پسردایی

وبلاگ ادبی- خواهشمند است حتما نظرتان را درباره مطالب وبلاگ برایم بنویسید

نظری بر کتاب جهان عقلانی پل دیویس
ساعت ٤:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ آذر ۱۳٩٥  

نام کتاب:

بنیانی علمی برای جهان عقلانی

نام اصلی:

The Mind of God: The Scientific Basis for a Rational World 1992

نویسنده: پل دیویس

مترجم: محمد ابراهیم محجوب

چاپ دوم 1392

ناشر: نشر گمان

 

کتاب بنیانی علمی برای جهان عقلانی چهارمین کتاب از مجموعه کتاب های" تجربه و هنر زندگی " نشر گمان به سرپرستی مسئول مترجمان آقای خشایار دیهیمی است. آنطور که ایشان در مقدمه مجموعه این کتاب ها ادعا نموده است، این است که هدف نشر این مجموعه ترجمه ها، تحصیل و آموزش فلسفه عملی است ولی به نظر می رسد، این کتاب پل دیویس از این راهکار و ادعا فاصله دارد و متکی به نظریه های علمی، فیزیکی، و فلسفی است. آنچه بعد از خواندن کتاب به خواننده آن منتقل می شود، نگرشی علمی و مدون توام با دیدگاه فلسفی نسبت به حکمت و آفرینش و هدف تشکیل جهان است. شاید اگر بخواهیم ژنر مشابه ایی برای این کتاب مثال بزنیم، ساعت ساز نابینای ریچارد داوکینز و یا کتابهای استیون هاوکینگ مثالهای خوبی هستند. این کتاب مشتمل بر 9 فصل و 400 صفحه است . نگرش کلی بر تئوری های آفرینش، نقش ریاضی در تببین جهان، وجود عوامل نامتعین کننده جهان و هدفمندی قوانین فیزیکی ، نگرش به جهان های موازی، مشکل تفسیر پیدایش جهان با امور غیر شعوری و نحوه دخالت انها در آفرینش، تبیین وجود خدا و نحوه دخالت وی در نظام کیهانی، مشکلات استدلالهای سنتی و فلاسفه و ارائه دورنمایی از مدل های مختلف شکل و شمایل جهان آفرینش ، توانمندی انسان در درک رموز نهفته در دنیا، امکانات عرفانی و زیبایی شناسی شناخت دنیا و ......از جمله مطالبی که توسط پل دیویس به کنکاش کشیده شده است. در یک جمع بندی آنچه در ارتباط با کتاب در خوانش اول آن، می توانم بنویسم، به شرح ذیل است:

اول اینکه این کتاب ترکیبی از تفسیرهای فیزیکی و فلسفه و حکمت است و برای فهمیدن دقیق آن، نیاز است خواننده یک پیش زمینه از فیزیک مدرن داشته باشد. آقای پل دیویس در بعضی قسمتها ترمز مفاهیم فیزیکی را برای کسانی که هنوز به اندازه کافی تسلط بر آن را ندارند،  بریده است!.... البته می توان- کماینکه من چنین کردم- روی درک و فهم این مفاهیم فیزیکی دقیق نشد و یک کلیاتی از اصل موضوع را در ذهن پروار کرد ولی خوب مشکلی که این نحوه خواندن حاصل دارد، این است که خواننده چندان حق قضاوت مناسبی نسبت به استدلالها و استنتاج های نویسنده، پیدا نمی کند. مثلا در صفحه 278 از کتاب صحبت از کنش های مشابه دو ذره درون اتمی با وجود فاصله زیادی که از هم می گیرند، می کند، من پیش از این توضیح دقیق تر و واضح تر این پدیده را در کتاب "جهان چون هولوگرافیک"  مایکل تالبوت، خوانده بودم. پیش خود گفتم، واقعا درک این پدیده از روی نوشتارهای این کتاب، برای کسی که این پیش زمینه را نداشته باشد، چقدر سخت است!!.....من اصل کتاب را ندیده ام ولی باور دارم در بعضی از قسمتهای کتاب می شد، سخت فهم بودن بعضی مفاهیم را با رسم شکل نشان داد، مثلا آنچه درباره مهره چینی بازی در صفحه شطرنج- در قسمت عروسک های روسی و زندگی مصنوعی-  در صفحه 191 به بعد آمده، چون پایه مطالب بعدی بود، می شد با رسم شکل بازی مدنظر پل دیویس را نشان داد. به هرحال این را کسانی که دنبال مرور سریع کتاب ها هستند، باید بدانند در خواندن این کتاب، نمی توان مثل یک رمان سریع خواند و رد شد، این کتاب ذهن و عقل خواننده را به چالش می کشد....

دوم ترجمه کتاب خوب و خواندنی است، اگرچه من اعتقاد دارم  آقای محجوب می توانست برای بعضی ازاصطلاحات واژه های مانوس تری را انتخاب کند. اصلاحاتی مثل کرانمند، ذهن انداز، باشندگان، بود-شدن،اندرکنش، کرانه بی کرانی، الاهیات فرآیندی و کلی واژه دیگر، باعث سخت شدن فهم مطالب می شد. ولی در کل آقای پل دیویس همراه با ترجمه خوب ،  با یک نظم خوب که حاصل دقت و مطالعات و مآخذ فراوان هستند، با شور و هیجان خوبی کتاب را پیش برده و مخاطب را حتی اگر مطالبی از کتاب را نفهمد، به هیجان می آورد....

سوم پل دیویس در این کتاب با استدلال علمی-فلسفی و با ارائه ادله منطق پسند، نگرش به وجود شعور و بطلان بر اینکه آفرینش جهان حاصل از تصادف و خود-سازگاری است، کشیده است، شاید از اینرو بتوان این کتاب را نقطه مقابل کناب معروف ساعت ساز نابینا ریچارد داوکینز قرار داد. خوبی استدلال پل دیویس این است که برای استدلالهای خود وارد تفکرات و مدارک مدون سنتی نشده است و اتفاقا نقاد این مدارک نیز است. فرق مهمی که تفکر دانشمندانی مثل پل دیویس با استدلالهای سنتی دارد، این است که پایه منطق آنها براساس علم و فرضیه های نوین بنا شده است و لذا برای اثبات حاکمیت شعور، منطق امروزی را به همراه دارد. من اعتقاد دارم، یکی از دلایل دوری دانشمندان علوم نوین از سنت و مذهب، این است که تعداد زیادی از فلاسفه سنتی و مذهبی، مجهز به توجیهات دانشی مناسبی نیستند. سلاح انها برای اثبات حقانیت خود، بیشتر اتکا به اثبات وجود خدا دارد ولی علاوه براینکه در این اثبات دارای ضعف های فلسفی هستند، خود به فرض صحت اثبات وجود خدا، متولیان لایق و کاردان فلسفی این مکاتب سنتی نیستند . بیشتر بر اصل توجیه آنچه از پیش داشته اند، وقت صرف می کنند. به هرحال آنچه پل دیویس تلاش کرده و شجاعت به خرج داده این است، این است که حتی وارد موارد حلاجی تفکر خدا و شعور شده و آنها را مورد نقد قرار داده است.

چهارم در این کتاب آنچه مورد جراحی قرار نگرفته است، بحث وجود عوالم روحانی و بحث روح و جاودانگی است. البته در کتاب اشارات مهمی بر وجود و اثبات شهود درونی انسان در ارتباط با کائنات خوانده می شود ولی پل دیویس وارد این مقولات نشده است و به نظر می رسد، دانش و استدلالهای وی توانایی لازمه را برای ورود به این بخش از رازهای حیات را ندارد ولی این بحث وجود دارد، در کنار نگرش و فلسفه علمی کتاب، آیا می توان با استفاده از علم، وارد این دنیای راز آمیز شد، دنیایی که اثبات یا عدم وجود آن، تاثیر فراوانی در زندگی انسان می گذارد.

در یک جمع بندی کتاب سرشار از مطالب شگفت انگیز حیات است و از اینرو میتواند خواننده خود را وارد وادی مطالبی کند که برایش تازگی دارند و لذا به او بینش وسیع تر و عمیق تر از هستی، آفرینش، کیهان و خدا بدهد.

 


کلمات کلیدی:
 
نظری بر کتاب برفک اثر دان دلیلو
ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٥  

نام کتاب: برفک

نویسنده: دان دلیلو

ترجمه: پیمان خاکسار

چاپ اول، نشرچشمه، 1395

به اعتقاد من کتاب برفک، کتابی است درباره انسان امروز!...می خواندم در جلسات نقد کتاب حرف از مصرف گرایی و تاثیر رسانه ها در زندگی انسان مدرن این روزها شده و اصل کتاب را بر آن بنیان می نهند ولی من اعتقاد دارم، بنیه کتاب عمیق تر و فلسفی تر  از آن است که چهره آن را در روابط اجتماعی و تاثیر رسانه ها بدانیم، اگرچه کتاب مطمئنا مانور زیادی بر این موضوع گذاشته است ولی دان دلیلو بهانه اش بررسی انسان شناسی داستان مرگ و زندگی است و براساس این دیدگاه تاثیر جوانب مختلف زندگی انسان که رسانه و مصرف گرایی جزو آنها هستند، مورد بررسی قرار داده است. شخص راوی جک است یک استاد هیتلر شناسی در شهر کوچکی در امریکا!... آنچه تم اصلی داستان را شکل می دهد، نمایه های زندگی خانواده ایی است با کارکترهای مختلف پدر و مادر و فرزندانش....در بین اعضای خانواده عشق وجود دارد، اگرچه هم جک و هم بابت در زندگی های پیشین خود دچار مشکلاتی که ناشی از اختلاف فکری است، بوده اند. اگرچه دلیلو وارد جزئیات دلایل طلاق نمی شود ولی اشاراتی به زندگی زن های قبلی اش مانند زندگی جاسوس وار یک  زنش و همسر جاسوس زن دیگر و زنی  دارای گرایشات مذاهب شرق-بودایی – دارد. به نظر می رسد دلیلو اشاراتی به این دارد، که انسانها در ترسیم زندگی خود تحت تاثیر شرایط مدرن زندگی امروز دچار آشفتگی و عدم تعادل در زندگی هستند. ترسیم داستان در دو نما بیشتر گرایش دارد، یک نماهای زندگی است و یکی نماهای وجود موجود مرموز و ترسناکی به نام مرگ!....جک و "بابت" در زندگی خود تحت تاثیر شرایط زندگی مدرن قرار دارند. خود درسی که جک می دهد درباره هیتلر است که به عنوان یک موجود قاتل و ضد زندگی عرض اندام می کند. در گوشه ایی از کتاب می خوانیم که موری به جک اشاره می کند که شیفتگان آدمهای قوی معمولا آدمهای ضعیف هستند!... جک از مرگ می ترسد. سایه های ترس از مرگ زمانی شکل گرفت که وی در اثر یک حادثه نشات مواد حشره کش در شهر، برای زدن بنزین بیست دقیقه در فضای آزاد بوده است و این باعث شد که وی توسط دستگاه های دیجیتال عصر مدرن، به وقوع مرگ تدریجی خود پی ببرد. در واقع این موضوع نشان داده می شود که مدرنیسم نمی تواند همیشه عامل خوشبختی انسان باشد، بلکه حتی اندیشه مرگ و ترس از زندگی را در ذهن انسانها می تواند بارور کند. مدرنیسم وجود مرگ را تقویت می کند،  چه از طریق شرایط نامساعد زیست محیطی و چه از طریق تشخیص مرگ و ایجاد دلهره های ویژه ان، بخصوص زمانی که مصرف گرایی و زندگی تنبلانه رخ می دهد، انسان گرایشات و مریضی های جدید می یابد. در جایی می خوانیم که دلیل اشاعه روسپی گری های ادمه بخاطر بیکاری و تن پروری انسان مدرن است. در کتاب بصورت متناوب نگاه های انسان به مرگ و زندگی مورد تحلیل و پردازش قرار می گیرد. وجود تفکرات سنتی و خرافاتی و تاثیر ان در قوام خانواده ها، نگاه به وجود اعتقادات به زندگی بعد از مرگ و تناسخ که سایه هایش عامل غلبه انسان بر مرگ می شود، وجود مرگ و تاثیر پذیری انسانهایی که به آن نزدیک شده اند، نگاه فراغ بال انسان جدید برای خودکشی –حتی در تصادفات-و فراغ بالی در زندگی بی هویت امروز مانند اقدام جنون امیز مرکاتور اورست برای همنشینی با مارها برای ثبت در کتاب گنیس، نگاه ضد مذهبی راهبه ها، نگاه به یوفوها و موجودات فرازمینی و فروش عزت و عفت "بابت" برای مطالعات علمی ضد ترس از مرگ و ....در نگرش های دلیلو در مرز میان زندگی و مرگ است که گاه اندیشه های اگزیستانسیالیستی وی شکل می گیرد، مانند نگاه وی در اهمیت مرگ به عنوان یک پدیده برای شخصیت پردازی انسان امروز!... در کتاب شاید سایه هایی از کتاب مرگ ایوان ایلیچ تولستوی دیده می شود. جک مرگش را می بیند و بدنبال رهایی از فکر آن است و قرص های دایلار بهانه ایی برای رسیدن به ان هستند، حتی اگر اثر این قرص ها در مورد همسرش به نتیجه نرسیده باشد و او را به مرز جنایت می کشاند. خطر مرگ در کنار زندگی در نهایت در نماد وایلدر خردسال و سه چرخه سواریش به  نمایش در می آید و دلیلو با یک گرایش مثبت به زندگی خارج از رسانه و سرشار از زندگی عادی و همراه خانواده داستانش را به پایان می برد. این کتاب یک نمایه و بیانیه فلسفی درباره انسان مدرن امروز است و دغدغه هایش و زندگی اش!...از نگرش به یک زندگی خانوادگی شروع و به کنکاش های شرایط فعلی بشر امروز می پردازد و کلی مطلب در خود مستتر دارد.


کلمات کلیدی:
 
نظری بر کتاب گفتار در بندگی خود خواسته
ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٥  

نام کتاب: گفتار در بندگی خود خواسته

نوشته اتیین دولا بوئسی

مترجم لاله قدکپور

 

                                                   چاپ سوم 1392

وقتی معرفی اتیین دولابوئسی را در آغاز کتاب می خواندم و متوجه شدم وی نویسنده قرن شانزدهم میلادی است، حدس زدم که نباید تفکرات دولابوئسی با توجه به ظهور روشنفکران و فلاسفه بعد از خود، در جهان امروز مدرن و کارا تلقی شود و اتفاقا بعد از خوانش کتاب این حدس من اشتباه در نیامد. به هرحال دولابوئسی نه چندان مشهور، در دورانی زندگی می کرد که مبنای قضاوت و درستی همه چیز عقل محسوب می شد و در حین حال رگه های مذهبی آن دوره در کتاب وی دیده می شود. درباره این کتابی که خواندم، یک جمع بندی ساده اگر بخواهم بکنم جملات زیر مناسبت دارد:

اول این کتاب گفتار در بندگی خودخواسته خانم قدکپور ترجمه بسیار خوب و فریبنده ایی دارد، چنانکه ایشان موفق شده است، ادبیات مثال زدنی و جذابی را در ترجمه خویش جاری سازد، چنانکه خواننده را به هیجان می آورد. من ترجمه آقای علی معنوی را بر این کتاب نخوانده ام ولی فارغ از آن، ترجمه خانم قدکپور با فرض استقلال ترجمه،  تحسین برانگیز است.

دوم از ویژگی های جالب کتاب که من دوست داشتم پاورقی های خوب آن از اسطوره ها و وقایع تاریخی است. چون این پاورقی حول و حوش موضوع بندگی و ظلم و جباری می چرخد، لذا منظم در جهت طرح موضوع پیش می روند و تجانس کتاب را بخوبی رعایت کرده اند.

سوم موضوعات کتاب بیش از آنکه بر پایه فلسفه منطقی و تحلیلی بنا شده باشد، بیشتر شبیه یک خطابه بلند هشتاد صفحه ایی در مذمت بندگی و بردگی و حمله علیه جباری و جبارک ها و ستایش آزادگی می باشد و در میان این خطابه بلند که گویا یک نفس نوشته شده است، احساسات سیاسی و تریبونی دولابوئسی هم در آن فراوان به چشم می خورد. تحلیل های سیاسی وی اگرچه جالب هستند ولی متکی به منطق سیاسی، فلسفی و روانشناسی پیشرفته این روزها نیستند ولی چون لغات و جملات مورد استفاده وی، صراحت معنی دارد و شفاف و گوارا است، جنبه عوام پسندانه دارد و بخوبی تاثیر می گذارد.

چهارم در این خطابه ادبی، گاه نگاه های نویسنده داستان براساس مقتضای و نگاه آن زمان و جو فکری حاکمه، جنبه جانبگیرانه داشته است. مانند حمایت آزادگی از یونانیان در قبال ایرانیان، که به عنوان دو صف آزادی خواه و جباریت و بربریت مطرح شده اند.  

و پنجم با توجه به شرایط امروز جهان و حکومت جباران بر مظلومان در بسیاری از نقاط جهان این کتاب با توجه به خطابه های آتشین خود می تواند مورد حمایت و تشویق آزادی خواهان واقع و جملات گیرای نقل زبان تریبون های آزادیخواهان شود.


کلمات کلیدی:
 
نظری بر کتاب جز از کل استیو بولتز
ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٥  

نام کتاب: جز از کل

نویسنده: استیو تولتز

مترجم: پیمان خاکسار

ناشر: نشر چشمه

چاپ اول 1393

در باره استیو تولتز نویسنده استرالیایی کتاب خوشبختانه تا دلتان بخواهد مطلب در اینترنت است. آنچه نوشته ام نظر کلی من نسبت به خوانش این کتاب جذاب است.

 

نظری بر کتاب جز از کل استیو تولتز

دوست داشتم بر روی کتاب جز از کل استیو تولتز یک نقد خوب و مفصل بنویسم ولی متاسفانه وقت محدود فعلا چنین شرایطی را برایم فراهم نمی کند. ولی اگر بخواهم در یک جمع بندی این رمان را معرفی کنم شاید آن را یک رمان توام با بدبینی اجتماعی و روشنفکری توام با گریز از مردم دانست. در واقع رمان روی بستر اجتماعی حاکم در دو نسل حرکت می کند و تقابل کارکترهای قهرمان داستان با اجتماع پیرامونشان به این رمان وجه تراژیک حل شده در زبان طنز استیو تولتز می دهد که به عبارت دیگر به آن طنز تلخ می گویند. رمان براساس خاطرات مدون شده جسپر که در آن خاطرات روایی و مدون پدرش مارتین وجود دارد، تعریف و پیش می رود. داستان رمان پرپیچ و خم و پر حادثه است و بیشتر صفحات رمان بیش از 600 صفحه ایی "جز از کل" دارای اتفاق داستانی هستند، در کنار این اتفاقات استیو تولتز به تحلیل های روان شناسی، فلسفی و بخصوص استفاده از مثل های زیبا و طنزهای بدیع و قوی پرداخته است و خواننده کتاب را بارها به خنده وامی دارد. این مطالب حاشیه ایی آنقدر متنوع و گسترده است، که تهیه خلاصه از تفکرات و جهان بینی حاکم بر کتاب، گسترده خواهد شد. ولی در کل این حواشی زیر را در ارتباط با خوانش این کتاب جالب می نویسم:

اول اینکه کتاب اگرچه کارکترهای مختلفی دارد ولی به اعتقاد من کارکترهای اصلی و شالوده کتاب بر دوش شخصیت دو برادری ناتنی داستان یعنی مارتین و تری قرار دارد. این دو برادر دارای پاردوکس شخصیتی هستند، مارتین شخصیتی گوشه گیر، خلاق، فیلسوف و عقل گرا دارد و دارای سلامت عرفی اخلاقی است و در برابرش برادرش تری آدمی برون گرا، پر انرژی، عمل گرا و بی قید نسبت به مسائل قانونی است. آنچه این دو برادر را وجه مشترک می بخشد این هست که هر دو  سعی می کنند، انگیزه خود را از تظاهرات و باورهای آدم های پیرامونشان جدا سازند و مستقل از آنها فکر کنند و بقولی به جای اینکه جامعه اطراف برآنان تاثیر بگذارد، آنان این تاثیر را ایجاد نمایند. عدم موفقیت آنها و کش و قوسشان نسبت به این فرآیند و منفی بافی استیو تولتز نسبت به این جامعه، باعث مشکلاتی برای این دو برادر می شود. در تحلیلی اجتماعی، در واقع انحطاط قانونی و بدنبالش اخلاقی تری گناهش به گردن جامعه ایی است که او را مضمحل ساخته است و مارتین در خلاقیت طرح های خود از این جامعه رو دست می خورد و دچار افسردگی و فرار از تهمت های آن می شود. جامعه حاکم بر فضای داستان دائما از سوی تولتز مورد نقد و انتقاد قرار می گیرد و وی بارها باورهای آنها و عملکرد آنها را زیر سوال می برد.این منفی بافی اجتماعی دست خود را در زندگی ادی تایلندی، نیز نشان می دهد که چگونه به علت طرد طبابت وی، وی دست به جنایت می زند و دو پزشک دهکده خود را مسموم و به قتل می رساند.

دوم فضای رمانتیک داستان است که در قالب چهار کارکتر زن شکل می گیرد. کارولین دوست کودکی تری و مارتین، آسمانخراش جهنمی دختر قد بلند مو قرمز، استرید مادر جسپر و انوک خانه دار خانواده مارتین و تری.... وجه های این زنها بیشتر دراماتیک است و زندگی تری و مارتین و جسپر با آنها تعریف می شود. عدم تعادل رمانتیک در شخصیت های زن های داستان وجود دارد، شاید در میان آنها استرید مادر جسپر از این عدم تعادل فارغ است ولیکن مارتین عقل گرا آن عشق لازمه را نمی تواند به وی عطا کند و او را دچار افسردگی و حرکت به سوی مرگ می کند. انوک گرایشات شرقی دارد و شاید معنوی ترین و مثبت ترین شخصیت زن داستان باشد که با دنیای فیلسوف منشانه و عقل گرای مارتین تعارض دارد ولی در حین حال با وی معاشقه می کند. کارولین رمانیتک ترین آن و آسمانخراش جهنمی منفی ترین و بی قیدترین شخصیت است. به هرحال عشق باعث وابستگی می شود و ممکن است خلاقیت و استقلال زندگی را دچار خدشه کند.

سوم خلاقیت یکی از تم های مهم داستان محسوب می شود. خلاقیتهای مارتین، تری و هری وست برای اجتماع است. گرایشات این خلاقیت ها به سمت شر و خیر در نگاه عرفی اجتماع گرایش دارد. مارتین با طرح ساخت جعبه پیشنهادات، باعث ایجاد مشکلات جدی برای خانواده اش شد و بعد با طرح شرکت هرمی برای میلیونر شدن استرالیایی ها، این مشکل باز پیش آمد. جالبی پیشنهاد ایجاد شرکت هرمی، این بود که مارتین بعد از یک عزلت و ساختن خانه پرپیچ و خم برای عدم دسترسی مردم به خانه اش، بوسیله دو آدم پولدار دوباره وارد جامعه می شود. جسپر این اتفاق را به پدر هشدار می دهد ولی مارتین گرفتار سواستفاده غیر اخلاقی از طرح می شود و بی گناه از جامعه استرالیا می گریزد. یکی از بامزه ترین بخشهای داستان طرح های تبهکاری هری وست است، این طرح های منفی و ضد قانونی خود اسیر دستاویز و ناتوی استانلی ناشر می گردد و هری وست را به خودکشی وا می دارد.

چهارم وجه متافیزیکی و تلوپاتیک داستان است که به نوعی دنیای دیگری را در برابر اتفاقات رئال داستان قرار می دهد. شاید در این رمان هدف استیو تولتز اشارات تامل برانگیز نسبت به اسرار پنهان جهان اطراف باشد که خود جای سوال دارد. ما در دو حادثه داستان این وجه را می خوانیم. یکی در جایی که کشاورزان خشمگین تایلندی به سوی منزل ادی برای قتل پدر و عمو و کارولین و ادی شتابان حرکت می کنند. جسپر با آنچه که از انوک آمیخته بود از طریق مدیتیشن تلاش می کند با پدرش رابطه بگیرد. من اعتقاد دارم استیو بولتز در طرح این حادثه، بدنبال این بوده که اهمیتی مرموز به بعضی از ادعاهای تلوپاتی بدهد. دیگری در جایی است که جسپر به طور اتفاقی نقاشی های مادرش را پیدا می کند و در آنها همان چهره هایی را نقش می بیند که در کابوسهای کودکی اش و نیز طرح خودش در خانه ادی دیده بود. یک ارتباط اسطوره ایی و نمادین بین خود و مادر مقتولش می بیند.

اگر شرایط فراهم شود، می توان با اشارات فراوان به متن های کتاب، نقدی براین کتاب نوشت ولی در اینجا خالی از لطف نمی دانم، قطعه ایی از طنز کتاب که حسابی مرا به خنده واداشت، اینجا بیاورم. این طنز مربوط به قسمتی است که کشاورزان خشمگین در تایلند به دلیل افشا دلیل قتل دو پزشک دهکده بدست ادی، به قصد قتل و عام ساکنین خانه وی می شتابند. جسپر که متوجه این موضوع از طریق یک زن شده بود، در تعقیب گروه سعی دارد زودتر به خانه ادی خود را برساند تا انها را از این قصد کشاورزان آگاه کند. متن در صفحه 593 کتاب چنین است:

"چه اتفاقی افتاده بود؟ داشتند سریع تر راه می رفتند! همان موقعش هم خسته شده بودم ولی باید مثل اسب می دویدم. چه قدر وحشتناک! آخرین مارتنی که درش شرکت داشتم وقتی بود که در راه رسیدن به تخمک، 200 میلیون اسپرماتوزوئید را شکست دادم. حالا در موقعیتی مشابه.....

البته در اینجا نباید کار خوب پیمان خاکسار در معرفی و ترجمه خیلی خوب کتاب را فراموش کرد...اگرچه من با دلایلی با ترجمه با لهجه تهرانی بعضی متون این کتاب ها به دلایلی مشکل دارم.....

 


کلمات کلیدی:
 
نگاهی به رمان تسلی ناپذیر شاهکار کازانو ایشی گورو
ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٥  

تسلی ناپذیر

نام کتاب: تسلی ناپذیر

نویسنده: کازونو ایشی گورو

ترجمه: سهیل سمی

چاپ سوم 1392

موضوع داستان: رایدر یکی از بهترین پیانیست های دنیا برای اجرای مراسمی به یک شهر اروپایی دعوت می شود. وی با وجود برنامه ریزی که برای وی تدارک دیده می شود وارد وادی دنیای شخصیت های مختلف این شهر اروپایی می شود. راوی کل داستان رایدر است  که درگیر زندگی دراماتیک و رومانتیک آنها بطور موازی می شود...

در نقدهایی که درباره کتاب می خواندم، گاه بدین موضوع اشاره شده بود که تسلی ناپذیر رمانی پیچیده و در حین حال سخت و سنگین  و خسته کننده است، ولی من اعتقاد دارم با توجه به ترجمه نسبتا خوب سهیل سمی از رمان، رمان تسلی ناپذیر بیشتر پیچیدگی اش ناشی از عادت زدایی قواعدی است که خوانندگان اغلب بدان عادت کرده اند و البته این ویژگی رمان های مدرن وخلاق ست که ایشی گورو در همین رشته دارای مدرک فوق لیسانس است. بعضی از ویژگی های خاص رمان که عادت زدا به نظر می رسند، عبارتند از:

1-تغییر در وضعیت راوی چه در بعد شخصیتی و نسبی و چه در بعد مکانی... مثلا گوستاو باربر از رایدر می خواهد که با توجه به اختلافاتی که با سوفی دارد، با وی صحبت و درد دلی داشته باشد، ولی در گفتگوی رو در رو، وضعیت نسبی رایدر با سوفی عوض می شود و در یک تعریف غافلگیر کننده، سایه هایی از رابطه پیشین زن و شوهری رایدر با سوفی شکل می گیرد.

2-در جایی که استفان پسر مدیر هتل، قصد صحبت با خانم کالینز را دارد، در حالیکه راوی و بوریس در خودروی استفان منتظر مانده اند، ولی رایدر تغییر وضعیت داده و در فضای خانه کالینز،گفتگوی میان استفان و خانم کالینز را روایت می کند، در حالیکه از نظر مکانی، این تصویرسازی  اشتباه به نظر می رسد ولی رمان چنین فضایی را عادت زدایی می کند.

3-عبور و گذر از دالان ها و راهروها و وصف درهای که از ان وارد و از آن خارج می شود و جریان گم شدن ها در جریان این عبورها، از دیگر شاخص های این عادت زدایی است. مثلا در حالیکه بوریس در کافه ایی منتظر و در حال بستنی خوردن است، رایدر بعد از مسافرت نسبتا طولانی و عکس گرفتن در عمارت ساتلر  و رفتن به محل گردهمایی شاعران  نزد کریستف، با راهنمایی متصدی بار، از دری عبور می کند و وارد محل انتظار بوریس می شود. بازی با مکان ها، از صفات خاص این رمان است که گاه تلقین سرگشتگی انسان در میان حجم زندگی را نشان می دهد. در هنگامی که رایدر از خودرو هافمن  مدیر هتل پیاده می شود تا به سمت محل اجرای کنسرواتور با سقف گنبدی آن شود، علیرغم فاصله نزدیک، به علت وجود دیواری ممتد و قدیمی موفق به دسترسی آسان به آن محل نمی شود.

4-استفاده از استعاره های نمادین مانند عمارت ساتلر یا رویای شماره 9 بوریس و .... عمارت ساتلر به اعتقاد من یک نماد اسطوره ایی است که در آن یک جورهایی ایشی گورو در آن قضاوت آدمها را در برابر تغییرات و انقلابات را نشان می دهد. یک وجه محافظه کاری انسان امروز و مردمی که دنبال زندگی بی دغدغه می گردند، ولی به هرحال برخورد مردم با کریستف نشان می دهد که این تغییرات گاه جزو الزامات زندگی است.

5-زنده کردن فضای خیال بصورت یک فضای رئال اگرچه مخاطب گاه متوجه به خیالی بودن این فضاها می برد. مثل داستان پیدا کردن آپارتمان قدیمی با بوریس که داستان وارد فضای رویایی درگیرهای ذهنی بوریس و جنگهای بچگانه وی با دشمنان می شود.

گاه این تصور به من دست می دهد در بعضی از جریانهای داستان که فضای موقعیتی رایدر چه در مکان و چه در کارکتر شخصیتی تغییر می کند، زاده به هم ریختگی مرز خیال و واقعیت است و شاید دلیل اینکه راوی سوفی را همسر خود می پندارد، نشانه عاطفه و حس قوی وی و نوعی همزاد پنداری راوی است. مثل اینکه شما دختر یا زن زیبایی راهمراه فرزندش می بینید و این حس و خیال در شما شکل می گیرد که در زندگی شما، این زن و فرزند خانواده شما هستند و دوست دارید مشکلات و مصایب آنان را با عشق و عاطفه خود حل کنید.

رمان در کل عاطفه قوی نسبت به انسانها دارد و اساس این عاطفه بیشتر بر روی عشق های رمانتیک و آرزوهای انسانی بنا شده است. به نمونه هایی از این عواطف می توان به شرح زیر توجه کرد:

1-عاطفه رایدر نسبت به سوفی و بوریس.

2-رابطه عاطفی گوستاو به نوه و دخترش ، علیرغم آلوده شدن آن به غرورهای انسانی و مشکلات درونی خانوادگی.

3-رابطه برودسکی با خانم کالینز ....که سخت دراماتیک و رمانتیک است. دو کارکتر که در حین عشق نسبت به هم، تفاهم زندگی ندارند و این پارادوکس ارتباطی،  به داستان این دو جذابیت داده است ....

4-رابطه مدیر هتل هافمن و زنش کریستین، مدیر هتل از عدم ارضا عشقی کریستین در زندگی رنج می برد و چون به ان دست پیدا نمی کند، وارد گود بدخلقی و انتقام می شود...

5-رابطه عاطفی فیونا متصدی بلیط تراموا با راوی داستان....

6-رابطه دراماتیک مدیر هتل و همسرش با استفان و توقع زیاده خواهانه آنها که در وجود استفان علیرغم استعداد خوبش شکل نمی گیرد. نوعی ناباوری در قبول استعدادهای فرزندان جدید و فداکردن آنها در توهم خواستهایشان...

7-رابطه جمعی باربران هتل ها در بار مجارها...و زندگی صنفی نمادین قشرهای زحمتکش جامعه که دنبال احقاق حقوق و غرور خود هستند...یکی از زیباترین صحنه های رمان جریان رقص گوستاو در جشن باربران در کافه مجارهاست....

8-رابطه عاطفی راوی داستان و والدینش..این رابطه در نهایت نشانه از وهم و خیال راوی پیدا م کند...نوعی نگرش به بازگشت نافرجام عاطفی به گذشته و ترک پدر و مادر....

رمان دارای دیالوگ های طولانی و وراجی های افراد مختلف است. این وراجی ها اگرچه خسته کننده به نظر می رسند ولی از یک سو بعد عاطفی درد دل ها را نشان می دهد. آدم ها برای بیان مشکلاتشان، گوش راوی و نگاه خوانندگان خود را به بازی می گیرند و اتفاقا آدمهای داستان هر کدام بازگو کننده دردهای عمیق درون خویش هستند. از اینروست رمان بار عاطفی بسیار بالایی به خود می گیرد. اگرچه ایشی گورو خود را از ادبیات ژاپن دور می داند ولی حداقل او وارث عاطفه یک انسان شرق دور است و بخوبی آن را در این رمان نشان می دهد.

اگرچه در رمان رایدر در نهایت موفق به اجرای برنامه زنده پیانوی خود در جلوی دیدگان اهالی شهر نمی شود ولی در یک جمع بندی انتخاب رایدر به عنوان بهترین پیانیست دنیا، اجرای پر تلاوت و دراماتیکی در جریان روایت داستان رمان دارد و شاید از اینروست، ایشی گورو نیازی به نمایش این اجرای زنده که مخاطب منتظر آن بوده است، نمی بیند. جمع بندی نهایی داستان با نگاه خوش بینانه در یک تراموا که جریان دایره ایی را در شهر تکرار می کند، به پایان می رسد. می توان دنیا را علیرغم مشکلات جدیش همچنان دوست داشت و زیبا دید.

در یک جمع بندی می توان گفت انسانیت نیرومندی در بطن این داستان نهفته است که با دست یافتن بدان، قادریم به شهود هنری قوی دست بیابیم.

 

 


کلمات کلیدی: کازانو ایشی گورو ،رایدر
 
نظری بر کتاب "کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم" اسلاونکا د
ساعت ٤:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٥  

نام کتاب: کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم

نویسنده: اسلاونکا دراکولیچ

مترجم: رویا رضوانی

نشر گمان

این کتاب اولین جلد ترجمه از مجموعه 18 جلدی کتابهای تجربه و هنر زندگی به سرپرستی آقای خشایار دیهیمی است. کتابهایی با انگیزه دخالت کاربردی فلسفه در زندگی نوشته شده و جنبه عملگرای آن را مدنظر قرار داده است. کتاب "کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدم" ، یک مستندگونه پراحساس است. خانم اسلاونکا دراکولیچ نویسنده و روزنامه نگار کروات، در این کتاب دغدغه های حضور کمونیسم در اروپای شرقی را با نگاه جامعه شناختی و تاثیر آن را بر  مردم فارغ، از جنبه های فلسفی و تزهای سیاسی به تصویر کشیده است. مردمی که بعد از جنگ جهانی دوم، چند دهه زیر سیطره نگاه مارکسیستی و جنبه های زندگی اشتراکی قرار گرفتند و در نتیجه آن فرهنگ و تمدنی را بدست آوردند که دارای کنتراست جدی با جهان آزاد بخصوص در اروپای غربی و یا آمریکا بوده است که نتیجه آن قیاس شدن محدودیت ها و خروجی حاصل از حکومت های کمونیستی شرق اروپا در مقابل آزادی ها و پیشرفت های غرب چه در عرصه آزادی و چه در عرصه اقتصاد و رفاه اجتماعی می باشد. در یک جمع بندی می توان خطوط کلی کتاب را در ترسیم وضعیت جوامع کمونیستی در شرق اروپا را در این کتاب با نقد جدی روبرو شده اند، به شرح ذیل جمع بندی کرد:

1-حضور سیطره قدرت و سانسور و دخالت در تمام جوانب زندگی خصوصی افراد و ایزوله شدن آنها در سیاست های کنسروی تعریف شده از سوی نظامهای سیاسی ایدئولوژی کمونیستی...

2- شکل گرفتن فرهنگ سانسور و تحت نظارت بودن و استراق سمع به عنوان یک اصل جای افتاده و قبول شده در این جوامع....

3-وجود کمبودهای جدی در بعضی از مواد مصرفی و حذف کالاهای لوکس مانند عروسک یا تنقلات و حتی کالاهایی که جزو موارد ضروری و کاربردی روزانه افراد می باشند مانند کمبود دستمال توالت یا نوار بهداشتی....

4-کمبود لوازم آرایش و نیز نگاه بورژوازی و منتقدانه به البسه خاص مانند پالتوهای پوست و عقده شدن آن در نزد زنان ....

5-داستان افسردگی و خمودگی آحاد جامعه و حذف دخالت سیاسی و نگاه سیاسی در جامعه و وارد نشدن بدانها بخصوص ایزوله شدن در زندگی روزمره زنان، که گاه در نهایت منجر به خودکشی، فرار و عصبیت های درونی می شد...

6- شکل گیری تفکر اکولوژی مصرفی ناشی از کمبودها یا به عبارت دیگر استفاده مجدد از لوازم و وسایل مصرف شده در فرهنگ جامعه....

7-شکل گیری روند کار روزمره کارهای دستی  مانند رختشویی یا استفاده از ماشینهای رختشویی اشتراکی و استفاده از وسایل اسقاطی مکانیکی با حضور کمرنگ وسایل مکانیزه جدید ....

8-شکل گیری فرهنگ آپارتمانی خاص و تقسیم آنها بین خانواده ها، محدودیت جابجایی آپارتمان ها و ارتباط جدی و صمیمانه خانوادگی دو نسل با هم و بحران اقتصادی تامین آپارتمان و فضای کافی برای زندگی....

9-وجود گرایشات عدالت طلبی در سفر به کشورهای آزاد غربی و تعریف اصطلاح چشم کمونیستی در درک بهتر اختلاف طبقاتی در غرب و نقد جوامع پیشرفته غربی از این زاویه...

10-عدم درک مفاهیم فمنیستی غرب در نگرش زنان ایزوله شده شرقی و مشکل در سازماندهی این تفکر ....

11-سیاست های ضدمذهبی حاکم در این جوامع در کنار وجود انگیزه های مذهبی غیر قابل قبول در نگاه نویسنده داستان....

12-نگاه جامعه شناختی به وضعیت خیابانها و  پارک ها و میادین و تاسیسات و دیوارهای شهرها با توجه به عصبیت و اعتراض پنهان در شهرها و خمودگی و بی انگیزگی مردم ....

13-نگاه سیاسی به جنگ های داخلی اروپای شرقی بعد از ایفای دموکراسی و شکست کمونیسم و از هم پاشیدن اتحادهای قومی و نگرش های قوم گرایی خطرناک مانند جنگ های داخلی یوگسلاوی سابق...

14-گرایش مردم کشورهای کمونیستی به سوی دموکراسی غرب ولیکن با این وجود باقی ماندن تفکرات و فرهنگ گذشته در آنان....

  اگرچه ادعا شده کتاب بیشتر درباره وضعیت زنان در جوامع کمونیستی است ولیکن این نگرش به نظر می رسد چندان متعصبانه نیست و شامل جامعه شناختی هر دو جنس در  این کشورهاست. آنچه بر اهمیت این کتاب می افزاید، احساس خوبی است که خانم دراکولیچ به عنوان یک زن، در تعریف وقایع مستندگونه و بیوگرافی به کار برده است. زبان ساده و صادقانه به نظر می رسد و بخوبی درون مایه های اعتقادی و احساسی خانم دراکولیج را منتقل می کند. آنچه مورد تحلیل کتاب است نقد سیستم یا تفکر مارکسیستی نیست، نقد دسترنج حضور چند دهه حکومت فلسفی این دیدگاه است که در نهایت منجر به شکست آن شد. ترجمه خانم رویا رضوانی خوب و روان بوده، که نشانه خوبی برای این تیم ترجمه برای خوانش کتابهای بعدی است. 


 
نظری بر رمان دختری در قطار نوشته خانم پائولا هاوکینز
ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ تیر ۱۳٩٥  

دختری در قطار

نویسنده: پائولا هاوکینز

مترجم: محبوبه موسوی

انتشارات ملیکان

اتفاق جالبی که بعد از خواندن این رمان جالب پیش آمد این بود، که در گردش خیابانی با خانواده، یک ترجمه دیگر از این کتاب از خانم مهرآیین اخوت دیدم. کتابی که از خانوم محبوبه موسوی دستم بود چاپ سوم بود و کتاب با ترجمه خانم مهرآیین اخوت دیدم، چاپ هفتم. به هرحال عاملی که باعث شد من به خوانش این رمان اهتمام بورزم، دو موضوع بود. یکی اینکه این رمان جزو پرفروش ترین رمان سال 2015 در دنیا بوده است و مدتها در صدر لیست پرفروش ترین رمان در سایت آمازون بوده است و دیگری بابت سابقه آشنایی مجازی و نسبتا قدیمی بود که با خانم محبوبه موسوی داشتم و ایشان با کمال مهر، یک نسخه از این کتاب را در نمایشگاه بین المللی کتاب به رایگان تقدیم اینجانب کردند. اختصاص خاص ترجمه خانوم موسوی، استفاده از زبان محاوره خودمانی با لهجه تهرانی ها در طول کتاب بوده است. دلیل این استفاده این است، کل کتاب خانم پائولا هاوکینز  براساس سه راوی زن و نگاه آنهاست و کل ماجرای داستان براساس نگاه این سه زن پیش رفته است. چون سبک کتاب روایتی است، خانم موسوی ترجیح داده، آن را روایت گونه با لهجه کوچه و خیابون به تصویر بکشد. من نسبت به این روش نقد کوچکی دارم و آن اشاره به دو نکته است:

یکی اینکه ما معمولا در خوانش کتاب از زمانی که شروع کرده ایم، به متونی که در آن قواعد دستوری زبان فارسی رعایت می شود، عادت کرده ایم، حال ممکن است در جاهایی که دیالوگ شخصیت ها به کار می رود، لهجه در نگارش تلفیق شود ولی معمولا جایی که دیالوگ نیست، لهجه به کار نمی رود، اگرچه شاید بتوان این تصور را داشت که کل رمان دیالوگ است...به هرحال این روش نگارش گاه با توجه به نحوه شروع و تداوم اولیه داستان، ابتدا ثقیل و چشم خراش به نظر می رسد ولی همانطور که خانم موسوی اشاره به اینجانب داشتند، با صبر و تداوم داستان و آمدن ماجراهایی راز گونه و جنایی در جریان تداوم داستان، این سنگینی متون صیقل می خورد و متن دل نشین می شود، به خصوص اینکه خانم موسوی تسلط خوبی بر زبان و واژگان رمان داشته و  مشکلی در عدم انتقال هیچ مفهوم و جمله ایی نداشته است.

نکته دوم اینکه ما باید این نکته را توجه کنیم در یک مقیاس جهانی و نگاه به زبان فارسی به عنوان یک زبان بین المللی که در ممالک و دانشگاه های مختلف خارج از مرزهای ایران و حتی در داخل کشور در آدمهای با لهجه های زنده فارسی، رعایت نگارش قراردادی فارسی که همه به طور یکنواخت از آن استفاده کنند، بسیار مهم است و استفاده از لهجه نگاری شاید این ارتباط را تضعیف کند ....

به هرحال ایرادی نیست، خانم موسوی این سبک خاص دیالوگ گویی سه راوی را بیشتر پسندیده است.

اما خود رمان:

دیالوگ های رمان در کنار خط راه آهن اتفاق می افتد...شاید قطار نماد زندگی و گذران آن می باشد....

رمان یک رمان زنانه است، چون راوی داستان سه زن است. سه زن به نام های ریچل، مگان و آنا.

ریچل یک زن مطلقه الکلی و همسر سابق تام است و دچار سرگشتگی و فلاکت است.

مگان یک زن دارای گالری است و شوهرش اسکات او را دوست دارد ولی مصیبت زده است، برادر محبوبش را در یک تصادف از دست داده و روان استقلال طلب و آشفته ایی به همراه دارد

و آنا یک مادر است با شوهری به نام تام و بچه ایی کوچک به نام ایو، وی در دایره خانواده احساس خوشبختی می کند ولی در حین حال مرتب از اینکه دایره امنیت وی مورد تهدید واقع می شود می هراسد و دنبال دفاع از آن است.

آنچه در روایت این سه زن می شود، درک کرد، صفات زنانه در قطب های مختلف است.

قطب مادر آنا....چیزی که ریچل به علت عدم بارداری از ازدواج اولش حسرت آن می خورد....و اسکات بخاطر از دست دادنش، دچار مشکل روانی شده است....

قطب عاشقی ..... ریچل حسرت از دست رفتن تام را می خورد...مگان دچار مشکل انتخاب آن است، اگرچه شوهرش وی را دوست دارد، ولی ذات تنوع طلب دارد...از نوجوانی درگیر آن بوده و با استقرار خانوادگی مشکل دارد....آنا هم آن را دوست دارد....ولی ذات مادرانه اش با تسلط بیشتر وی را در دایره حمایت از فرزندش قرار داده و مستقرتر است....

قطب حسادت....آنا از عشق قدیم ریچل به تام همسرش می هراسد و نسبت به ریچل بغض دارد...همین حس یک جورهایی در ریچل است...آنا تاراجگر عشق قدیم وی بوده است....

قطب فلاکت....عامل سرگشتگی دو شخصیت ریچل و مگان است...ریچل به خاطر شکست دربارداری و بدنبال آن طلاق تام از وی، و مگان بخاطر فلاکت ازدواج اول و نیز از دست دادن برادری دچار مشکلات روانی هستند...ریچل به سمت الکل کشیده می شود و اسکات به سمت کمال روانشناس...

قطب حمایت... شاید تنها مثال خوب این قطب..کتی مهربان باشد که با وجود مشکلاتی که ریچل با آن همراه است، وی را کنترل و پشتیبانی می کند ولی جرو راوی ها نیست.....  

در کنار این سه زن، اگر کارگاهان پلیس را کنار بگذارم ما سه مرد را در داستان اصلی می بینیم...

یکی تام...دیگری اسکات و بالاخره کمال روانشناس....

تام مردی است که قید خانوادگی ندارد...به نحو جالبی من این کارکتر را مشابه کارکتر شخصیت کریس( با بازی جاناتان ریس میرز)  فیلم امتیاز نهایی وودی آلن محصول سال 2005 می دانم...بعدا آقای فرحبخش در فیلم زندگی خصوصی در کارکتر ابراهیم( با بازی فرهاد اصلانی) محصول 1390 استفاده کرده است....تام زندگی فعلیش را دوست دارد، شاید بخاطر اینکه زنی زیبا و فرزندی که از وی دارد...ولی در حین حال دایره زندگی و قید خود را محدود به این چارچوب خانوادگی نمی کند...و پارادوکس این دو گرایش وی، باعث حوادث داستان می شود و داستان را به سمت راز و معماگونه شدن سوق می دهد....

اسکات که درست در قطب مخالف تام، از قید عاشقانه خود حمایت می کند و یک عاشق رمانتیک است.. و این عشق بعد از مفقود شدن، مگان باعث سوق وی به سمت عصبیت و خشم می کشاند....

کمال یک روانشناس بوسنیایی که محل امن و پناهگاه دردهای مگان می شود ولی در پی ناپدید شدن مگان، خود محل سوظن واقع می شود...شخصیت کمال در رازگشایی بعضی وقایع داستان برای منطقی شدن و توجیه آنها، کمک می کند....زیرا مگان در جریان ویزیتهای خود و احساس اعتمادی که به کمال دارد، اسرار پنهان زندگی خود را به وی می گوید تا بعد از گم شدن مگان و بازجویی از کمال، آنها از پرده بیرون بیایند....

داستان میان کارکترهای مرد و زن داستان می چرخد...مهم این است داستان از نمای زنها روایت می شوند....تام با ریچل، مگان و آنا.....اسکات با مگان و ریچل....و کمال با مگان و دو سه  جلسه ایی با ریچل روند های ارتباطی فیلم را می سازند....خانم پائولا هاوکینز سعی کرده، دست داستان را رو نکند....و لذا پیش بینی پایان آن سخت به نظر می رسد...شاید به خاطر رعایت همین شاخصه است، گاه تصاویر معترضه در داستان بخصوص در اطراف شخصیت کمال روانشناس زوم می شود، ولی به هرحال همین رازگونه بودن حادثه داستان، منجر به این می شود که داستان کشش و ساختار مناسبی بیابد و از سانتی مانتال شدن و کلیشه ایی شدن، رهایی پیدا کند....و بالاخره این روایت جنایی، باید با یک تصویر جنایی هم به پایان برسد تا ساختار رمان جذابیت تجاری هم پیدا کند....

حسن رمان، ساختار بدیع آن در طرح روایت ها و دیالوگ های سه زن است...و اینکه روند را با ضرباهنگ مناسبی به اوج می رساند...شاید بخاطر همین حس قوی دنبال کردن روند و پایان داستان، باعث موفقیت چشمگیر این رمان شده است...   

 


 
نظری بر رمان IQ84 کاری از موراکامی
ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ تیر ۱۳٩٥  

کتاب IQ84

سبک رمان IQ84 سورئالیستی است. در یک فضای سورئالیستی بسیار از مفاهیم منطق و قانون های علی زیر سوال می رود. رمان براساس چند داستان موازی پیش می رود ولی در کل اصل داستان بر روی دو کارکتر می چرخد. تنگو یک معلم ریاضی که ذوق نویسندگی و ویراستاری دارد و اامامه یک مربی ورزشی که مهارت در قتل های بی سر و صدا و طبیعی را بدست آورده است. داستان این دو کارکتر در ابتدا چندان ربطی به هم ندارد ولی موراکامی آنها را در نهایت در فضای سورئالیستی داستان به هم پیوند می زند. انتخاب نام کتاب IQ84 اقتباسی از داستان 1984 جرج ارول است. به اعتقاد من دلیل این انتخاب، این است که در جهان امروز، اختیار و عشق انسانی، مورد تهدید دیکاتوری های مدرن جدید و خشونت و تعصبات افراطی و غیر منطقی است. در واقع دنیای IQ84  نامرادی های انسان را در تعارض با آرمان هایش نشاند. اامامه قهرمان زن داستان و یکی از قطب های دوگانه عشقی داستان، در جریان یکی از پروژه های برای قتل مردی که در حق زنش خشونت زیادی به خرج داده بود، از دالانی در کنار یک بزرگراه شلوغ عبور می کند و بدون آنکه بداند، وارد دنیای دیگری می شود. دنیایی که در آن به جای یک ماه، دو ماه وجود دارد و فضای حاکم برآن، در  حقیقت دنیا، دستکاریهایی کرده است که این باعث حیرت و شگفت انگیزی حوادث داستان می شود. همین اتفاقات عجیب و پیچیده، باعث تصویر یک چهره مدرن به رمان می شود و جالب اینکه موراکامی در ترسیم این فضای شگفت انگیز، سعی می کند یک فرآیند جنایی و هیجانی را شکل دهد و داستان را با آن پیش ببرد. شخصیت های داستان در این سال مجازی یعنی IQ84 درگیر می شوند. از کارکترهای عجیب رمان، دختری زیباروی به نام فوکاآری است که پایه گذار داستان موفق شفیره هواست. این داستان تخیلی، در اصل جزو وقایع سال مجازی IQ84می شود. فوکارآری حکایت دختری را-که گویا خودش است- در داستانش تعریف می کند که به خاطر مرگ یک بز پیر، ناچار است یک هفته با بزی در سیاهچال حبس شود. هفت کوتوله از دهن بز بیرون می آیند و با همکاری دختر، یک شفیره هوا را می سازند ولی در نهایت دختر قبل از تکمیل شفیره از سیاهچال بیرون و در نهایت از ساکیاگه می گریزد و خود یک شفیره هوای دیگر درست می کند. به باور من، این دو شفیره، در واقع تعارضی از نماد دیکتاتوری و تحمیل تفکر- از دهن بز پیر- و نماد آزادی و اختیار هستند!...موراکامی در رمان سعی می کند، جهانی را در ساکیاگه ترسیم کند که هدفش، انقیاد تفکر و اختیار است. پیشوا در ساکیاگه مظهر مقدس این مجموعه است که سعی دارد در یک شهر رویایی و آرمانی، انسان ها را با مقدسات خود، سازگار کند، اگرچه این پیشوای دیکتاتور با آن سوابق، خود رنجیده و دردمند است و این شاید نماد کهنگی و پوسیدگی و نیاز به ترمیم تفکرات سوسیالیستی پیشوا را دارد!...تفکراتی که نیاز به مرگ و اصلاح مجدد را دارند!... اامامه مظهر قیام و عشق است!...نوعی گرایشات زنانه مدرن جهان امروز، که بوی انقلاب و اصلاحات را دارند!....ولی در گرایشات خود، بعد از یک جدایی عاشقانه در نوجوانی، دچار سرگشتگی در هدف و عشق می شود. تمایلات سک سی نشان می دهد. تمایلات همجن س بازی.... ولی در نهایت وجه قرار و اطمینان عشقی در وی به ظهور می رسد....اگر در رمان نگرشی به خشونت به زنان و عدم امنیت آنها می شود، در همین قالب قرار می گیرد. یعنی موراکامی در پی این است در مجموع به نقد وضعیت زنان در عصر حاضر اشاره داشته باشد و اامامه نماینده یک قیام علیه وضعیت حاضر است و تغییر دادن شرایط نگاه تبعیض آمیز نسبت به زنان!...نگاهی که در زندگی دوست پلیس اامامه، ایومی نیز بدان اشاره ایی داشته است!...زنی که در حین داشتن شایستگی صرفا بخاطر زن بودن، مجبور است صرفا قبض جریمه برای خودروهای مختلف صادر کند!...اما در برابر اامامه تنگو قرار دارد. تنگو نماینده وضعیت مردی است که در نهایت مکمل عشقی اامامه می شود....در زندگی تنگو عدم تعادل و انحرافات خانوادگی به چشم می خورد...سختی هایی که پدر برای بزرگ شدن فرزندش تحمل کرده است..تنگو همانند اامامه در نوجوانی، از خانواده اش جدا می شود. نگاه موراکامی در معرفی کارکتر تنگو، همچنان متوجه روابط مقدس پدر و پسر، نیز است!...در حالیکه این تقدس در زندگی خانواده مذهبی اامامه، گرم نیست!.... جنبه دراماتیک رابطه تنگو با پدر، از جلوه های انسانی رمان است و یک جورهایی موراکامی در پی تقدیر از شخصیت زحمتکش پدران با الگوی مثالی کارگر NHK شبکه تلویزیونی ژاپن است...بخصوص پدرانی که با وجود سختی هایی که تحمل می کنند به خانه سالمندان سپرده می شوند، غرور خود را حفظ می کنند و با وجود اختلاف با فرزندان، اعتبار و علاقه و عزت خود را فراموش نمی نمایند!...

در فضای رمان، نگاه سورئالیستی به حضور آدم کوچولوها به چشم می خورد. این آدم کوچولوها، آدم های کم ابهت و ضعیفی هستند که در برابر آدم ها، در پی ساختن عروسکهایی هستند که از دل گذشته بیرون می آیند. بز پیر و دهان یوشیکاوای بی قید و زشت در هنگام مرگ، نوعی انعکاس ساختن گذشته و بت سازی و تقدس بخشیدن بدانها در جهان امروز است!...شاید موراکامی با توجه به عروسکی که فوکااری در داستانش می سازد...یا حضور اامامه در شفیره تخت پدر در نگاه تنگو، نوعی تعارض را در میان سنت و گذشته و دنائت از یک سو و مدرنیسم، عشق و انسانیت آزاد را در سوی دیگر به تصویر می کشد!...فوکااری در IQ84 یک دریافت کننده و یک الهام بخش است...شاید یک جورهایی مظهر الهامات درونی و عمیق و آزادی بخش تنگو...یک گرایش درونی انسانی و دیکته نشده...یک سروش که وظیفه اش برانگیختن صدای درون تنگو است...فوکااری شاید جبرئیلی باشد که دریافت های درونی تنگو را به کار می اندازد...همبستری تنگو با فوکااری باعث بستن نطفه عاشقانه ایی در رحم اامامه می گردد.....با داستان مقدس شفیره هوا فوکااری، تنگو خود دنبال ساختن داستان خودش می رود....الهاماتی که در نهایت باعث فرار از دنیای استبداد و دریافت آزادانه و عاشقانه تنگو و فرار وی می شود....عوامل حکومت ساکیاگه دنبال اامامه و فرزند درون رحم اش هستند، زیرا بچه اامامه را عامل الهامات جدید و برقراری سازماندهی مدرن خود بعد از مرگ پیشوا می دانند...شاید یک حکومت دیکتاتوری مدرن مناسب اوضاع حاضر بعد از مرگ پیشوا...یک اصلاحیه که بخاطر شرایط عصر حاضر بدان محتاجند!.....

ترجمه این رمان طولانی بد نیست، ولی باید قبول کرد ترجمه های آقای غبرایی و خواهران عزیزی برای رمانهای موراکامی دلچسب تر و روان تر است!....از اینکه خانم عمرانی یونگ را جانگ ترجمه کرده، تعجب کردم!...یعنی خانم عمرانی اصلا اسم یونگ افسانه ایی را نشنیده!....اون هم برای داستان عمیقی مثل IQ84!!


کلمات کلیدی: موراکامی ،iq84 ،تنگو ،اامامه
 
نظری بر فیلم مالیخوالیا شاهکار لارس ون تریر
ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ دی ۱۳٩٤  

نام فیلم: مالیخولیا

نام لاتین:Melancholia

Imdb: 7.1

نمره منتقدان در ای ام دی بی: 80 از 100

ژنر: درام، تخیلی

محصول 2011 دانمارک، سوئد ، فرانسه و آلمان

نویسنده و کارگردان: لارنس ون تریر

بازیگران: کریستن دونست(جانستین)، چارلوته گینسبرگ(کلیر)، کیفر ساترلند(جان) ، آلکساندر اسکارسگارد(مایکل) و .....

افتخارات: http://www.imdb.com/title/tt1527186/awards?ref_=tt_awd

جشنواره کن: برنده بهترین بازیگر زن(کریستن دونست) و کاندید نخل طلایی

جشنوراه سزار فرانسه: کاندید بهترین فیلم خارجی

حلقه منتقدان لندن: کاندید بهترین بازیگر زن سال(کریستن دونست)

موضوع: در شب عروسی جاستین، اتفاقات عجیبی رخ میدهد و مراسم تحت شعاع آن قرار می گیرد، گویا سیاره ای به نام مالیخولیا قصد برخورد به زمین را دارد.....

نظر: خیلی خوب تا عالی

این فیلم حواشی خیلی جالبی در جشنواره کن به همراه داشته است، در مصاحبه مطبوعاتی که ون تریر داشته وی خود را نازی معرفی کرده، با هیتلر احساس همدردی نموده و صیهونیست و اسرائیل را محکوم نمود، البته جالب است بدانید ون تریر خود اصلیت یهودی دارد!....ولی فارغ از حاشیه های بامزه فیلم در کن، فیلم مالیخولیا یک فیلم بالواقعه زیبا و هنرمندانه است. فیلم با یک پیش درآمد موزیکال اغاز می شود. من اعتقاد دارم، مفاهیم این پیش درآمد بعد از دیدن فیلم درک می شود و در واقع در وهله اول گنگ به نظر می رسد. سبک ارائه این پیش درآمد تا حدودی مرا یاد پیش درامد فیلم پرسونا برگمان انداخت و شاید از نظر سبک ایراد نباشد، فیلم مالیخولیا را متاثر از فیلم پرسونا بدانیم!... فیلم شامل دو بخش است، جاستین و کلیر...دو خواهر و تفاوت جدی با هم دارند..... جاستین قصد ازدواج با یکی از همکاران خود را دارد و مجلس عروسی باشکوهی توسط شوهر خواهرش برایش تدارک داده شده است ولی جاستین گویا با این فضا تعلق ندارد.... نگاهش به آسمان است و رهایی از بندها و تعلقات دنیوی و مرتب در عروسی قصد گریز دارد....در روحش واقعیتی ناآرام وجود دارد که نمی گذارد وی سیر عادی مراسم عروسی خود را دنبال کند..... در مقابل جستین، خواهرش کلیر وجود دارد که به تعلقات این دنیایش سخت وابسته است....به پسرش و همسرش...از اینرو واقعیت برخورد سیاره ایی به نام مالیخولیا وی را می هراسند.....فیلم بیانگر پارادوکس این دو شخصیت است...ولی در آسمان یک ماه واقعی و کره مالیخولیا  همزمان دیده می شوند، در واقع نمایانگر وجود این دو واقعیت در کنار هم است...جاستین با درون در تماس است...نماینده روح و ذکاوت و خلاقیت است، استعداد ژرفی دارد بطوریکه رئیس شرکتی که در آن کار می کند، وی را بخوبی شناخته شد، و حتی پادویی برای استفاده از تفکر وی استخدام نموده ولی در نهایت وی در برابر این استیلا می ایستد....روح آزاده و عریان وی تحمل سیطره را ندارد و جالب این است وقتی مقابل زورگویی رئیس شرکت، به او توهین می کند، داماد با وجود اینکه تمام تظاهرات غیر عادی جاستین را گذشت نموده، او را رها می کند...حال جاستین با روح آزاده اش وارد دنیای تنهایی می شود ....در مقابل کلیر زنی وابسته به فرزند و شوهر است...آنچه در بخش دوم فیلم خبرساز می شود، داستان برخورد عن قریب سیاره مالیخولیا به زمین است.....داستان عوض می شود و انکه در این میان دچار مشکل جدی می شود، کلیر با تعلقات دنیوی است....نکته جالب فیلم، فرار کلیر از این واقعیت به همراه فرزندش است که بخوبی بیهوده بودن این کار برای تماشاگر نشان داده می شود....نکته جالبی که در فیلم در بخش دوم وجود دارد و ایبرت نیز بدان اشاره کرده، این است در صحنه تصادف عن قریب مالیخولیا به زمین، ما با فضای رسانه ایی و داد و قال جهانی روبرو نیستیم، کسی غیر از حاستین، کلیر و شوهر و فرزندش وجود ندارند....شاید برخورد این سیاره به زمین، یک استعاره شخصی و نماد مرگ است بدون آنکه به دیگر انسانها کاری داشته باشد و شاید شخصیت های فیلم در واقع نمادهای پاره شده یک شخصیت باشند و جان نماد عقل و دانش باشد و پسر کلیر نماد کودکی و احساسات پاک غریزی اولیه....صحنه برخورد سیاره مالیخولیا و پناه جویی قهرمانان داستان در غار ضعیف جادویی ، صحنه باشکوه و تلخی را رقم می زند و ون تریر به وقوع داستان مرگ اشاره می کند و واقعا صحنه پایانی یکی از بهترین صحنه های فانتزی وقوع مرگ و نیستی است.....فیلم بخصوص در بخش اول آن، فیلمبرداری خوبی دارد که نشان اضطراب و شخصیت به هم ریخته جاستین است که در بخش دوم نیز ادامه می یابد... در فیلم خانم کریستن دونست بهترین کار سینمایی اش را انجام داده و الحق بسیار نقش خود را با وجود سنگینی اجرای آن –که در فیلمهای ون تریر عادی است- موفق انجام داده و در کنارش بازی خانم گیسنبرگ بازیگر مورد علاقه ون تریر و کیفر ساترلند خوب و جذاب به نظر می رسند....


کلمات کلیدی:
 
همای مرگ
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۱  

این شعر را دیشب تحت تاثیر دیدن عکسی نوشتم که  از کشته شدن 65 کودک بروجردی در سال 1365 در جریان حمله موشکی عراق دیدم...

همای مرگ

مرگ در آسمان

بی دعوت

بر دوش مدرسه نشست

و بعد

پرواز  هما

بهشتی ها را

پشت دروازه های نیلوفر

پنهان کرد

.

خوابیده به صف شدند

دستهای بریده اشان

با جنگ بیعت کرد

 و تمرین   کودکی اشان

با انفجار

  آواز را آوار

.

اکنون

رسیده

نبش سالها

 با  لحظه ای از یک فلاش دوربین

گله ای نیست

فرشتگان به ترحم سجده کردند

زیرا انسان ظالم ترین است!


کلمات کلیدی: