چند احساس کوچک
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸  

1

فکر نمی کردیم

این بیابان چنان خشک باشد

که مورچه ها سنگ بر دوش

برای ذخیره ی زمستانی

زمین را شخم زنند

2

فاصله ها را دوست ندارم

زمین چنان ابری است

که با تیرک های کنار جاده

دیدنت را متر نتوانم کرد

3

بعد از کاشتن فهمیدیم

نمی توان صدای بلبلان را

                                از خاک  درآورد

کلاغ ها میو ه های این درختانند

با دانه های قار قار یکدست

4

با زنگ صبح

آرزوهایم به قبر بازگشتند

من دفترچه نوشته هایم را

در کتابخانه گذاشتم


کلمات کلیدی:
 
بذرهای کاغذی
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸  

نوری از سکوت

بخاری از خون

صدای باران

مزرعه ی قلم

و

خمیازه ی انگشتان

.

خاموش می کنم

.

 باز صبح  که شد

               بذرهای کاغذی را 

بر باد 

بدرقه می کنم

و 

من می مانم و

               این کویر ....


کلمات کلیدی: