شعر واره
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩  

شب دست ها را بریده ، فریاد از دیوار بالا نمی رود

در این عمق ، نوحه هایی برای مرده ها می شنوم

خصم حجیم تر از آن است که نتوان غرق شد

چشم هایم فاصله ها را شلیک می کنند

روز از روزن چشمک ها به ملاقاتم می آید

چگونه طنابی از ستاره ها ببافم و به کجای این آسمان بیاویزم

می دانم بالاتر از سیاهی رنگی هست

گل ها را درنگاتیو یک شب با نگاه هایم لمس کرده ام

با پیاله گوش هایم ، نغمه ی شراب را شنیده ام

و بادبادک هایم قاصدکی برای ستاره ها هستند

در داستانی

ستاره ها را در مهمانی شهاب ها به خانه آوردم

در سپیدی کاغذهای باکره از نور کاشتم

در قبر مزرعه ای دارم

 زیر خاطره ای یک غروب

 گل های شیپوری

 اسرافیل را می خوانند !

 


کلمات کلیدی: