تعلیم شوندگان را به اشغال خود در آورده بود . وسعت مطالب مطروحه در آثار ارسطو بقدری فراوان است که می توان آن را مشابه یک دائره المعارف بزرگ هستی دانست . اگرچه اشتباهات فراوانند ولی نشانه از کوشش و اهتمام خستگی ناپذیر ارسطو در گشودن تمام رازهای جهان دارد . ارسطو خلایی را که ذیمقراطس از آن صحبت می کرد ، قبول نداشت . در منظومه توصیفی کیهانی وی ، زمین در مرکز و سیارات و ستارگان گرد آن به گردش می پرداختند. از نقطه نظر زیست شناسی ، ارسطو بحث تطور یا تغییر اعضای بدن موجودات را بر حسب نیاز قبول نداشت و می گفت استفاده از دست دلیل هوشمندی انسان نگشت ، بلکه هوش انسان باعث شد دو دست خود را از نظر کارایی از دوپایش تفکیک کند . وی انسان را جزو پستانداران طبقه بندی نمود و تولید تخم جنین مرد در بیضه راست و تخم جنین زن در بیضه چپ مرد را رد کرد ولی بعقیده وی جنس نر فقط وظیفه دمیدن روح در جنین را بازی می کند. از نظر وی مغز تنها عضوی می دانست که وظیفه اش خنک کردن خون است .

از دیدگاه نظرات مابعدالطبیعی ، ارسطو هر ماده ایی را از ترکیب دو وجود صورت و هیولا می دانست . صورت حالتی از ماده است که ماده اکنون در آن قرار دارد ولی هیولا حالتی از ماده است که پیش از حالت فعلی ماده در آن قرار داشت . یک نیروی دافعه یا فشاری بسمت خارج در مواد هستی وجود دارد که ماده را از حالت هیولا به صورتهای جدید منتقل می کند و این صورتها برای هرماده ای صفت ویژه خود را دارد و تمرد ماده از این هدف یعنی تبدیل شدن به صورتهای جدید باعث نقص آن می شود و نواقصی که در جهان دیده می شود ناشی از این اصل است . وی تولید زن را ناشی از تمرد هیولا از تبدیل شدن به صورت مرد می داند که نشانه دیدگاه ضد زن ارسطو است . ارسطو خدا را قبول داشت و او را مبداحرکت هستی و جهان می دانست ولی چون در اعتقاداتش خدا را فعل محض تعریف می کرد ، معتقد بود به خدا آلودگی فاعل بودن قابل انتساب نیست ، لذا خدا از نظر وی تنها به این تغییر و تحولات جهان نظاره می کند و فاقد فاعلیت است .

در بحث روانشناسی ارسطو صحبت از عادات انسانی تحت عنوان طبیعت ثانویه و تداعی معنی می کند . در بحث جبر و اختیار بعقیده ویل دورانت مرزهای مبهمی را ایجاد کرده است و دچار التقاطهای پیچیده گشته است .

بعقیده ارسطو روح مبدا مطلق تمام اعضا و مجموع نیروها و اعمال آنهاست و آن را برحسب موجوداتی که دارای آن هستند به سه نوع تقسیم کرد:

1- گیاهان که دارای نفس نامیه هستند و وظیفه اشان تولید غذاست .

2-حیوانات که دارای نفس حیوانی هستند که به آنها قوه حساسه و محرکه می بخشد .

3-انسان که دارای نفس ناطقه و قوه عقل و اندیشه است .

از نظر ارسطو روح بعد از مرگ موجودات هستی از میان می رود و تنها چیزی که از روح باقی می ماند و جاودان است ، عقل مطلق است .

از نظر ارسطو هنر تقلیدی از طبیعت و به تصویر کشیدن واقعیت کاینات و بیرون کشیدن احساسات است . اعتقاد دارد هنر بواسطه تفضل لذت عقلانی ، جاذب و گوارا برای هنرمند خویش می باشد . به عقیده ارسطو سعادت عبارت است از تکامل و تمایل به سمت یک سمت یک هدف معنوی عالی است و این کمال زمانی حاصل می شود که انسان صفت مختصه خود که در موجودات هستی منحصربفرد است یعنی عقل را ارتقا بخشد .

از نقطه نظر اجتماعی و اخلاقی ارسطو اصرار به اعتدال آدمی در صفات داشت . حد اعتدال بسته به طبیعت و احوال افراد فرق دارد و آدمی در صورت نقصان صفات لازمه ، باید در جهت خلاف آن افراط را پیشه کند . از نظر ارسطو ثروت برای رسیدن به سعادت در حد امکان لازم است و آدم فقیر از توان بکارگیری استعدادش برای رسیدن به کمال محروم است .  وی داشتن یک دوست خوب را برای تامین سعادت یک ابزار مفید تلقی می کرد ولی در عین حال به نداشتن دوستان زیاد و ارتباط همپایه میان دوستان تاکید می ورزید . در کل ارسطو اصل سعادت را دانش کامل و صفای روح می دانست و انسان کامل از نظر وی یک انسان صرفا مابعدالطبیعی نبود . او در تعریف انسان کامل ، وی را با اجتماعی که در آن زندگی می کند ، قیاس می کرد .

از نظر سیاسی ارسطو فیلسوفی محافظه کار بود . او مخالف تغییرات و تحولات سریع سیاسی و تمایلات تجددخواهانه بود و هرچیزی که به پایه قانون حاکم در جامعه بتازد محکوم می کرد . در نظر وی جامعه باید خود را در قالب حکومت حاکمه خویش منعطف سازد و دولت بنا به ایده هایی که دارد جامعه را جهت رشد به اهداف خود تربیت کند . لذا در فلسفه سیاسی ارسطو ، افراد جامه آدمهای مطیع باید باشند و تنها در سایه امنیت و ثبات است که ارتقا اجتماعی و تکاملی جامعه صورت می پذیرد . ارسطو دو نوع سبک حکومتی را معرفی کرد:

1-حکومت آریستوکراتها یا اشراف که در آن زمامداران از طبقه اشراف و افراد خبره اینکار هستند . در این حکومت نباید اساس انتخاب حاکمان را بر ارثی بودن یا فروش مشاغل قرار داد ، زیرا باعث فساد و بی پایگی حکومت و هرج و مرج مالی و سیاسی می شود .

2- حکوت عامه یا دموکراسی که وی در عین حال که از فواید آن بویژه حل شدن فساد در تزاید تصمیم ها صحبت می کرد ، آنرا به سبب آگاهی کم مردم قابل ایراد می دانست . از نظر وی جامعه ایده آل اگر هم از طریق دموکراسی هدایت شود ، رئوسای آن باید حتما از طبقه آریستوکراتها باشند که دارای برتریهایی از نقطه نظر ثروت ، آزادی ، فرهنگ ، نظامی گری و علم و دانش نسبت به بقیه اقشار جامعه هستند . به اعتقاد وی زمامداران برای جلوگیری از آشوبهای اجتماعی و جلب اعتماد عمومی باید تدین داشته باشند .

ارسطو زن را موجودی ضعیف می دانست و برتری زن را در اطاعت از شوهر و خانه داری می انگاشت . برخلاف افلاطون مخالف تربیت معادل زنان با مردان بود . از نظر سیستم خانوادگی وی سن ازدواج ایده آل را برای مردان 37 و برای زنان 20 سال قلمداد می کرد و عدم رعایت آن را باعث نقصان جسمی  و احجتماعی افراد و جامعه تلقی می کرد . وی علاوه براین برنامه های کنترل جمعیت را مدنظر داشت و موافق سقط جنین مشروط به اینکه روح هنوز در جنین دمیده نشده باشد بود .

ارسطو بعدها به سبب کشته شدن برادرزاده اش بدست اسکند ، با وی دچار اختلاف شد ولیکن این باعث قطع حمایت ارسطو از اسکندر نشد  ولی  بعد از سقوط طرفدار مقدونیان در آتن بدنبال مرگ اسکندر در 323 ق.م ، ارسطو ناچار شد آتن را به قصد خالکیس ترک کند و در آنجا در حین انزوا و تنهایی در سال 322 ق.م درگذشت . با مرگ ارسطو تاریکی وسیعی در فلسفه و اندیشه اروپا بوقوع پیوست که تا رستاخیز فلسفی رنسانس بطول انجامید . در این مدت طولانی بعضی از عقاید و افکار وی ، قداست وسیعی یافت و بخش مهمی از تاریخ اندیشه بشریت را به خود اختصاص دادند.

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

٣-فرانسیس بیکن

بعد از ارسطو ، ذهنی گرایی و گرایش به مابعدالطبیعه باعث رکود فلسفی و در پی آن رکود علمی جهان شد . شکستهای آتنیان در جنگها باعث شد غرور دمکراتیک آنها تبدیل به یک تصورگرایی درونی شود و حرفهای فیلسوفانی که موافق سازگاری انسان با شرایط حاکم بر جامعه داشتند تسلط پیدا کند . در طی این فرآیند ، دو فرقه فلسفی شکل گرفتند ، یک گروه با پیروی از فلسفه تسلیم در مقابل اوضاع جهان مکتب رواقیون را شکل دادند . موسس این مکتب یک تاجر فنیقی به نام زنون بود . گروه دیگر اساس فکری خود را بر لذت جویی از جهان قرار دادند که به سبب نام اپیکور موسس این دیدگاه به جهان بینی اپیکوریسم مشهور شدند ، اگرچه لذتی که اپیکور از آن نام می برد لذت خاص مادی نبود . این لذت از نظر وی می توانست از نوع لذایذ معنوی باشد .

با فتح یونان بدست رومیان ، میراث فلسفی یونان به روم منتقل شد و مکتب رواقیون در آنجا تحت تاثیر تعالیم لوکرتیوس و اپیکتتوس رواج یافت که به تسلیم در مقابل رویدادهای ماوقع در جهان تاکید داشتند . بعدها بدنبال قبول مسیحیت در روم ، این تفکر در کلیسا حفظ شد . کلیسای قدیم کتاب اپیکتتوس را رساله دینی بر شمرد .

در عهد قرون وسطی رکودی طولانی بر فلسفه جهان حاکم شد . در این عصر گاه سر و صداهای مجادلات بی نتیجه ما بین معتقدان به عقل و طرفداران ایمان می پیچید تا اینکه عصر رنسانس بر اثر انتقال دانش و افکار نوین ناشی از ترجمه کتب عربی به زبانهای اروپایی و نیز کشف قاره جدید و ظهور نوابغ فکری و علمی فرا رسید . در این میان یکی از انقلابیون بزرگ در عرصه فلسفه در دوره رنسانس فرانسیس بیکن بود .

وی به سال 1561 م در لندن بدنیا آمد . پدر و مادرش هردو از درباریان ملکه الیزابت بودند . گویا اولین معلم فرانسیس مادرش بود . در زمان بیکن تحولات اروپا باعث تغییراتی در عرصه رقابت تجاری و فرنگی میان ملل اروپایی شده بود . آمریکا کشف شده بود و وساطت تجاری و مهاجرت به قاره جدید ، سبب ایجاد کانونهای قدرت در انگلستان ، هلند ، اسپانیا و فرانسه شده بود . نوابغ هنری در ادبیات و نمایش های ادبی زمینه را برای ارتقا فکری جامعه انگلستان فراهم کرده بودند .

فرانسیس بیکن در 12 سالگی مشغول تدریس در کمبریج شد و لیکن بعد از سه سال با سرخوردگی و نفری که از مکاتب فلسفی مانند فلسفه ارسطو به وی دست داد ، دانشگاه را ترک کرد ولیکن با توجه به تسلطی که در کار خطابه و بیان منطقی داشت بسرعت مقام اجتماعی خود را ارتقا داد ، چنانکه موفق به کسب نمایندگی مجلس شد . او با یکی از لردهای مورد علاقه ملکه الیزابت بنای دوستی ریخت ولی در مجرای اختلاف این لرد با ملکه انگلستان ، این لرد محکوم به اعدام شد و وی در مراسم اعدام این لرد حضور یافت که باعث تنزل مجبوبیتش در میان مردم شد .

فرانسیس بیکن آدمی ولخرج و در عین حال اندیشمند و فیلسوف منش بود . در مقام سیاسی تا صدارت اعظمی پیش رفت . آدمی با هیجانی بود که با افکارش مطابقت می کرد . طرفدار اپیکوریسم بود و اعتقاد داشت غریزه و طبیعت بشری هیچگاه بطور کامل سرکوب نخواهد شد و غریزه تنها بکمک عادت قابل کنترل است . وی در عین حال افراط در لذت را سبب تضعیف روح انسانی می دانست و معتقد بود تنوع در لذت بهتر از افراط در آن است . فلسفه اخلاق بیکن مطروحه در کتاب مشهورش بنام مقالات بیشتر طعم ماکیاولیسم می دهد تا مسیحیت ولیکن در حین حال معتقد بود آمیختگی فضایل اخلاقی دستاویزی برای بقای بیشتر آدمی است . وی زندگی صرفا عقلی را محکوم و طالب زندگی وام با عمل و هیجان است . عشق را در صورت افراط پوچ می دانست و باور داشت مقام عالی معنویت با عشق مخالف است . بیکن به دوستی بیش از عشق اهمیت می دهد و اعتقاد داشت دوستان سبب رقیق شدن بار سنگین دل می شوند و علاوه بر این با تبادل فکر باعث رشد فکری می گردند و در ضمن آدمی برای ارتقا مقام اجتماعی باید غرایض خود را از دوستان پنهان نگاه دارد .

در امر سیاست به سه اصل تهیه ، مشورت و اجرا معتقد بود که در بخش تهیه و اجرا به افراد کمتر و در بخش مشورت به تعدد مشاوران نیاز است . طرفدار حفظ روحیه نظامیگری در بین مردم بود و در عین حال مانند ارسطو به محافظه کاری و جلوگیری از تغییر و تحولات سریع سیاسی اعتقاد داشت . بیکن از عوام به سبب سطح پائین فکری در زمان خویش تنفر داشت و میگفت: پست ترین تملق ها ، چاپلوسی به عوام است .

برای اداره حکومت و اجتماع بیکن پیشنهاد داد که نخست از میان ملاکین ، قشری داوطلب تشکیل شود و بعد برای اداره جامعه ، حکومت اشرافی بر سیاست تسلط یابد و در این حکومت یک پادشاه فیلسوف در راس فرمانروایی قرار گیرد .

فرانسیس بیکن علت در جا زدن تفکرات فلسفی را و عدم ارتقاء علمی بشریت را ، ذهن گرایی و استدلالات بی پایه می دانست . فلسفه پیشنهادی وی ، فلسفه عملی توام با تجربه بود . وی در طرح جود بدنبال روشی برای بیان عقاید و مبادی نو ، طبقه بندی علوم و قرار دادن مسائل حل نشده آنها در این طبقات ، راهی برای تبیین طبیعت ، پیدا کردن پدیده های طبیعی ، معرفی مراحل ذهن و نتایج حاصل از همگی آنها بود و چون کاملا اتکا به عمل داشت ، طرح فکری خود را فلسفه ثانی یا فلسفه عملی می خواند .

وی اذعان داشت برای تسلط بر طبیعت ، ابتدا باید آنرا شناخت و این شناخت از علم و دانش تجربی نشات میگیرد و بحث استقراء را پیش کشید که در آن مسائل علمی باید طبقه بندی و از هم تفکیک گردد و عوامل موثر برهم شناسایی و قواعد و قوانین حاکم بر آنها بررسی و تجربه شود . البته امروزه روش استقراء بیکن تبدیل به سه اصل ساده تر فرضیه ، قیاس و آزمایش شده است و لیکن بعلت پایه گذاری تفکر نوین در تجربه عملی کارهای بیکن قابل تقدیر است . اعتقاد بیکن به عمل و تجربه به حدی بود که حتی در روانشناسی به ان اهمیت فراوان میداد و دوست داشت که کلمه تصادف را از قاموس طبیعت حذف کند . وی معرفت نفس خود و دیگران را شرط کامیابی اجتماعی می داند و معتقد است جهت تعالی علمی باید نظم و انضباط بر آن حاکم باشد که همان فلسفه را معنی میدهد و میگوید : تنها فلسفه است که در میان هیاهو و رنج زندگی و آرامش پایداری را که از دانش برمی خیزد ، تامین میکند .  هدف نهایی وی از علم و دانش ، حکومت عملی و اتحاد معنوی اروپاست . وی در نامه ای به جیمز اول پادشاه انگلستان پیروزی بر طبیعت را پیش بینی کرد و معتقد است فلاسفه باید علوم را نقادی کنند تا بر طبیعت غلبه یابند ولی از آنجا که علوم دارای تنوع و وسعت زیادی هستند ، طبعا باید همکارانی متخصص در این راه همکاری و تلاش و کوشش کنند .

فرانسیس در عین اعتقاد به خدا ، مخالف پرداختن به فلسفه ذهنی و غیر علمی مانند  فلسفه ما بعد الطبیعه بود. وی علت درجا زدن فلسفی و فکری بشریت را از زمان ارسطو تا زمان وی را به چهار عامل که وی آنها را بتها می نامید ، تقسیم بندی کرد:

1- بتهای قبیله ای که عبارت است از برداشت ذهنی و استدلالی به جای برداشت تجربی و واقعی از جهان است .

2- بتهای غار که ناشی از اشتباهات فردی برحسب طبع درونی آنهاست .

3- بتهای بازاری که ناشی از جانشینی ذهنیات به جای نادانی های انسانی است .

4- بتهای نمایشی که عبارت است از نمایشهای فلسفی بی مایه .

به اعتقاد وی برای شناخت جهان ، نباید اول تعیین کرد و بعد به نتایج مشکوک رسید ، بلکه آغاز باید با مشکوکات باشد تا به یقینها ختم گردد .

مدینه فاضله ای که بیکن بیان کرد در داستانی بنام  آتلانتیس نو   به تصویر کشیده شده است . در این داستان ، حکومت دانشمندان در جزیره ای بنام آتلانتیس برقرار است . در این جزیره طبقه حاکمه را تعداد کمی تشکیل می دهند . این حاکمان قصد حکومت بر مردم را ندارند ، بلکه هدفشان تنها تسلط بر طبیعت است . تولید در قبال مصرف است و بازرگانان نور تجارت این جزیره را صرفا براساس دانش انجام می دهند .

فرانسیس سه نوع جاه طلبی را در ذات بشر میدانست :

1- جاه طلبی انسان بر هموطنش که مبتذل و فاسد معرفی میکرد .

2- جاه طلبی انسان بر ملتهای دیگر که شهوانی میدانست .

3- جاه طلبی پیروزی بر طبیعت ، که شریفترین نوع جاه طلبی انسان است و قابل تمجید و تکریم است .

فرانسیس بیکن پس از مذموم شدنش به علت خیانت به دوستش لرد اسکس ، تحت توطئه ای از صدراعظمی برکنار شد و به دنبال مرض سینه پهلویی که در تجربه و بررسی فاسد نشدن گوشت در میان برف به وی دست داد ، در 19 آوریل 1626 م درگذشت . وی در وصیت نامه خود می نویسد : من روح خود را به خدا ، جسمم را به گور و نام خود را به قرنهای بعد و اقوام جهان تقدیم می کنم !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۴-اسپینوزا

 بعد از اخراج مسلمانان از اندلس ، امنیت یهودیان اسپانیا و پرتقال از میان رفت ، لذا آنان ناچار به مهاجرت به نقاط امن دنیا شدند . از معدود مکانهایی در اروپا که یهودیان را با خوشرویی پذیرفتند ، هلند بود . اسپینوزا از همین یهودیان مهاجر در هلند بود.  باروخ اسپینوزا در سال 1622 م در شهر آمستردام بدنیا آمد . او در کنیسه تعلیمات اولیه را دید و در آغاز یهودی متعصب و معتقدی شد ولیکن بدنبال آشنایی وی به زبان لاتین که زبان علمی آن زمان اروپا بود و مطالعات زیاد وی و آشنایی با عقاید و افکار اندیشمندان اروپا در کنار جریانات فکری نوین ایجاد شده در میان یهودیان ، باعث شد وی از اعتقادات اولیه خود فاصله بگیرد و چنین شد که باعث تکفیر وی از سوی جامعه یهودیان هلند در سال 1656 م گشت ، اگرچه وی تا آخر عمر خود را یک یهودی می دانست . وی بدنبال مهاجرت صاحب خانه اش به شهر لاهه ، از آمستردام به این شهر رفت و تا پایان عمر به اصول اخلاقی سه گانه خود گویش به زبان عوام استفاده از لذت تا حد کفایت سلامت و داشتن ثروت تا حد حفظ صحت و ادامه حیات پای بند بود .رساله اخلاق ، سیاست و دین و دولت ، از کتب مشهور وی هستند .اسپینوزا با الهام از آثار برونو و فلاسفه یونان باستان و دکارت عقل گرا ، اسلوب فکری خود را پی ریزی کرد و خود عامل ظهور فلاسفه بزرگی مانند فیخته ، شلینگ ، هگل ، شوپنهاور و نیچه شد .

 وی در 44 سالگی در سال 1977 م در حالیکه کتاب سیاست  را به پایان می رسانید ، در اثر بیماری سل درگذشت .

اسپینوزا اگرچه خود را متدین می دانست ولی نوآوری های فراوانی در دیدگاههای مذهبی خویش بوجود آورد . او اعتقاد داشت زبان انبیا در کتب دینی مانند تورات در ظاهر برای عوام است و از قوه تخیلی که عوام دارند برای پیشبرد اهداف دینی استفاده نموده اند . عوام معمولا وجود خدا را در عواملی خارج از قانون( معجزات ) حس می کنند و تورات با استفاده از این طرز فکر باید تفسیر شود وگرنه در آن مغلطه و اشتباهات فراوانی می توان مشاهده نمود . از نظر وی خدا و طبیعت وحدت دارند و خدا برحسب این طرز فکر باید شناخته شود . وی برخلاف یهودیان ، عیسی مسیح را به عنوان یک پیامبر قبول داشت ولی الوهیت عیسی را زیر سئوال میبرد و مسیح را نه فقط معلم یهود بلکه معلم همه بشریت می دانست .

اسپینوزا در نگرشش به جهان ، به اصل هرچیزی توجه داشت و همه چیز را از رفتنی می دانست . آنچه که پایدار می ماند جوهر یا قوانین طبیعی حاکم بر کاینات و موجودات هستی است ، لذا تنها آنچه که لایق عشق و دلبستگی است اعتقاد به حقیقت جاودانی وحدت روح یا خدا با طبیعت است که منجر به شناخت بهینه طبیعت و تسلط برآن و رهایی از چنگال امور بی فایده دنیوی می شود .

علم از دیدگاه وی بر چهار قسم است :

1-علمی که از زبان عوامل اخذ شده باشد ، مانند علم به تاریخ تولد

2-علمی که صرفا ذهنی و ساختگی که توام با توهم و مبهمات است .

3-علم استدلال

4-علمی که مستقیما از راه تجربه اخذ می شود که قویترین و مطمئنترین علوم می باشد .

جهان از دیدگاه اسپینوزا دو جنبه دارد ، جنبه ظاهری که شامل امور ناپایدار و جنبه باطنی که همان قوانین حاکم بر جهان هستی است و آنچه در نظر وی اهمیت دارد همین باطن کاینات است که در حقیقت اشیاء ، جزئی و متغیری از آنها ریشه می گیرند . لذا موجودات جهان از دو بعد یعنی جوهره یا ذات آن و حالت و ظاهر آن قابل بررسی است . جوهره یا ذات همان قوانین فیزیکی و مکانیکی حاکم بر جهان است که بدان طبیعت خلاق و حالت ، همان شکل و شمایل و ظاهر موجودات هستی است که بدان طبیعت مخلوق می گویند . خدا همان طبیعت خلاق است و علت علل جهان محسوب می شود و با دو صفت جهان قابل درک است ، بعد و امتداد جسمانی اجسام با جریان مادی و مولکولی حاکم بر آنها و حیات یا شعور کلی موجود در جهان .

دنیا در نظر اسپینوزا ناشی از جبر علی و تسلسل علت و معلول است ، لذا مفهوم خیر و شر ، زشتی و زیبایی ساخته و پرداخته ذهن بشری و طبع حیاتی حفظ بقای ذات است . مثل خدا به دنیا مانند قوانین حاکم بر دایره نسبت به دایره است و خللی در آن حاکم نیست .به عقیده وی روح و ماده در وجود انسان قابل تفکیک نیستند ، در واقع انسان را مجموعه ای آمیخته از عوامل متاثر ماده و روح معنی می کند . محسوسات به کمک حواس پنجگانه وارد کالبد انسان می شوند و در آنجا با مجموعه ای از اجزای بدن و پاره های روح مانند عقل و شعور و وجدان می آمیزند و اراده را حاصل می کنند . در واقع اراده یک مفهوم انتزاعی از مجموعه این عوامل است. براساس این طرز اندیشه ، لذت و الم معلول خواهشها و امیال منتجه درونی انسان است ، نه علت آن و خواهشها و امیال درونی انسان نیروی محرکه اندیشه و تصور ثابت است که در برانگیختن و تهییج آنها ، غریزه حفظ ذات  موثر است که این غریزه یکی از بازوان مهم عزم بشری است . بعبارتی ضرورت حفظ و تعالی ذات ، غریزه را حاصل می کند و غریزه میل را تولید ، میل اندیشه و اندیشه منجر به عمل می شود . بنابراین بعقیده اسپینوزا آزادی اراده وجود ندارد . تنها آزادی که انسان می تواند بدان دست یابد تقویت نگرش عقلی نسبت به واردات ناشی از حس درون انسان است که بر اراده انتزاعی آدمی تاثیر می گذارد .

از نگاه وی ، لذت و الم و در نتیجه قدرت و فضیلت مفاهیم نسبی هستند .نحوه همگامی محسوسات با غرایز بشری لذت و الم را تفهیم می کند و قدرت تاثیر این غرایز بر چگونگی تغییرات درونی و جسمی انسان است که با فضیلت مفهوم واحدی را تشکیل می دهد .

اسپینوزا بر خلاف نیچه ، کتمان کننده قدرت شهوانی آدمی نبود و آن را امری طبیعی میدانست ولیکن در زندگی اجتماعی ، انسان نیاز دارد برای حفظ جامعه خود ، به یک سری قیود اجتماعی تن در دهد که باعث میشود محدودیتهایی برای این شهوات قائل شد . برطبق این دیدگاه یک حکومت سیاسی باید سازش و تعادلی بین دو مفهوم روش اخلاقی از زندگی اجتماعی و روش طبیعی ناشی از غرایز برقرار کند . روش طبیعی برخاسته از شهوت و غریزه چنان است که در آن آدمی فقط خود را می بیند و در جهت حفظ و تامین لذت خود می کوشد و روش اخلاقی برخاسته از قیود اجتماعی است که آدمی بواسطه حفظ انتظام و انضباط با آن سازگار می شود که منشاء محبت ، عطوفت و وجدان اجتماعی است . دولت بهینه دولتی است که در عین حفظ توازن بین این روش ، آزادی غریزی بیشتری را با هدایت مردم به فکر کردن بهتر فراهم کند .

اسپینوزا به آزادی گفتار اهمیت فراوان میداد بطوریکه سازش با حکومتهای فردگرا را در صورت وجود فضای سیاسی باز مجاز میدانست ولی با این وجود ، وی بهترین حکومت را حکومت متکی به دموکراسی میدانست و حکومتهای استبدادی را با وجود قبول کارآمد بودنشان ، به علت محدودیت بیشتر و سلب آزادی تعقل و اندیشه را مورد تایید قرار نمیداد . وی با اضطراب به قدرت دولت در مورد اقشار روشنفکر و اندیشمند می نگریست ، از اینرو وی مخالف نظارت دولت بر تعلیم و تربیت بود مخصوصا در دانشگاهها . سپینوزانسبت به طبیعت و جهان دیدگاه تسلیم گرایانه داشت و امیال خویش را با طبیعت می سنجید و خود را معلول طبیعت میدانست .از نظر وی تنها چیزی که از انسان بعد از مرگش باقی می ماند همان بخشی است که اشیاء را از نظر ابدیت درک می کند که این باعث تفسیرهای متفاوت در باب خلود شده است بطوریکه حتی جرج الیوت این بخش را حسن شهرت تفسیر می کند . وی بقای حافظه را قبول نداشت و بحث پاداش اخروی را بواسطه ضایع نمودن بحث نفس فضیلت نمی پذیرد و پاداش روح متفکر را علم و تفکر حاوید می داند که بواسطه آن هر حقیقتی در نظر وی امر پایداری از محصول ابدی انسان است . فلسفه جبر علی اسپینوزا بمعنی نقض اصول تربیتی حاکم بر جامعه نیست ولی تربیت را می پذیرد زیرا باعث کنترل انسان بر افعال ساطعش از درون می شود. قبول جبرعلی باعث توجیه دلسوزانه نسبت به بدآموزان اجتماعی (مانند جانیان ) میشود و شخص را نسبت به اوضاع جهان خوش بین و امید بخش تسلیم میسازد .

 

 

    

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۵-ولتر

اگرچه تعالیم و اندیشه های ولتر برای زمان حاضر ، شاید قدیمی و از ارزش افتاده تلقی شود ولیکن همیشه در تاریخ اندیشه بشری ، از وی بعنوان انقلابی بزرگی که با قلم و نبوغ خویش به جنگ پیروزمندانه با خرافات و سنتهای قرون وسطایی و ضد رنسانس رفت ، نامیده می شود .

نام اصلی ولتر ، فرانسوا ماری آروئه بود . وی در سال 1694 م در شهر پاریس بدنیا آمد . در کودکی زشت و ناتوان بود و این صفات تا پایان عمر آزارش میداد . پدرش رئیس دفتر اسناد و مادرش از طبقه اشراف پاریس بود . وی مدتی تحت تعلیم کلیسا قرار داشت ولی وی در عین تعلیم قوانین خشک کلیسا روش استدلال و هنر شک کردن را نیز در ذهن خلاق خویش آموخت . در جوانی عیاش و بی بند و بار شد ، لذا پدرش در عین اینکه به نبوغ وی احترام میگذاشت وی را مراقبت میکرد . در سن 21 سالگی به علت انتساب یکی از هجویات علیه نایب السلطنه مشخص شده بعد از مرگ لویی چهاردهم ، محکوم به زندان شد ولی بعد از مدت کوتاهی آزاد شد . وی در زندان منظومه ارزشمند " آنریاد " را نوشت . در 24 سالگی در 1718 م نمایشنامه اودیپ را نگاشت که سبب شهرت و سود فراوان برای وی شد . ولتر حتی یکبار در پی بیماری آبله تا پای مرگ پیش رفت ولی بنحو معجزه آسایی از آن رهایی پیدا کرد . در سال 1726 م در پی درگیری با یکی از لردهای فرانسوی و اعمال نفوذ آن لرد ، به انگلستان تبعید شد . در پی زندگی در انگلستان و آشنایی با فضای فرهنگی و سیاسی حاکم آن روز بر انگلستان و آزادیهای روشنفکران و سیاستمداران آن دیار , وی در هجو دیکتاتوری حاکم بر فرانسه ، رساله "نامه هایی در باره مردم انگلیس " نوشت و در آن با مقایسه دو جامعه فرانسه و انگلستان ، سیاستگزاران فرانسوی را زیر سئوال برد و زمینه را برای تهییج و تحریک مردم فرانسه آماده نمود . در سال 1729 م به دنیال بازگشتش به فرانسه ، این رساله بدون اجازه اش چاپ شد که منجر به فرار وی از پاریس به کاخ سیره در کنار معشوقه 28 ساله متاهل ریاضیدانش بنام خانم مارکیز دوشتله شد . در آنجا کانونی ادبی به پا کرد که سبب تجمع ه شبه اشراف و علاقه مندانش برای شنیدن نمایشنامه ها و داستانهایش در کاخ سیره گشت . از داستانهای مشهور وی که در این هنگام نوشته شد می توان از داستان   " معصوم " که شرح حکایت یک بومی آمریکایی تازه مسیح شده است ، که در آن به زبان طنز ، بدایع و خرافات کلیسا را مورد انتقاد قرار داد و داستان " زادویک " که در قالب یک بابلی سرخورده ، حرص و ولع آدمی و رنج آمیز بودن زندگی را به تصویر میکشد ، نام برد . وی در سال 1745 م به پاریس بازگشت و بعد از یک سال تلاش و شاید ظاهرسازی دینی ، عضو آکادمی پاریس شد ، در این هنگام معشوقه اش که عاشق جوان دیگری را یافته بود در حین زایمان درگذشت .

ولتر به دنبال نامه نگاریهایی که با فریدریک داشت ، بعد از به سلطنت رسیدن وی در آلمان ، به دعوت پادشاه آلمان به برلین رفت ولیکن بدنبال چرب زبانی وی و روحیه عصیانگرانه اش در برابر درخواستهای فریدریک ، از ترس مجازات از برلین به فرانسه گریخت ولیکن به علت همراه نداشتن اشعار امانتی فریدریک در مرز آلمان به زندان افتاد و تنها زمانی اجازه رفتن به پاریس را پیدا کرد که اشعار مذکور بع از چند ماه در میان وسایل ولتر به مرز رسید . وی بعد زا آزادی هنگامی که میخواست وارد فرانسه شود , مرزداران فرانسوی از ورود او جلوگیری کردند . علت آن ،نگارش کتاب تحلیلی تاریخ در جواب اظهارات مادام فرانسوی دوشاتله که ظاهرا تاریخ را پوچ و عاری از اهمیت میدانست ، بود . وی در این کتاب ، با مطالعه دقیق و تحلیگرانه خود ، به جای بررسی و بیان حوادث تاریخ ، جریان اندیشه و فکر حاکم بر جوامع و علل تحولات و تغییرات و اضمحلال حکومتها را ریشه یابی نموده بود . وی در این کتاب ، علت سقوط روم را جایگزینی مسیحیت به جای بت پرستی تحلیل کرده بود و در ضمن نگرشی یکسان و دور از تعصب به سایر تمدنهای بشری داشت که باعث برافروخته شدن خشم کلیسا و حکومت فرانسه شد . لذا ناچار شد ابتدا در لردیس در نزدیکی ژنو اقامت گزیند ولی بعد از مدتی به فرنه بین فرانسه و سوئیس مهاجرت کرد . در فرنه بود که وی مجددا کانون توجهات اشراف , کشیشان شکاک ، روشنفکران اروپا و پادشاهانی نظیر پادشاه دانمارک ، سوئد و حتی فریدریک پادشاه آلمان شد . در فرنه بود که وی اختلافات خود را با جهان بینی فیلسوفان مطرح آن روز مانند لایب نیتز و روسو نشان داد . ولتر به خوش بینی لایب نیتز که معتقد بود جهان به بهترین صورت ساخته شده است و انسان میتواند سعادت خود را از وقایع و موجودات آن تامین کند ، حمله برد و داستان " کاندید " را در پاسخ به این طرز نگرش نگاشت . وی دنیا را مظهر رنج و عذاب میدانست و اعتقادی به قدرت تامین سعادت با اراده انسان را نداشت .

ولتر در زمان خود در بستر حرکات ضد کلیسایی پاریس قرار گرفت . علاوه بر ولتر ، لامتری با اعتقاد به ماشینی بودن انسان و رشد شعور در ارتباط مستقیم با نیاز ، هلیوسوس با بیان اینکه تمام رفتار انسانها ناشی از خودخواهی است و وجدان مظهر ترس انسان از قانونهای جزایی است ، دنی دیدرو و بارون اولباک با تئوری ساخته شدن تخیل خدا به جای نادانی به پدیده ها و دالامبر با تئوری آزادی در گروی سرنگونی کشیشان و سلاطین می باشد ، جریانات ضد دینی را در فرانسه گسترش داده بودند . دنی دیدرو و دالامبر حتی در تدارک تهیه یک دائره المعارف فلسفی شدند و از ولتر دعوت کردند برای این دائره المعارف مقالات و رسالاتی بنویسد ، که در اجابت به آنها ، ولتر مجموعه ای از عقاید و دیدگاههای خود را نوشت که بعدها تحت عنوان    "قاموس فلسفی" چاپ شد . ولتر در مقالات خود اعتقاد داشت که بحث مابعدالطبیعه یک بحث سراب گونه است و بحثهای انجام شده در باره وجود آن زائیده جهل است . او معتقد بود باید انسان بجای خیالپردازی و وسعت دادن ابهام آمیز در باره اینگونه مسائل ، صرفا به علوم و امور مادی توجه کند و در راه ارتقاء آنها بکوشد .

با تمام این مسائل ، کلیسا کماکان با ولتر مدارا میکرد ، لیکن بدنبال قتل چند مسیحی پروتستان در شهر کاتولیک نشین تولوز ، وی به تحریک مردم پرداخت و درگیری های شدیدی را علیه کلیسا در فرانسه ایجاد نمود . وی تعصبات مذهبی را شدیدا مورد هجوم قرار داد و اصل تسامح و احترام به عقاید دیگران را مطرح کرد . اگرچه ولتر ریشه دین مسیحیت را ادیان دیگر و رشد آن را از روحانیون طرار و حیله گر که در پی تامین منافع مادی خود بودند ، میدانست ولی با این وجود به خدا اعتقاد داشت ، اگرچه معجزه و بقای روح را               نمی پذیرفت. مانند اسپینوزا مخالف آزادی اراده بود ولی با این حال ولتر برای ضمانت سیرت صحیح اخلاقی ، ترویج بحث روح و جزای روز قیامت را قبول داشت و حتی کلیسایی بر اساس عقاید خود آفرید .

در قیاس میان ولتر و روسو از معلمان  فلسفه سیاسی فرانسه ، ولتر را باید فیلسوفی گریزان از سیاست دانست . وی خود را وطنی نمی پنداشت و عقایدش متعلق به همه جهان میدانست . از جنگ متنفر بود و اعتقادی به پیروی مطلق از مردم نداشت و در بحث برابری ، به برابری در حقوق معتقد بود نه برابری در قدرت و ثروت ، ولی روسو سیاسی و انقلابی بود و اعتقاد به درهم ریختن اساس تمدن بشری داشت و در ایجاد موازنه و برادری میان انسانها می کوشید . ولتر معتقد بود که باید بر عقل مردم کار کرد و اصلاحات تمدن و فرهنگی را از این زاویه انجام داد ولی روسو اعتقاد به حکومت آزادی و برابری داشت و انقلاب را از شروط اساسی تامین این خواسته میدانست و به اصل زندگی اولیه بشریت که در آن مساوات برقرار بود احترام می گذاشت .  با وجود اختلاف عقیده این دو فیلسوف هم عصر ، زمانی که کتابهای روسو را در ژنو به آتش کشیدند ، ولتر به حمایت از روسو پرداخت و به این اصل وفادار بود : "من یک کلمه از آنچه تو می گویی قبول ندارم ولی تا دم مرگ برای آنکه تو حق گفتن داشته باشی , مبارزه خواهم کرد" .

ولتر در سال 1777 م در سن 83 سالگی با وجود مریضی که گریبانگیرش بود راهی پاریس شد و مورد استقبال گسترده مردم این شهر قرار گرفت و در 30 مه 1778 م هنگامیکه از اجراء یکی از نمایشنامه هایش بنام "ایرن" برمی گشت ، در گذشت . ابتدا در گورستان پاریس به دلیل اطلاق عقاید الحادی اجازه دفن جسد وی را ندادند و در خارج شهر به خاک سپرده شد ولی در سال 1791 م جسد وی زیر فشار مجمع ملی انقلاب پاریس ، به دستور لوئی شانزدهم به پاریس منتقل و در گورستان این شهر به خاک سپرده شد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۶-کانت

 بدنبال ظهور ولتر ، عقل گرایی بت فکری اروپا می شود و به عقل به مثابه خدایی ، اروپا را در بر میگیرد و عقل معیار قضاوتها میشود ، لذا در آن برهه بحث داغی در زمینه ماهیت ذهن بعنوان منشاء عقل در جریان بود . لاک معتقد بود که در ذهن تنها شامل آن چیزهایی است که می تواند نقش ببندد که تجربه شده باشند و همین تجربیات هستند که افکار و اندیشه ها و عکس العمل های انسانی را بوجود می آورند . اما بارکلی که یک کشیش بود با استفاده از همین برداشت لاک ، اذعان میدارد که چون جسم از کانال حس دریافت می شود و جسم مجموعه انتزاعی از مجموعه حواس است ، پس اساسا آنچه درک می شود ماده نیست بلکه مجموعه مدرکات ساخته حواس است . هیوم فیلسوف مادی گرای اسکاتلندی ، ذهن را مفهوم انتزاعی از مجموعه مدرکات تلقی می کند و آن را زاییده تصورات و خاطرات و احساسات می داند ، لذا وی وجود روح را رد می کند . وی حتی قانون علیت ، زیر بنای علم را زیر سئوال می برد و آن را صرفا توالی موادو زاده استنباط می داند و قانون طبیعت را عادتی می داند که ما نسبت به حوادث طبیعت داریم و تنها چیز قابل اعتنا در دنیا ، حقایق ثابتی نظیر قوانین نقض ناپذیر ریاضی است و علم باید محدود به آن شود و به استنباطها و قیاسهای اثبات نشده ناشی از قوانین و قواعد نمی توان اعتماد کرد .

در کنار این عقلگرایان ، اخلاقگرایانی نظیر روسو هم وجود داشتند که از حکومت دانش و عقل بر بشریت می نالیدند و طرفدار اصول پایه اخلاقی بودند و پیروی از عقل و علم را عامل فساد و اضمحلال بشریت          می دانستند ، در واقع روسو مظهر مبازه انسان با عقل گرایی خشن شد .

کانت وارث درگیری های فلسفی که پیش از وی در زمینه عقل ، بررسی ماهیت ذهن و اخلاق گرایی در آن زمان در اروپا وجود داشت ، بود .  وی به سال 1724 م در کوینگسبرگ آلمان در یک خانواده فقیر و مذهبی مهاجر اسکاتلندی بدنیا آمد و شاید به این علت بود که وی تا آخر عمرش به اصول مذهبی مقید باقی ماند . در سال 1755 م دانشیار دانشگاه کوینگسبرگ شد که در سال 1770 م به سمت استادی این دانشگاه دست یافت . وی در طول بیان اندیشه خویش ، با مابعدالطبیعه و علوم آن به مخالفت پرداخت و گرایشاتی برای بررسی علوم طبیعی و تجربی پیدا کرد و در زمینه افلاک و فرضیه حیوان بودن انسان اولیه، نظریاتی داد. وی برای نوشتن کتاب مشهورش بنام "نقد عقل محض" در 800 صفحه ، 15 سال کوشید تا آنکه بالاخره در سال 1804 م در سن 79 سالگی درگذشت .   

کانت برخلاف لاک و هیوم معتقد است چیزی به نام ذهن ، پیش از تجربه و حس در انسان وجود داشته است و ذهن یک تنظیم کننده بر محسوساتی است که توسط حواس پنجگانه بدرون کالبد آدمی هدایت میشود . در وهله اول ذهن بصورت یک فیلتر ، از محسوسات فراوانی که هر لحظه از کانالهای پنجگانه وارد می شوند ، عمل می کند و آنهایی را که در جهت هدف و غرض می باشند ، گزینش می نماید و بعد بر روی آنها لباس زمان و مکان برای معنی شدنشان می پوشانند و محسوسات را تبدیل به مدرکات می کنند . ذهن در مرحله بعد بر مدرکات درون ، مفاهیمی نظیر علت و معلول ، وحدت و ضرورت و غیره را می بخشد ، تا آنها را بصورت اطلاعات منظم و زمینه ایی برای ظهور علم درآورد ، لذا انچه تجربه می شود و نسبت به آنچه واقعا وجود دارد فرق دارد و تجربه تنها مشوق عقل است ولی آنرا ارضا نخواهد کرد . بر طبق نظر کانت ، جهان منظم است ولی نظم جهان در ریزش محسوسات در ذهن شکل نمی گیرد ، اندیشه ایی لازم است که این نظم را درک و بدان شکل بخشد و علم و فلسفه را بوجود آورد و بدینوسیله وحدتی میان اصول و قوانین فکر و قوانین اشیاء ایجاد کند که این در نهایت همان علم مطلق یا حقیقت ابدی را درست می کند .

کانت در حین حال معتقد بود عقل دارای محدودیتهایی در توانایی خویش است و تنها قادر است بر روی چیزهایی قضاوت کند که در دایره محسوسات است و البته چون محسوسات تغییر یافته در ذهن با واقعیت فرق دارد ، بنابراین علم زائیده ذهن در حصار فرضیات باقی می ماند .زمان ، مکان و علیت لباسهایی هستند که ذهن تنها بر روی محسوسات برای تفهیم آن می سازد ، لذا اثبات خدا و مابعدالطبیعه با بحث قانون علیت منافات دارد ، زیرا علیت برای چیزهای خارج از حواس بی معنی است . وی حتی اثبات وجود خدار را از روی برهان نظم قبول نداشت و دلیل آن ، هرج و مرج و تکرار و کثرت بی فایده در نظم طبیعی می داند که ناقض برهان است . از نظر وی میان حس لذت زیبایی شناسی انسان و نظم و تناسب نسبت مستقیمی وجود دارد .

کانت معتقد به خیر و شر مطلق بود . بر اساس این اعتقاد ، وی وجود یک حس اخلاقی را در وجود انسان باور داشت که مترادف با همان مفهوم وجدان است . این حس اخلاقی به انسان امر می کند که چنان رفتار کند که رفتارش گویی یک قانون کلی در طبیعت شود و همین حس اخلاقی است که تکلیف را برای انسان روشن می کند و اراده نیک ، زائیده همین معیار و رفتار به حس اخلاقی می باشد که در انسان تشویق به جستن سعادت برای دیگری و کمال برای خود می کند و جامعه ایده آل را مجموع چنین انسانهایی می شمارد . طبق همین نظریه ، وی آزادی اراده را در تکلیف قبول دارد و علت باور بعضی ها به جبری بودن اراده در این می داند که عقل تنها ظاهر اعمال را درک می کند و بر آن لباس علیت می پوشاند . کانت وجود حس اخلاقی در انسان را ، برهان وجود خدا و خلد می دانست و معتقد بود اگر چنین نباشد هیچگاه مفاهیم فضیلت در درون انسان بصورت وجدان دوام نمی آورد .

کانت با توجه به نظریه حس اخلاقیش ، ادیانی را که وجدان را زیر پا بگذارند ، منحرف از راه خدا می داند ، لذا بدین سبب کلیسا را زیر سئوال می برد که باعث درگیری هایی در زمان فریدریک ویلیهام پادشاه پروس با وزیر مذهبی وی بنام  "وولنر" بر سر کتاب "تحقیق در مذهب" می گردد ، چنانکه موجب توبیخ وی از سوی پادشاه پروس و تقیدش به سکوت تا زنده ماندن پادشاه می شود .

 کانت در سیاست ، اصل رقابت و تنازع را قبول داشت و آنرا لازمه پیشرفت و جزو قوانین طبیعی میدانست و جامعه مدنی را زائیده مشروط کردن ای تنازع و رقابتها تلقی میکرد . وی این نظریه را به روابط میان دولتها گسترش داد و تاریخ را زائیده رقابت و روابط صلح آمیز معنی کرد و طبق همین استدلال وی صلح پایدار را چیز مسخره ای می دانست . وی استعمار را به سبب پایمال کردن حقوق انسانی ملل مستعمره محکوم می کند و آن را زائیده تمرکز ثروت و حاکمان ناکارآمد می دانست و تقسیم متناسب ثروت و حس دموکراسی را معدوم کننده این شیوه سیاسی معرفی کرد . وی معتقد به دموکراسی و خواهان آزادی مردم در انتخاب جنگ و صلح و مانند افلاطون خواهان فراهم شدن موقعیتی یکسان برای همه آحاد جامعه برای نشان دادن لیاقت و شایستگی های جامعه بود .

نگاهی به هگل

هگل از متاثران کانت ، به سال 1770 م در اشتوتگارت آلمان بدنیا آمد . پدرش از کارمندان دون پایه بود . وی از کودکی به مطالعه دقیق و بدون غرض علاقه داشت و در همان اوان به فلسفه یونان علاقه مند شد . به سال 1793 م دانشنامه خود را از دانشگاه توبینگن دریافت کرد . بعد از مرگ پدر و گرفتن ارث فراوان ، در سال 1801 م  به "ینا" رفت و در سال 1803 م مدرس دانشگاه این شهر شد . در سال 1806 م بدنبال حمله ناپلئون به "ینا"  از این شهر گریخت و به نورنبرگ رفت . در همان موقع بعلت تنگدستیش ، گوته به وی کمک مالی کرد . در سال 1812 م مدرس دانشگاه نورنبرگ شد و در سال 1817 م کتاب بزرگ خود تحت عنوان  "دائره المعارف علوم فلسفی" را نگاشت . از وی دو کتاب مشهور "منطق" و "علم ظواهر روح" و جزوه های دانشگاهیش باقیمانده است . در اواخر عمرش بود که برخلاف دیدگاه طرفداران فلسقیش ، روحیه محافظه کاری بخود گرفت و بالاخره در سال 1821 م بدنبال مریضی وبا درگذشت .

از دیدگاه هگل هر چیزی در جهان نسبت به چیزهای پیرامونش قابل شناسایی و ارزیابی است و بدون آن هیچ جسمی وجود ندارد . وی برای هر چیز در جهان ضدی را مجسم میکرد که آن را به سوی خود می کشد و دنیا کنترل همین اضداد بسوی پیشرفت و اعتلاست و در واقع هر حقیقتی را وحدت اضداد می داند .

تضاد میان اشیا جهان و تقابل آنها ، چیزی نو در قرب وحدتشان می سازد که سبب پیشرفت و اعتلای آن میشود . ذهن عامل اصلی درک این سیر عقلی و وحدت و اختلاف است . ذهن این وحدت را می جوید و بدین طریق به سوی مطلق گام برمی دارد . خدا از دیدگاه هگل مجموه نسب و اضافات است که اشیاء در آن غوطه می خورند و هستی و معنی خود را از آن میگیرند .

هگل تنازع و شهوت و شر را جزو حقایق و لازمه پیشرفت تلقی می کند و معتقد است هیچ وضعی پایدار نیست و همیشه جهان در هر مرحله ای ، جدال میان اضداد را شاهد می باشد . با وجود این اعتقاد تحریک آمیزش ، وی اواخر عمر رفتاری محافظه کارانه پیش میگیرد که باعث می شود شاگردانش به دو گروه هگل های راست و هگل های چپ تقسیم شوند . هگل های راست مانند فیخته عقیده به مشیت الهی و بحث تسلیم و اطاعت در مقابل سیاست را مطرح ساختند و هگل های چپ مانند باخ ، مولشوت ، باویر و مارکس آن را به تضادهای اقتصادی و جنبش توده ها سوق دادند .   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

٧-شوپنهاور

زمانی که بلوغ فکری شوپنهاور در حال شکل گیری بود ، اروپا در بحران اقتصادی و اجتماعی بسر می برد . انقلاب فرانسه و ناپلئون شکست خورده بودند و فقر ناشی از جنگ ، در اروپا گسترده شده بود و این وضعیت در آثار فکری روشنفکران و هنرمندان آن زمان بشکل بدبینی هایی منعکس گشت . شوپنهاور تشدید کننده این تاثیر در جامعه اروپا بود  . آرتور شوپنهاور به سال 1788 م در دانتزینگ بدنیا آمد . پدرش تاجر و مادرش نویسنده بود. بدنبال سقوط دانتزینگ بدست پروس ، وی همراه خانواده اش به هامبورگ مهاجرت کرد . در سال 1805 م پدرش خودکشی کرد و به دنبال آن با مادرش دچار اختلافات خانوادگی شد که در نهایت در پی مخالفت با ازدواج مجدد مادرش ، وی را ترک کرد و تا آخر عمر زندگی انفرادی را ادامه داد . شوپنهاور روحیه میهن پرستی بالایی نداشت و در زمانی که قصد داشت علیه ناپلئون وارد جنگ بشود ، پشیمان شد و به ده رفت و رساله "چهار اصل دلیل کافی "را منتشر کرد و بعد از اتمام آن ، شاهکار خود بنام "جهان همچون اراده و تصویر" را نوشت که کتابهای دیگرش در واقع ماخوذ از این شاهکار وی بودند . وی این کتاب را حلال تمام مشکلات فلسفی می دانست ولی با این وجود مورد استقبال قرار نگرفت . بدنبال قبولی دانشیاری در دانشگاههای آلمان در رقابت با هگل تنها ماند و این باعث شد وی هجونامه هایی علیه هگل بنویسد . شوپنهاور با ارثیه پدری زندگی راحتی را در ده فراهم کرد و در آنجا بود که بتدریج آثارش در افکار اروپائیان شهرت یافت و طرفداران اولیه اش از طبقات متوسط از قبیل وکلا ، اطبا و تجار بودند که فلسفه وی را عملی و خالی از سر و صداهای مابعدالطبیعی دریافتند . وی در سال 1860 م  در سن هفت و دو سالگی بطور ناگهانی درگذشت .

کتاب جهان همچون اراده و تصویر آرتور شوپنهاور ، با الهام از افکار کانت آغاز میشود . وی در بخش آغازین کتاب به شرح فلسفه  "جهان تصور من است" پرداخت و چون پیش از این ، کانت این مسئله را دقیق بررسی کرده بود ، لذا فاقد اصالت بود و این قدم اول بد ، باعث شد که بقیه قسمتهای کتاب از دید اولیه روشنفکران آن زمان دور بماند . در بخش بعدی کتاب ، شوپنهاور تاثیر اراده در جهان را مطرح می کند . وی جهان را معلول یک اراده فراگیر می داند . اراده قسمت اصلی و تغییر ناپذیر ذهن است که اندیشه و شعور آدمی را استخدام می کند تا در جهت تامین اغراض خود ، موفق شود ، لذا از این رابطه فلسفه شکل می گیرد و انسان موجودی فلسفی نامیده می شود . وی جهان را آئینه اراده می داند و حتی نحوه آفرینش انسان را با اراده و قدرت اراده توجیه می کند . اراده موجودی است که همواره نفس می کشد و برخلاف فکر هیچگاه خسته نمی شود و تنها قاتل آن مرگ است و خواب فراغتی است که در آن اراده به ترمیم قوای جسمی انسان مشغول می شود . دامنه اراده از نظر شوپنهاور حتی مخلوقات غیر زنده را در برمی گیرد .

وی راه حل طبیعت را ، برای چیرگی اراده بر مرگ ، تولید مثل می خواند . تولید مثل عامل حفظ نوع است ، لذا آدم در این مقوله تلاش می کند تا نسلش ادامه یابد ، از اینرو عشق امری منفور شمرده می شود و ازدواج غروب عشق شمرده می شود . ازدواجهایی که با عشق همراه شود به نافرجامی ختم میگردد .

از نظر شوپنهاور ، شهوت وا نگیزه جنسی ، خواست اراده بر بقای نوع است و زمانی که این قوا ضعیف شوند مانند حالات بعد از لقاح ، یا زمان پیری افراد کرخت ، سست ، خسته و فرسوده بنظر می رسند و خلود همان بقای نوع است که در آن موجودات از میان می روند ولی تصاویر ثابت باقی می ماند و پرده های مکان و زمان بین آنها جدایی می اندازد . از این دیدگاه ، جهان موجودی شر است ، زیرا زاده اراده است و اراده هیچگاه ارضاء نخواهد شد ، ازاینرو رنج و غم همواره در قاموس جهان می باشد و کامیابی واقعی بدست نمی آید . دنیا منظر رقابتهای موجودات جهان برای سرمایه مکان و زمان است . شوپنهاور رنج و غم را مایه های اصلی جهان می داند ، لذا آنرا امری مثبت تلقی می کند و لذت را مترادف با زمان از مبان رفتن رنج می داند و لذا امری منفی می داند ، از اینرو معتقد است انسانی که به لذت دست می یابد دچار کسالت می شود و به زندگی زمان رنج دلبستگی دارد . زندگی آونگی بین رنج و کسالت است و موجودات جهان هرقدر پیچیده تر شوند ، نج زندگی را بیشتر درک می کنند ، بطوریکه انسان بعنوان پیچیده ترین موجود عالم هستی ، بیشترین بار رنج را به دوش می کشد .

شوپنهاور زمان جوانی را برهه ایی می داند که در آن آدمی بواسطه آنکه سرشار از شور و حرکت و فعالیت است به عاقبت دنیا فکر نمی کند ، کمتر مفهوم رنج دنیا را از آنچه که است تفهیم می کند ، ولی اقتضای سن واقعیات را نشان خواهد داد . وی فلسفه خداشناسی و ایمان به خلود را زائیده طفره رفتن انسان از مرگ میداند.

در فلسفه شوپنهاور ، تامین سعادت در گرو علم و هنر است . از نظر وی ثروت سعادت نمی آورد . ثروت صرفا آدمی را تبدیل به توانگری تنبل  یا شهوت رانی بی قید می کند ، ولی علم می تواند اراده را تحت سیطره خویش دربیاورد . آدمی با شناخت علل رویدادها و مشخصات جهان ، می تواند جهان خویش را تعدیل کند و سعادت واقعی را رقم بزند . این سعادت مکانش در درون آدمی است نه پیرامونش ، زیرا انسان جهان را آنگونه درک می کند که درونش دستور می دهد . علم باعث تغییر ماهیت اشیاء در درون انسان می شود و به آنها صورت عینی تر و واقعی تر می دهد و باعث می شود آدمی اعمالی خلاف اراده انجام دهد ، اعمالی نظیر ایثار ، فداکاری ، جنون و خودکشی ! نبوغ ، چکاد برتری انسان و پیروزی عقل بر اراده ونشانه علم تهی از اراده است . نابغه دنیا را از دیدگاه واقعیات می نگرد نه اراده و صفات . اعمال او بخاطر دیدی است که از دنیا دارد ، لذا در رفتار او تاثیر می گذارد و چنان میشود که گاه گوشه نشینی را انتخاب می کند که دنهایت ممکن است به جنون بیانجامد . وی هنر را رهایی علم از اراده و غرایز معنی می کند . هنر نگاه به اشیاء از دیگاه ابدیت است و مقوله ایی برتر از علم می باشد ، زیرا علم با مواد و استدلال به جنگ با اراده می شتابد ولی هنر مستقیما شهود پیدا می کند و زودتر به غرض اصلی می رسد . علم استعداد می خواهد ولی هنر نبوغ . موسیقی از نظر شوپنهاور یگانه هنری است که در آن نسخه ای از اراده با ماهیتش نشان داده می شود و با حقیقت اشیاء سروکار دارد نه سایه آنها ، لذا به واقعیت نزدیکتر است .

وی دین را نیز از دیدگاه چیرگی انسان بر اراده ارزیابی می کند . مسیحیت را بخاطر بدبینی آن وعیسی را بخاطر برتری بر اراده برتر از ادیان یهود و بت پرستی که با خوش بینی توام هستند می داند و در بررسی ادیان شرق ، دین بودای را دینی که در انسان اراده حاکم برجهان را بکلی کنار می گذارد ، دینی برتر می شمارد که در آینده سایه فکریش را در جهان خواهد افکند ، لذا بالترین پیروی انسان بر اراده را ، با الهام از دین بودایی ، پیروزی انسان بر تولید مثل بعنوان نیروانا مینامد .

شوپنهاور به زنان بدبین بود و جمع نبوغ و زن را محال میشمارد و در جنگ علیه تولید مثل زن را گناهکار می خواند . زنان اغواگرند و می کوشند تا به هدف طبیعت برای حفظ نوع از اراده تولید مثل جامع عمل بپوشانند ، از اینروست که زنان بعد از چند زایمان و یا در دوران یائسگی پیر و فرتوت و کریه المنظر می شوند .

وی به مادی گرایی می تاخت و اعتقاد داشت ماهیت ذهن و اندیشه نمی تواند به هیچ وجه مادی باشد و جهان با مادی گرایی توجیه نمی شود و برای حل معمای جهان معتقد بود باید ابتدا از درون شروع کرد .

جهان وی از دیدگاه جبری تفسیر میشد و آن را موجودی که از یک اراده کلی دستور می گیرد میدانست و اجزای جهان از این اراده حرف شنوی دارند. در کل شوپنهاور فیلسوفی بدبین بود ولی در حین حال وی به علت نقش مهمی که در معرفی غرایز انسان بعنوان یک عامل اصلی در زندگی انسان دارد ، اهمیت ویژه ایی در بین فلاسفه گذشته دارد . ویل دورانت می گوید ، روسو عقل را زیر سئوال برد ، کانت آن را مریض کرد و شوپنهاور آن را در گور نهاد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

٨-اسپنسر

در عصر ظهور اسپنسر ، تضارب فکری شدیدی در افکار اندیشمندان و فلاسفه اروپا به اوج خود رسیده بود . در این زمان بود که افکار اگوست کنت ،زمینه را برای ورود اسنپسر به عرصه اندیشه اروپا فراهم نمود . اگوست کنت در سال 1798 م متولد شد . وی در سال 1827 م به علت اختلال حواس ، هوس خودکشی کرد ولی نجات یافت و جالب آنکه بعد از آن کتاب پنج جلدی "سیاست تحققی" را نوشت که مجموعه آنها تالی افکار اسپنسر شد . کنت در این کتابها، علوم را برحسب مبنای خود ، به ترتیب به ریاضیات و نجوم ، فیزیک ، شیمی ، زیست شناسی و جامعه شناسی تقسیم کرد و جامعه شناسی را در قله قرار داد و علت وجودی سایر علوم را به نسبتی که بتوانند بر جامعه شناسی پرتو بیافکنند ، دانست . وی کل پدیده ها و موضوعات مطروحه در کتابش را از سه دیدگاه  الاهی  ، فلسفی و تحققی  مورد بررسی قرار داد . اولی به بررسی پدیده در انتساب به خدا ، دومی به بررسی کامل بودن پدیده و سومی به ارزیابی علت و معلولی پدیده باز میگشت . کنت با این طرز تلقی معتقد بود فلسفه با علم هیچ فرقی ندارد . اگوست کنت ابتدا اساس تفکر خود را بر پایه عقل بنیاد نهاد ولی بدنبال عاشق شدنش ، اهتمام به اشاعه مکتب انساندوستی و مهربانی کرد و دینی بر پایه انسانیت پی ریزی نمود که به سبب ویژگی خود، از سوی صنعتگران و بازرگانان در انگلستان مورد استقبال قرار گرفت. همزمان با ظهور کنت ، علوم در اروپا شاهد پیشرفتهای سریع بودند و در علوم نجوم ، شیمی و فیزیک اکتشافات بزرگی صورت گرفت . در علم زیست شناسی فرضیه تطور ابتدا از سوی اسپنسر مطرح شد و داروین، لامارک و وایس آن را در زیست شناسی  تعمیم دادند ، بعد از آن اسپنسر این فرضیه را در زمینه کل علوم مطرح و به برسی آنها از این زاویه پرداخت .

هربرت اسپنسر در سال 1820 م در داربی انگلستان بدنیا آمد . پدرش دارای افکار مادی و از معتقدان به اصالت خود بود و بیشترین تاثیر را بر وی نهاد . پدر وی در سیزده سالگی جهت تعلیمات نزد عمویش در هینتن می فرستد . او در آنجا بسختی تعلیم می بیند و در نهایت مهندس کشوری می شود . اسپنسر چندان اهل مطالعه نبود و کتابها را کامل نمی خواند ، بیشتر اتکایش به عمل و تجربیات و مطالعات شخصی اش که آنها را جمع اوری و طبقه بندی میکرد ، بود . گاه اختراعات ناقصی انجام میداد و از تجربیات زندگی مانند تجربه گیاهخواری و یا مهاجرت به نیوزلند که البته بعدا از آنها پشیمان شد استقبال کرد . در کل وی اهل عمل بود و ذوق شعری و هنری نداشت . روحیه ای مغرور و خشک داشت و دوستانش را با اعمال ریاضی ارزیابی میکرد ولی در حین حال از چاپلوسی تنفر داشت و تا آخر عمر ازدواج نکرد . اسپنسر دارای ذهنی منطقی ، صراحت بیان و ارائه دهنده فرضیات جالب بود و در طول عمر خود شغلهای گوناگونی را تجربه کرد ، تا اینکه در سال 1842 م دست به نگارش مقالاتی در باره "قلمرو خاص دولت" در مجلات زد که متضمن بحث عدم دخالت دولتها در همه امور بود . وی بدنبال سیر در افکار فلسفیش ، شغل مهندسی را کنار نهاد  به انتشار مجله اکونومیست پرداخت و کتاب آمار اجتماعی را -که در آن به اصل تنازع بقاء و انتخاب اصلح اشاره کرده بود- نگاشت .وی در زمینه اصول روانشناسی کتاب  "تکامل ، قانون وعلت آن" را نوشت و در پی آن با طرح نظریه تطور در ذهن ، سعی کرد آن را به تمام علوم گسترش دهد ، منتهی با مشکل مالی روبرو شد و بدنبال انتشار کتاب "اصول اولیه" با کلیسا درگیر شد و مشترکان از کتابش استقبال نکردند ، تا آنکه "جان استوارت میل" فیلسوف انگلیسی به حمایت مالی وی برخاست که وی آنرا رد کرد ، ولی بالاخره به کمک هواخواهان آمریکائیش موفق شد پول کافی برای نوشتن کتاب" فلسفه ترکیبی" که چهل سال از عمر خویش را صرف نوشتن آن کرد فراهم نماید . کتاب اصول اولیه باعث شهرت رروز افزون اسپنسر شد چنانکه حتی در اکسفورد در سال 1896 م جزو کتب درسی محسوب میشد و عایدات زیادی برای وی در پی داشت ولی بعلت قضاوتش پیرامون مسائل اجتماعی و سیاسی ، مورد غضب طبقات کارگر ، کشیش و محافظه کار شد بطوریکه افول شهرت را برای وی به همان سرعت اشتهارش دربرداشت . وی در پیری متعادل شد و از تعصبات شدید در باب عثایدش دست برداشت و از اینکه از زندگی خود لذت نبرده است رنج می برد و بالاخره در سال 1903 م در سن 83 سالگی درگذشت و بعد از مرگ وی ، اسپنسر دارای شهرت مجدد و مضاعف بعلت رونق گرفتن حس آزادیخواهی در اروپا گشت .

اسپنسر در برخورد با مابعدالطبیعه ، فلسفه وجود ، تحلیل حرکت و تجزیه زمان و مکان به اجزاء ، به فلسفه لاادری اعتقاد داشت و باور داشت به همان اندازه که ذهن در رویایروی با کسب تجربیات جدید موفق است ، در مقابل ماورای آن ناتوان است ، از اینرو باور داشت علم در خارج از حدود خود نباید گام بردارد و قضاوت کند . اسپنسر اگرچه در افکار خود به فلسفه مابعدالطبیعه اهمیت نمی داد ولی اعتقاد به موزون بودن جهان داشت و میگفت تمام قوانین جهان به دوام و ثبات و قوه ونیرو برمی گردد و براساس این باور ، سر حیات را تحت عنوان قواننی بنام اصول اولیه بنا نمود . برطبق این باور ، که اصطلاحا تطور نامیده می شود ، حرکت همواره از یک بسیط متشابه الاجزاء آغاز و به یک مختلف الاجزاء با تنوع معین ولی متصل و متحد تبدیل  می شود و تغییرات شکل حرکت بموازات این تغییر ماهیت هماهنگ می گردد و تغییر می کند . در این فرضیه چون یک علت اولیه ، معلولهای گوناگون دارد ، تکثر معلولات در سیر حرکت شکل می گیرد و علاوه بر این طبق اصل تفکیک ، اجزای مشابه در یک کل در اثر قرار گرفتن در معرض نیروهای مختلف از هم ، فاصله ماهیتی می گیرند . به سبب عوامل فوق ، بالاخره در نقطه ایی می ایستند و اصل تعادل در این نقطه برقرار می شود ، سپس حرکت قهقرایی بسوی انحطاط و نیستی شروع می شود . به علت اصل اخیر ، فلسفه اسپنسر مورد اعتراض و وی محکوم به بدبینی می گردد .

زندگی از نظر اسپنسر با نشات از فرضیه فوق ، عبارت است از توافق مستمر روابط درونی با روابط بیرونی ، که البته خالی از اشکال نیست زیرا گاه موجودات روابط بیرونی را مطابق خواست روابط درونی تغییر می دهند و جالب آنکه وی در توجیه استدلالی خود در زمینه تطور ، اعتراف می کند که ماهیت حیات با اصطلاحات فیزیکوشیمیایی معلوم نمی شود .

طبق نظر اسپنسر میان تولید و تکثرو اوضاع و احوال محیط تناسب وجود دارد ، مثلا تولید مثل موجودات زنده با بهبود وضعیت غذایی افزایش می یابد و در کنار آن پیشرفت و تکامل موجودات از تولید آنها می کاهد . موجوداتی که سیستم ضعیفی دارند تولیدشان برای حفظ بقایشان بیشتر و موجودات قوی تر ، تولید کمتری می کنند . وی این نظریه را حتی به عقل هم گسترش داده است . مثلا علت عدم تمایل فلاسفه به ازدواج و زایل شدن قوای دماغی زنان در هنگام زایمان را از این دیدگاه می داند . وی علت پیشرفت و تکامل بشری را ناشی از فشار افزایش جمعیت برکمبود غذا تلقی می کند .

در تعمیم فرضیه تطور در علم روانشناسی ، اسپنسر اعمال پیچیده ذهن را به اعمال ساده عصبی مربوط

می کند ، وی معتقد بود که ذهن حاصل انعکاسات ساده ای است که پیچیده تر می شود . به نظر اسپنسر میان عقل و غریزه ، خلایی وجود ندارد و آنها از یک جنس هستند و فرق آنها در درجات آنها است ، عقل تنها زاده تصادم غرایز با یکدیگر است که رشد و پیشرفت می کند .

اسپنسر برای تطبیق فرضیه تطور با اطلاعات جمع آوری شده در علم جامعه شناسی ، بیست سال زحمت طاقت فرسا کشید . وی باور داشت مطالعات جامعه شناسی باید با یک کار علمی صورت بگیرد نه از روی تعصبات سیاسی ، دینی ، ملی و اساس بررسی های جامعه شناسی بجای تمرکز روی افراد یا حوادث آن ، بر حول حرکات بشریت در طول تاریخ تمدن خود و تحولات صورت گرفته در ساخت جامعه باشد . وی جوامع را بجای تقسیم بندی قدیمی به جوامع استبدادی ، اشرافی و دموکراسی ، به دو نوع نظامیگری و صنعتی بخش نمود . جامعه در نظر وی موجودی زنده است که با وجود اختلاف در اجزاء ، مرکزیت یا حکومت ، آن را متمرکز می کند . این موجود رشد می کند و پیچیده تر می شود و تا آنجا میرود که حدود و ثغور اوضاع اجازه می دهد و از سادگی اولیه به سوی پیچیدگی گام بر می دارد .

در توجیه حرکات دینی ، وی اعتقاد به ارواح ، را تبلور قدرت فردی و ارتباط دادن ارواح با این قدرتها مانند بزرگان یا امپرطوران را پایه دین معرفی می کند .وی جوامع اولیه انسان را جوامعی نظامی و دیکتاتوری می داند که خدایی انتقام جو و جنگجو دارند و در آنها مرد سالاری و تعدد زوجه ( بعلت مرگ و میر ناشی از جنگ) وجود دارد ، در رشد اجتماعی اجتماعی این جوامع به جوامع صنعتی که درآن قدرت نظامیان کاسته و صلح برحسب اقتضاء بوجود می آید ، تبدیل می شوند و در این تغییر فکر مردم برای حکومت ، تبدیل به تفکر حکومت برای مردم در جوامع صنعتی می شود .

اسپنسر مخالف سوسیالیسم بود و آن را حاصل نظام فئودالی و جنگ طلب می دانست ، این در حالیست که اگر وی سوسیالیسم را می پذیرفت کار منطقی تر انجام داده بود ، زیرا سوسیالیسم با فرضیه تنوع و نظارت وی سازگاری بیشتری داشت . به هرحال اسپنسر معتقد بود که مفهوم معتقد بود که مفهوم حکومت باید براساس عرصه و تقاضا باشد و وضع قوانین اجباری در تجارت فایده ای ندارد و اصول فکری حاکم در یک جامعه باید با تغییر صفات انسانی منطبق باشد . وی در تطور اجتماعی باور داشت که افراد جوامع از اشتغال در پستهای اجباری به مقامهای اختیاری سوق پیدا می کند . در جوامع اینگونه نظام تعاونی حاکم می شود و مردم به اختیار خود حقوقی را به جامعه ارائه می کنند و فلسفه زندگی برای کار به کار برای زندگی تبدیل می شود .

در زمینه اخلاق، اسپنسر به اصول اخلاقی نه بر پایه اخلاق کهن اعتقاد داشت . این اصول اخلاقی باید براساس زیست شناسی بنا شده باشد . اخلاق ایده آل ، اخلاقی است که همگام با تطور جامعه باشد ، لذا اخلاق شایسته یک امر نسبی است که به جامعه مربوط به آن ، ارتباط دارد . مفاهیم خلاقی ، اموری کسبی برای نژاد و قوم و موروثی برای فرد است . بحث فطری بودن اخلاق در صورت وجود ، بحثی گنگ و درهم ریخته است . مثلا در جوامع مسیحی هم به اخلاق رسمی مسیحیت و هم به نوعی به اخلاق نشات گرفته از توتونهای وحشی احترام گذاشته می شود . بنظر وی ، فقط وقتی فکر و احساس عدالت پیشرفت می کند که خصومت بین جوامع کمتر و همکاریهای آنها بیشتر شود و این هماهنگی از آزادی نشات می گیرد . اصل آزادی در این جمله است : "هرکسی آزاد است هرکاری که خواست انجام دهد ، بشرط آنکه به آزادی دیگری آسیب نزند" . بر طبق این تفکر ، جوامع جنگی بعلت وجود الزام و نظام اجباری با آزادی مخالفند . اسپنسر معتقد است تقسیم مایحتاج در دوره بلوغ برحسب شایستگی و استعداد باید صورت بگیرد ، لذا وی نظارت دولت را فقط در حفظ همین عدالت می داند و معتقد است این عدالت باید بدون مخارج باشد و از مالیات مستقیم تامین گردد . وی حقوق اقتصادی را امری واقعی و حقوق سیاسی را غیر واقعی می داند و به مالکیت و تجارت آزاد احترام می گذارد . اسپنسر اعتقاد به عدم دخالت زنان در سیاست داشت ولی در حین حال مسئله تضییع حق زنان را مهم می دانست .

وی  مبارزه خودخواهی با نوعدوستی را ، تعکیس مبارزه شخصی با ارزشهای جامعه می داند ، لذا خودخواهی را گاه مطبوع می دانست که در آن از هرج و مرج دنیایی سرشار از نوعدوستی جلوگیری می نمود ، ولی نوعدوستی در جای خود باعث ایجاد حس همکاری و تعاون قویتر می گردد و اعمال انساندوستانه در جای خود باعث ایجاد حس همکاری و تعاون قویتر می گردد و اعمال انساندوستانه به نفع اجتماع ، غریزی خواهد شد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   

٩- فریدریش نیچه

نیچه فرزند داروین و برادر بیسمارک خوانده می شود . پیش از حضور وی ، پایه های اخلاق سنتی بوسیله اسپنسر و داروین سست شده بود ولی هیچکس جرات ویران کردن آن را نداشت ، تا اینکه نیچه وارد میدان شد و بنیانهای اخلاقی را بر ارزشهای ضداخلاقی بنا کرد . در معیارهای وی ، آنچه مهم است توانایی بود نه نیکی ، غرور بود نه تواضع ، تدبیر بود نه درستی ، انتخاب طبیعی بود نه دموکراسی و قدرت بود نه عدالت . اخلاقیات نیچه در واقع توجیه فلسفی برای اعمال سیاسی بیسمارک شد .

فریدریش نیچه در سال 1844 م در شهر روکن پروس از پدری کشیش و مادری راهبه بدنیا آمد . پدرش به افتخار همزمانی روز تولد وی با تولد پادشاه آلمان ، فریدریک ویلیهام چهارم ، اسم فرزندش را فریدریش گذاشت . پدر وی در کودکیش مرد و وی نزد مادر پارسا و متدینش پروش یافت و ذات پارسایی و کم رویی را از مادرش تا آخر عمر به ارث برد . در کودکی نیچه بدنی رنجور و احساساتی رقیق داشت و دارای غرور شدید و میل فراوان به تحمل آلام جسمانی و خواندن انجیل بود . در 18 سالگی بدنبال تتبعات فکریش ، اعتقاد خود را به خدا از دست داد و خدایی نو را به نام "ابرمرد" مطرح کرد . در این زمان مدتی دنبال عیاشی می رود ولی بزودی از آن زده می شود . وی در تحقیقات و مطالعاتش تحت تاثیر آثار شوپنهاور قرار می گیرد و بدبینی شوپنهاور در ذاتش تزریق می گردد . در 23 سالگی بود که وارد نظام گشت ، ولی بدلیل ضعف چشم و   بینایی اش و خوردن زمین از روی اسب ، از سربازی معاف می شود . بعد از معافی از سربازی ، به تحصیلات دانشگاهی مشغول و موفق به اخذ دکترا در رشته زبانشناسی شد و به مقام استاد زبانشناسی قدیم در دانشگاه بال میرسد ، ولی گویا به شغل خویش علاقه مند نبود و زندگی پرجنب و جوش و موسیقی را بسیار دوست میداشت . بدنبال همنشینی با واگنر ، واگنر تاثیر فراوانی در وی گذاشت ، بطوریکه ابتدا از ممدوحین وی می شود ، بخصوص بعد از تصنیف اپرای "زیگفرید" ، ولیکن به دنبال گرایشات ملی گرایی واگنر در اپرای "بایروت" و گرایشات معنوی و اخلاقی در اپرای "پارزیفال" از واگنر جدا می گردد و بعد از آن نیچه بدنبال فلسفه و روانشناسی می رود . در سال 1879 م بدنبال ناراحتی شدید روحی و جسمی تا پای مرگ پیش می رود و بعد از رهایی از مرگ ، عشق و علاقه ای دوباره به زندگی می یابد و روحیه تسلیم به سرنوشت در وجودش موج می زند و نسبت به زندگی با نوشتن کتب "سپیده دم" و "حکمت مسرتبخش" دیدگاه ملایمی از خود نشان می دهد . در این اثنا بود که در دام عشق گرفتار می شود ولی بدنبال شکست از آن ، راهی ارتفاعات آلپ در ایتالیا در محلی در نزدیکی محلی بنام "زیلس ماریا" می شود و در آنجا شاهکار خود کتاب "چنین گفت زرتشت"وی در سی سالگی بعد از نگارش این کتاب به جامعه بازمی گردد تا نقش  یک زرتشت جدید را بازی کند و دعوت خواهرش را که قصد داشت با شوهرش به پراگوئه سفر کند نمی پذیرد . با این وجود از کتاب وی در ابتدا چندان استقبالی به عمل نمی آید و تنها زمانی مورد تشویق و توجه روشنفکران اروپا می شود که وی با مریضی سختی درگیر بود . وی به سال 1889 م سکته ناقصی کرد و دچار جنون گشت و راهی تیمارستان شد ، مدتی مادرش از وی سرپرستی میکرد ولی مادر وی بسال 1897 م فوت      می کند و خواهرش تا زمان مرگش به سال 1900 م از وی در وایمار پرستاری می نماید .

کتاب "تراژدی زاده روح موسیقی"  نیچه در آغاز یک تحلیل تاریخی از جدال میان دو مظهر حس و غریزه از یکسو و عقل و منطق از طرفی دیگر ارائه می دهد که با الهام از خدایان یونان باستان ، گروه اول را دیونوسوسی و گروه دوم را آپولونی می نامد . به اعتقاد وی در یونان ابتدا دیونوسوسها برتری داشتند ولیکن بدنبال ظهور افلاطون و سقراط این گرایشات به گرایشات آپولونی تغییر پیدا می کند و ارسطو را را مابین این دو گروه می داند . نیچه در این کتاب می نویسد ، در آلمان بدنبال ظهور مکاتب نقاد عقل توسط کانت و شوپنهاور ، فرهنگ آلمان از روح آپولونی گرفته شده از فرانسه و ایتالیا می گریزد و رنگ دیونوسوسی می گیرد . وی به موسیقی همان اهمیتی که افلاطون قائل بود می دهد ، لذا موسیقی قدرت بخش را مدح می نمود و از موسیقی رقیق کننده قلوب به علت متغیر و نرم ساختن قلوب شنوندگان و دور شدن از اساس اصلی فلسفه خویش تنفر داشت .

کتاب "چنین گفت زرتشت" را میتوان یک معجزه در نوع خود تلقی کرد ، معجزه ای که اساس خدایان را می شکند و اخلاقی نو و خدایی نو می آفریند . در این کتاب نیچه زرتشتی نو می آفریند که تمثیلی از خود است . نیچه چون اعتقاد داشت که زرتشت از بنیانگزارهای اخلاق دینی است ، لذا زرتشتی دیگر معرفی می کند که بنیانگزار اخلاقیات جدید در دیدگاه فلسفی وی است .  در این کتاب نیچه خود را انسانی بی ایمان به سنتهای پیشین می خواند و علیه معاد قیام می کند و با بحث بقای روح به علت آنکه آثار جسمانی را موثر بر قوای روحانی می داند ، می ستیزد . خدای جدید او "ابرمرد" است . در ابرمرد بزرگی هدف نیست ، بلکه چون پل است و مردانی که به این الگو دل می بندند خود را در مهلکه ها می اندازند . "ابرمرد" از نظر وی اوجی است که در صورت رسیدن به آن ، جهان لایتناهی از بین می رود و تاریخ از نو شروع می شود !

در این کتاب نیچه ، اخلاق را به دو نوع تقسیم می کند ، اخلاق مهتران یا اخلاق اشراف و اخلاق کهتران یا اخلاق عوام . نمونه تسلط اخلاق مهتران ، دوره روم باستان است که در آن قدرت ، نیرومندی ، بی باکی ، جنگجویی خوب و عوام بودن و ناتوانی بد شمرده می شود و نمونه اخلاق عوام ، اخلاقیات شرق در دوران انقیاد بشریت است که در آن صلح جویی ، دستگیری ، مهربانی و بعبارتی تفقد از بالا دست بر زیردست , خوب و موذی بودن ، جنگجویی و خونخواری بد شمرده می شود . به عقیده وی اخلاق مهتران زائیده دیدگاه بالادستان و قدرتمندان و اخلاق کهتران زائیده نیاز زیردستان به بالدستان جهت مقید ساختن قدرتمندان است.

در نظر نیچه ، انسان زائیده قدرت است .  قدرت است که اعمال را توجیه می کند . مثلا عیادت از مریض ، برای فخرفروشی تندرستان ، عشق ناشی از تملک ، تواضع پوششی برای حمایت از اراده ، عقل و اخلاق سلاح عشق به قدرت و فلسفه زائیده شهوت قدرت است ، لذا قدرت در ماورای شعور قرار دارد ولی چون قدرت مصون از عقل و توجه و شعور است ، درک نمی گردد . مردان زائیده این حس هستند و نیازی به توجیه ندارد ، ولی دین و دموکراسی و یا سوسیالیسم این قدرت را محدود می کند و قدرتمندان را ضعیف میسازد ، ولی چون این قدرت از بین نمی رود و در درون آنها می جوشد، تضادی بوجود می آورد که باعث اضمحلال آنها از درون می گردد ، لذا از نظر نیچه شر می تواند امری مثبت و برای جامعه امری ضروری باشد . شر نسبت به خیر مانند تنوع است به وراثت و تجربه به عادت . از اینرو نیچه از دیدن جهانی شرور لذت می برد و اخلاق را فراتر از زیست شناسی می گذارد . وی معتقد است به موجودات باید براساس ارزشی که در جهان دارند ، نگریست . نیچه معتقد است هدف در زندگی باید برای گزینش افراد نیرومندترین و برترین افراد باشد و یک اجتماع بهانه ای برای ظهور این فرد است . برای ظهور این فرد دو عامل مهم است :

1-عامل ازدواج که در آن بهترین با بهترین(قوی با قوی ) ازدواج کند.

2-عامل تربیت و آموزش که در آن فرماندهی ، تحمل رنج بدون شکوه و حتی شهوت تعلیم داده شود .

نشانه های ابرمرد با الگوهایی مانند ناپلئون ، مردانی هستند که عاشق خطر و مبارزه و جنگ هستند . افتخار وقدرت و هوش ، ابرمردها را می آفریند و مرد برتر تسلط بر نفس دارد و جهت پیشبرد اهداف گذشتی به کسی نمی کند .

نیچه باور داشت حرکت بشریت به سوی قدرت و تربیت با ظهور مسیحیت رو به افول رفت ولی پیروزی توتونهای وحشی دوباره آن را ابقاء نمود . نیچه پیروزیآلمان بر ناپلئون و برقراری حس وطن پرستی آلمانه را سبب تضیف اروپا می دانست و معتقد بود با این اوضاع آلمان دیگر مهد بزرگانی چون شوپنهاور ، گوته و بتهوون نخواهد شد . وی برای تقویت قدرت ، پیشنهاد اتحاد آلمان با روسیه را داد . روسیه را شیر ژیان اروپا میدانست که دارای ثروت و منابع عظیمی است . آلمانها را مظهر استحکام و پشتکار ، فرانسویها را مظهر هوش و فرهنگ و ذوق هنری ، ایتالیها را مظهر مردانگی می دانست ولی انگلیسها را به علت گرایش به دموکراسی و سودپرستی نقطه حضیض اروپا قبول داشت . نیچه حکومتهایی نظیر حکومت دموکراسی و سوسیالیسم که قادر به ایجاد ابرمرد نبودند را محکوم میکرد و معتقد بود در این حکومتها مردان صفات زنان و زنان صفات مردان را پیدا می کنند و علت آنرا در این میدانست که زنان در مقام زنانه خود ابرمردی را که از وی اطاعت کنند پیدا نمی کنند . یعنی صفات مردانه در زنان ناشی از نبود مردان قوی است ! وی هدف زنان از ازدواج را بچه دار شدن می داند ، لذا اعتقاد داشت زنان بعد از ازدواج از قرار دادن زندگی براساس زندگی زناشویی خودداری کنند .

نیچه سوسیالیسم را ناشی از حسد انسان علیه این اصل طبیعت که بزرگترها و قویترها بر ضعفا تسلط یابند می داند ، ولی با این وجود نظارت این سیستم را برای کنترل پولدارانی که هدفشان از زندگی انباشتن ثروت است، بد نمی داند و قیام بردگان را در حین حال شرافت می شمارد . وی زندگی سربازی را بهتر از زندگی تجاری می داند و ناپلئون را بعلت آزاد کردن کارگران از کار فرساینده و گسیل آنها به جبهه ها تمجید می کند ولی در حین حال جنگهای سلاطین و ادیان باستانی را بهتر از جنگهای اقتصادی اروپا می خواند و امیدوار است این تنازع قدرت منجر به اتحاد اروپا شود .

نیچه باور دارد که مقام اجتماعی عوام باید حفظ شود . جامعه مطلوب در نظر وی جامعه ای است که مرزبندی زیر در آن وجود داشته باشد:

1-عوام یا تولید کنندگان (کشاورزان ، کارگران و بازرگانان )

2-ماموران(سربازان و کارمندان)

3-فرمانروایان .

فرمانروایان باید صفاتی مشابه آنچه اقلاطون گفته است یعنی هوش ، تدبر و قدرت را با هم داشته باشند ولی در حین حال به موروثی بودن صفات اعتقاد داشت و اذعان میکرد در ازدواج ها ، باید بهتر با بهتر ازدواج نماید . نیچه اتحاد اروپا را در گروی حکومت اشراف و امیدش را در نونهالان و کودکان آینده ساز می دانست . همانهایی که از میانشان افرادی نظیر هیتلر برخاستند و میلیونها انسان را بخاطر قدرت به کشتن دادند و بدون رسیدن به هدفی مردند .

 

 

 

 

 

 

 

 

١٠- حکمای معاصر اروپا

الف- هانری برگسون

عصر برگسون ، عصر نزاع مابین روان شناسان و فیزیک دانان بود. فیزیک دانان می خواهند جهان را از دیدگاه پدیده­های فیزیکی و روان شناسان در پی آن هستند که از درون و شهود باطنی جهان را تجزیه و تحلیل کنند . در کنار این­ها فلاسفه­ای نظیر برگسون در پی آن بودند که دنیایی روحانی و خالی از بحث تصادف را در جهان با تحیلی درونی و ذهنی معرفی کنند و از اینرو پایه­های مادی گرایی را زیر سئوال ببرند .

هنری برگسون در سال 1859 م در پاریس از پدر و مادری یهودی به دنیا امد . در کودکی اگرچه در ریاضیات با استعداد بود ولی در دریای فلسفه غرق شد . در سال 1878 م ئارد دانشسرای عالی فرانسه شد و لیسانس گرفت و در سال 1888 م اولین کتاب مهم خود را به نام " رساله ای در باب معلومات بی واسطه ضمیر و وجدان " را نوشت و 8 سال بعد کتاب " ماده و حافظه " را  منتشر نمود و در نهایت شاهکار خویش "تحول خلاق" را نوشت که حاوی دیدی هدف دار نسبت به جهان بود که بلافاصله مورد استقبال گسترده قرار گرفت ولیکن در پی گرایش­های مخالف با هم در میان طرفدارنش دچار کاسته شدن از شهرتش شد . به هرصورت برگسون با وجود زیاده روی­ها و اعتماد بیش از حد در تعریف شهود و ضمیرهای باطنی انسان ، از عوامل مهم محکوم شدن مادی گرایی مطلق و فیلسوفان مربوط به ان شد .

برگسون به مکاتبی که جهان را تنها از روی عقل و معلول­هایی مادی تحلیل می کنند ، می تازد . وی عقل تحلیل گر را در صورت مبنا بودن ، حاوی نقص ­های مهمی می داند که در آن رویدادهای جهان به صورت مجموعه­ای گسسته و مکان گرا درک می شوند ، ولی در واقع در جهان یک انرژی و زمان و حرکت وجود دارد که پدیده­های مادی در انتقال به یکدیگر در بستر آن قرار می گیرند ، که در اینجا فضایی برای فعالیت اختیار قرار می گیرد ، زیرا آینده ساخته دست همین ضمیر و یا وجدان است .  اگر بخواهیم جهان را مانند جبریون تحلیل کنیم ، محرک انسان باید به راحتی وارد میدان شود ولی  در انسان انتخاب آینده با رنج و کوشش هماره است و این نقطه تمایز انسان با حیوان است . از نظر برگسون مغز و ذهن دو چیز متفاوتند ، هرچند هر دو مادی هستند ولی ماهیت آن­ها با هم فرق دارد . ذهن آمیزنده ادراکات مغز است و سازنده اختیار. این ذهن یا وجدان با غریزه از یک جنس هستند و هر دو به طور موروثی در انسان ابقا می شوند . برگسون باور داشت که آدمی با تفکر تنها قادر به تحلیل جهان نیست و اشتباه مادی گرایان بدین سبب است . برای درک حقیقت باید به درون و مفاهیم شهود باطنی مراجعه کرد . استنباط ظاهری و بیرونی تنها یک درک علمی بدون روح می باشد . روان شناسان آینده باید در راه شناسایی این قوه انسانی و غریزی بکوشند و آن را از طبقات زیر زمینی وجدان بیرون بیاورند ولی با این وجود برای بیان مفاهیم ذهنی و وجدانی لغاتی غیر از آنچه عقل آفریده است ، وجود ندارد .

برگسون به انتخاب طبیعی داروین اعتقاد ندارد . چگونه غرایز اکتسابی ، انتخاب طبیعی می کنند . با نگاه کردن به این تطور ، زندگی از دید تصادف ، می تواند توجیه بر پدیده ها و رویدادهای حیات باشد .  حیات چیزی متفاوت با پدیده های بی جان و ثابت دنیا است و با تصادف منافات دارد. نوعی نیرو در آن برای حرکت به سوی کمال و پیشرفت می جوشد و در این حرکت ، تحول می یابد و اعضای جدید می آفریند که البته در مورد حیات غیرانسانی ، سنگینی ناشی از افزوده شدن اعضا باعث نابودی موجودات وارث این تحول می شود ولی در انسان هوش جای اعضا را می گیرد . پس شعوری در حیات ، غرایز را هدایت می کند و غریزه مطیع کورکورانه ماشین حیات است . این شعور که در آن مراتبی از نبات تا انسان وجود دارد از نظر برگسون همان خداست و خدا و حیات امری واحد هستند ، ولی این خدا محدود است و قادر مطلق نمی باشد ، مقید به ماده است و به زحمت و به کندی غالب می شود . علم بر اشیا نیست ولی بتدریج به سمت علم و آگاهی و روشنی گام برمی دارد و ممکن است در این راه روزی بر مرگ و فنا هم غلبه کند ! در کل برگسون حرکت در حیات را امری مثبت می داند .

 

ب- بند تو کروچه

بندتوکروچه در سال 1866 م در شهر کوچکی از ایلت آکویلا در ایتالیا به دنیا آمد . خانواده وی متمول و کاتولیک و محافظه کار بودند. وی در آغاز به مطالعات الاهیات کاتولیک پرداخت که در نهایت بدانها کافر شد. در سال 1883 م در اثر زلزله خانواده­اش را از دست داد ولی روحیه و اعتماد به نفس خود را حفظ کرد و به تدبر در فلسفه پرداخت ولی در کنار ان وارد عالم سیاست و سناتور مجلس شد . در سال 1914 م با شروع جنگ جهانی اول با آن مخالفت کرد که مورد تنفر ملی قرار گرفت ولیکن به علت عظمت فکری وی ، ملت ایتالی او را بخشید و او با الهام از فلسفه هگل بانی دیدگاه­های خاصی شد .

بندتوکروچه اگرچه در ابتدا به مارکسیسم و کتاب سرمایه مارکس و انگلس علاقه مند شد ، ولی در تبلور اعتقادی خویش ، با نظریه تغییر اقتصادی مطلق تاریخ مخالفت کرد و آن را نتیجه عدم تعادل انسان در برابر محیط صنعتی دانست ولیکن همواره به مارکسیسم به علت دید جدید جهانی که به همراه آورده بود، احترام می­گذاشت .

اساس فلسفه کروچه ، سیر در درون و در معنی و اندیشه است. خیر و نفع و زیبایی و حقیقت برای او ، یکیست . هر حقیقتی ناشی از احساسات و تصورات انسان است ، لذا در نظریات وی آنچه حائز اهمیت است ، منطق است و حقیقت برخاسته از رابطه کامل ما بین افکار و تصورات است . وی هر امر و عملی را به تصورات و نسب مقولات بدل می کند و در افکار وی ابزار تصورات نظیر کمیت و کیفیت و تحول و یا هر تصوری ، مهیا کننده حقیقت یا مفهوم محض است. کروچه با مابعدالطبیع و بقای روح و مذهب ، مخالف بود و در صنف اختیاریون و طرفداران آزادی قرار داشت . در بحث تاریخ اعتقاد داشت که انسان و طبیعت باید در آئینه علل و حوادث مطالعه گردند ، لذا تاریخ باید بدست فلاسفه نوشته شود .

کروچه در کتاب مشهور خود به نام زیبایی شناسی- هنر را بر حکمت مابعدالطبیعی و علم رجحان می دهد. علوم را نوعی مفاهیم خشک و ریاضی می داند که در کنار زیبایی شناسی هنری و حقیقت شناسی از نظر ارزشی رنگ می بازد . محصول عقل از دیدگاه وی بر دو مقوله تقسیم می شود : شهودی و منطقی ، شهود حاصل خیال و منطق حاصل معرفت و شناخت است ، لذا علم به دو نوع ابداع تصور و ابداع مفاهیم تقسیم می گردد و هنر زاده ابداع تصور است و چون تخیل بر اندیشه تقدم دارد ، لذا هنر مقدم بر ابداع مفاهیم یا منطق استو آنچه در هنر حاوی ارزش است ، ضمیر باطنی آفریننده­ی آن است . این ضمیر ابداع ذهنی صورتی از ماهیت شی مورد نظر می باشد و رمز زیبایی در تصویر و یا صورت بیان کننه آن است . زیبایی در نظر کروچه عبارت است از بیان و تعبیر کامل و متناسب و عدم تناسب ، زیبایی را از بین می برد.

 

ج- برتراند راسل

برتراند راسل از خانواده پدری متمول و یهودی و با اعتباری است . وی به فلسفه و ریاضی علاقه فراوان داشت و بعد از اخراجش از کمبریج به علت صلح گرایی افراطیش ، خود را جهانی و واعظ صلح معرفی کرد . در بیانات فلسفی ابتدایی­اش ، ریاضی گرایی مفرطی داشت و سعی می کرد تمام جهان را به قید قانون­های ریاضی ، در آورد. لذا از عرفان و فکرهای ابهام آمیز تنفر داشت و به خدایی غیر از ریاضیات معتقد نبود . از ریاضیات نوین که در آن ریاضیات سنتی (مانند مواردی چون قطع شدن دو خط موازی ) را تغییر می داد ، استقبال می نمود و حقیقت ابدی و علم مطلق را در ریاضیات می دید . وی باور داشت که استدلال­ها باید کاملا ریاضی باشند. در ریاضیات ما از آلودگی اشیا دور می شویم و به مقوله­ای صادق و صریح معتقد. راسل تجربه را برای درک صحت و سقم نظریه­ها ضروری می دانست ولیکن آن را منشا خطر اسکولاستیکی خطرناکتر از اسکولاستیک قرون وسطایی احساس می کرد. در سیاست طرفدار سوسیالیسم بود و از مسیحیت فقط جنبه اخلاقی آن را می پسندید . پایان عالم از نظر وی همانند عقاید اسپنسر ، منحنی از پیشرفت و منحنی از اضمحلال و نابودی را به همراه داشت ، ولی انسان را به پیکار در این راه برعلیه موارد مضمحل کننده ، دعوت می نمود.

در زمان جنگ جهانی اول ، برتراند راسل بشدت صلح گرا می شود و سیاستمداران انگلیسی را مسخره می کند ، بطوریکه مورد غضب واقع و از دانشگاه کمبریج اخراج می شود. وی از کشتار و خونریزی متنفر بود و در تتبعات خود ، آن را حاصل مالکیت فردی و شرهای ساطع شده از آن می داند ، لذا به سوسیالیسم باور داشت و در حین تبلور شخصیت افراد و اعتقادات نوین را در گروی آزادی فکر می دانست .

راسل برای تعلیم برای تعلیم و تربیت نقش مهمی را قائل است ، بطوریکه معتقد بود در نظام تربیتی ، آنچه باید مدنظر قرار بگیرد ، تربیت و بسط روح علمی افراد است و تبلور وجدانی عقلانی ، که زاده عامل تمییز دهندهای است که براساس آن مثلا انسان­ها هنر را برتر از تملک مالی می دانند. وی اصل پیشرفت را در تربیت صحیح معرفی می کند که نتیجه آن دو اصل احترام یعنی فراهم کردن زمینه رشد حیات افراد و اجتماعات و تسامح احترام  به پیشرفت اشخاص و اجتماعات دیگر می دانند. این نظام تربیتی باید در تشکیلات عالی مدارس و دانشگاه­ها که اکنون دارای امکانات و تجهیزات مناسب هستند ، ارائه شود ، ولیکن  راسل در ادامه بررسی های خود ، بعضی از نظریاتش را تغییر داد . او می دید در روسیه سوسیالیست ، دموکراسی را به راحتی زیر پا می گذارد و قوانین ضد مالکیت خصوصی ، باعث سستی کار دهقانان می شود . بعدها در سفر به چین ، تحت تاثیر فرهنگ ان دیار، قرار می گیرد ، بطوریکه معتقد می شود وارثان فرهنگ و فلسفه در جهان ، تنها غربی ها نیستند و شرق دارای تمدن، فرهنگ و فلسفه بسیار قوی تری است . ویل دورانت ، راسل را مردی با اخلاق ، شریف ، شایسته با افکار وسیع و صداقتی وصف ناپذیر توصیف می کند.

 

 

 

 

 

 

١١-حکمای معاصر آمریکا

آمریکا از نظر فرهنگی به دو قسمت قابل تقسیم است . شرق آمریکا- که فرهنگ اروپایی دارد و دارای روح نو خواهی وو اضطراب و نوستالژیایی می باشد که روح اشرافی انگلوساکسونی آن را  نمادین می کند و غرب و مرکز آمریکا که اصلت آمریکایی دارد. آمریکایی که کارآمد ، عملگرا و بدنبال سود و منافع است . در معرفی فلاسفه ، سانتایانا نماینده آمرکای اروپایی و جیمز و دویویی نماینده آمریکا سودطلب است .

الف- جورج سانتایا

سانتایا به سال 1863 م در مادرید به دنیا آمد . در سال 1873 م به آمریکا رفت و در انجا در دانشگاه هاروارد فارغ التحصیل شد و از 27 سالگی تا 70 سالگی یعنی سال مهاجرت به انگلستان ، در انجا مشغول به تدریس شد . وی پیش از آنکه یک فیلسوف شود ، شاعر بود . گوشه نشین و مخالف با شلوغی ، کتاب­های معروف حسن زیبایی و فن زیبایی شناسی- تفسیر شعر و دین زندگی عقل و شاهکارش شک و ایمان حیوانی است که کتاب اخیر را وی مقدمه ای بر کتاب خطه هستی می داند . سانتایا عقل گرا بود و به شکاکان ضدعقل که جهان را تنها تصور معرفی می کنند و آن را از ماهیت واقعی دور می دانند ، می تازد . او با احترام به حواس بشری ، معتقد است که ادراکات حاصل از این حواس باید مورد ارزیابی واقع شود و تصورات برخاسته از آن ها تا حدامکان باید با واقعیت­ها پیوند بخورد ، از این رو از نظر فکری اسپینوزا را بسیار قبول داشت و خود در تجدید بنای فلسفه یونانی ، افلاطون و ارسطو براساس زندگی عقل ثابت قدم می دانست .

از اینرو می توان سانتایانا را یک خوش بین دانست. معیار وی برای زندگی عقل است . زندگی عقل عبارت است از هر اندیشه و عملی که ناشی از عقل و وجدان باشد . ولی عقل چیست ؟ از نظر سانتایانا عقل حاصل ازدواج میل و اندیشه است و زندگی عقلی با علم گرایی حقیقت واحدی را تشکیل می دهند ، زیرا علم حاصل اطلاعات قابل اطمینان و معتمد است ، اگرچه گاه خود زیر سئوال می رود ولی چاره ای جز اعتماد بدان نیست. در فلسفه وی روح با ماده پیوند می خورد و روان شناسی زمانی از ادبیات به سمت علو حرکت می کند که برای ابعاد درونی انسان دلایل فیزیکی و مکانیکی جستجو ماید . سانتایانا ، وجدان و ذهن را فاقد نفوذ و تاثیر عقلی می داند ، یعنی در باور وی ، فکر وسیله عمل نیست بلکه نمایشگاه تجربیات و لذایذ اخلاقی و هنری است .

سانتایانا به خدا و بقای روح معتقد نبود ، هرچند دنیای بدون خدا را چون خانه ای خلوت و سرد تجسم می کرد ، لذا وی احساس مذهبی را دوست داشت و به کاتولیک و حضرت مریم احترام فراوان قائل بود و در حین حال در تحلیل گرایشات دینی ، آن را منتسب به حس ترس و تسلیم در برابر موانع طبیعی و حس تخیلی شاعرانه در انتساب همه اشیا به روح می دانست ، لذا وی دین را برخاسته از فرهنگ یونانی و عهد بت پرستی و حس خشن عبرانی می دانست و عامل گرایش انشعاب پروتستان از کاتولیک را ناشی از گرایش حس ثروت و قدرت طلبی توتون های جنگی معرفی می کرد . حیات جاوید در نظر سانتایانا ، انتقال دانسته ها و غرق شدن در ابدیتی است که آدمی آن را بعد از مرگش به دیگری واگذار می کند . سانتایانا به این موضوع اشاره دارد که اگر از خدا وعده های اخروی حذف شود ، تقید اجتماعی مردم چگونه امکان پذیر خواهد شد . جانشین وی برای ایجاد این تقید ، رشد و نمو احساسات اجتماعی است که بالاخره در قالب عشق و خانواده شکوفا می شود اگرچه وی با شوپنهاور هم صدا می شود و عشق را فریب می خواند ولی به هرحال فداکاری ناشی از عشق را بهترین اعمال می داند . خانواده راهی است برای جاودانگی انسان ، ولی راهبری تمدن ، نیاز به قدرت مرکزی و دولت نیرومند دارد ولیکن تمرکز قدرت در قالب دولت ها ، جنگ و مظالم اجتماعی را در پی دارد . حس وطن پرستی هم سودش در حغظ روحیه برتری قومی است و ضررش مخالفت با تحولات اجتماعی است . سانتایانا مساوات را نمی پذیرد ولی حکومت اشرافی را بخاطر نقض آزادی و سرکوبی استعدادهای طبقات و افراد پست تر را قبول ندارد و دموکراسی را برآن ترجیح می دهد . حکومت ایده آلی وی ریال تیموکراسی یا حکومت مردان شایسته والامقام است که در آن شایستگی از یک صنف نیست بلکه مانند افلاطون برحسب استعدادها در زمینه یکسان تعیین می شود . فلسفه در نظر سانتیانا توجیهی است برای تامین سعادت . در نظر سانتایانا سعادت یا لذت از دینا در گروی اعتقاد خاص ماتریالیزم با الگو ذیمقراطس است که در ان ببینده از دیدن زیبایی های جهان و نظم موجود در آن ، احساس شادی از زیستن می کند .

ب- ویلیلم جیمز

ویلیلم جیمز در سال 1842 م در نیویورک به دنیا آمد . پدر او عارف و نکته دان بود . وی ویلیام و برادرش هنری را بعد از نحصیل در مدارس خصوصی آمریکا به یک مدرسه خصوصی در فرانسه می فرستد که در انجا دو برارد به روان شناسی علاقه مند می شوند . هنری در فرانسه باقی می ماند ولی ویلیام به آمریکا باز می گردد . ویلیلم در سال 1870 م موفق به دریافت دکتری طب در هاروارد می شود و از سال 1872 م تا 1910 م در ان دانشگاه تدریس می کند . بزرگترین اثر وی اولین اثر وی به نام اصول روان شناسی است که در آن مابعدالطبیعه با روان شناسی تلفیق شده است . عشق او به تحلیل ، وی را از روان شناسی به فلسفه سوق می دهد . کتاب های فلسفی وی ، عبارتند از : اراده ایمان ، طرق آزمایش دینی و روحانی ، پراگماتیسم ، عالم متکثر ، معنی حقیقت ، برخی از مسائل فلسفه و بالاخره رسالاتی در فلسفه تجربی اساسی .  ویلیام جیمز برخلاف کانت ، به فکر و دریافت های مستقیم ارزش و بها می داد . وی فکر و وجدان را سازنده حقیقت می داند . به عقیده وی ، ذهن تنها صورت اشیا را منعکس نمی کند ، بلکه اصل و نسب آن ها را نیز که به شکل و رنگ و بوی آن آمیخته شده است ، منعکس می کند و بدین ترتیب نظم و معنی از آن فهمیده می شود . فکر ، عبور فاصله های مجزا از هم نیست بلکه یک استمرار و جریان است .

ویلیام جیمز برای تفهیم معنای حقیقت و پایه گذاری مکتب پراگماتیسم ،  از مقاله ای از چارلز پیرس در سال 1878 م استفاده می کند و حقیقت را حاصل تجربیات نقدی و ارزش فکر در عمل می خواند ، لذا خوبی هر چیز بعد از تجربه ان معلوم می شود . پراگماتیم یعنی صرف نظر کردن از اصول و مقولات و مبادی که ضروری محسوب می شوند و مهم دانستن عواقبت و ثمرات و فواید یک پدیده .

ویلیام جیمز در بحث دین ، دین را از روی نتایج عملی مانند پراگماتیسم بنیان می گذارد و به برهان نظری اهمیت چندانی نمی دهد ، لذا با توجه به اینکه اعتقاد به خدایی واحد و توانا ، ناقض اختیار است ، بحث تکثر در اعتقاد به مابعدالطبیعه را پیش می کشد که در ان خدایان ، محدود و قابل تقسیم و متعدد در اشکال مختلف می شوند ، از اینرو اختیار معنی پیدا می کند و انسان در جریان نزاع مابین خدایان قرار می گیرد . ویلیام جیمز مخاف جنگ ، طرفدار سوسالیسم و در حین حال موافق با فردگرایی و احترام به ارزش گذاری فردی است .

ج- جان دیویی

جان دیویی در سال 1859 م در برلینگتون ورمونت در شرق آمریکا متولد شد و بعد از تحصیلات مقدماتی راهی غرب آمریکا شد و در دانشگاه های میسنوتا و میشیگان ، به تعلیم فلسفه پرداخت . سپس به شرق بازگشت که در ابندا عضو و سپس رئیس قسمت فلسفه دانشگاه کلمبیا شد . شهرت دیویی در شیکاگو کسب شد . وی در آن شهر ، کتاب   دموکراسی و تربیت  را نوشت که در آن برنامه تربیتی که به علوم بیش از ادبیات اهمیت داده می شد ، پی ریزی کرد . علوم مورد نظر وی  ، علومی بودند که نه جنبه نظری ، بلکه امکان بکارگیری عملی آن ها را مهیا می کرد . وی در سفرهایی به چین و ترکیه درصدد بسط این تئوری فکریش برآمد .

جان دیویی بر تفاسیر مابعدالطبیعی می تازد و آن ها را عامل انحطاط می خواند . خود معتقد بود اشیا را باید از روی مقام و عملی که در محیط انجام می دهند ، ارزیابی کرد . لذا می توان وی را از فرقه طبیعون دانست . روح و حیات از نظر وی باید از دریچه زیست شناسی تحیلی شوند و آن ها را باید از طریق انعکاس ها و تاثیرشان بر محیط مورد شناسایی قرار دهند . از نظر دیویی ، فلسفه نحوه تسلط بر خارج است و استدلالا از زمانی که مشکلا نشات می گیرد آغاز می شود . دیویی تاثیر اجتماع بر خود را بیش از تاثیر خود بر اجتماع می داند و با قبول کلیات تطور اسپنسر ، به جای توارث اجتماعی که به اعتقاد اسپنسر نسل به نسل منتقل می شود ، تربیت اجتماعی از کودکی را بنیان این تاثیر گذاری اجتماعی در نسل ها می داند .

نیک و بد در نظر دیویی با مفهوم تکامل باید سنجیده شود ، هرچیزی که در راه پیشرفت بشری باشد خوب و در خلاف آن بد است . پارامترهای دیویی برای تکامل ، استفاده بهینه از هوش و خرد و دادن آزادی و اختیار در قبال استعداد و فن افراد می باشد ، از اینرو وی به آزادی های فنی و صنفی معتقد است و باور دارد که دولت در کنترل های اجتماعی حذف ، و این امر مهم به عهده سازمان های صنفی جهانی باشد که البته روح وطن خواهی سد محکمی در مقابل آن می باشد . دیویی نقشه زندگی را برحسب تجربه قیاس می کند نه تئوری و نسخه های اجتماعی را تا زمانی که به تجربه در نیایند نمی پذیرد . دیویی معتقد است فلسفه باید ما بین علم و جامعه تفاهم ایجاد کند ، تا مردم را در مبارزات اجتماعی و اخلاقی روشن بین سازد و فلسفه نباید از علم بگریزد . وظیفه فلسفه ، آشنایی و راهبری مردم در راه پیشرفت و تکامل است .