نظری بر کتاب بازمانده روز ایشی گورو
ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٦  

 نام کتاب: بازمانده روز

نام اصلی: The Remains of the Day

 

نویسنده: کازوئو ایشی گورو

مترجم: نجف دریابندی

چاپ اول 1375

چاپ ششم 1394

تعداد صفحات کتاب 347

داستان رمان بازمانده در روز، نگاه به دنیا و قضاوتهای یک باتلر یا پیشخدمت مخصوص یک کاخ انگلیسی است. ایشی گورو برای اینکه دیالوگ های کتاب را برای خواننده خود، جاری سازد، خود رخت یک پیشخدمت را بر تن کرده است و همه چیز از نگاه وی می بیند و از آغاز داستان تا پایان آن، رمان یک راوی بیشتر ندارد و آن همان، استیونز باتلر یا پیشخدمت مخصوص خانه اشرافی بزرگی است که سابقا در آن لرد دارلینگتن زندگی می کرد و اکنون با مرگ وی و کاسته شدن قابل ملاحظه تعداد زیادی از خدمه و حشم آن، به خدمت در آن خانه در نزد صاحب جدیدش که یک آمریکایی به نام فارادی است، ادامه می دهد. صاحبخانه جدید قصد مسافرت به آمریکا را دارد و به استیونز پیشنهاد می کند که با ماشین فورد وی با هزینه بنزین آقای فارادی، دست به سفر و عوض کردن آب و هوا بزند. این سفر مقارن می شود با امکان بازگرداندن همکار قدیمی و مسلط و جدا شده وی در کاخ لرد دارلینگتن- خانم میس کنتن - و استیونز قهرمان داستان به قصد بازدید این یار قدیمی سفر خود را آغاز می کند ولی سراسر این سفر که شش روز به طول می انجامد، پر می شود از بازگویی ها و فلاش بک های استیونز از خاطرات وافکار در کنار اتفاقاتی که در سفر برای او پیش می آید، لذا رمان بازمانده روز، مانند رمان قبلی که از ایشی گورو به نام تسلی ناپذیر- با ترجمه آقای سهیل سمی- خوانده ام، پر از وراجی ها و دیالوگ های مسلسل وار است!... شاید این سبک بیان داستان برای خواننده رمان، به نظر تا حدودی خسته کننده و کم انرژی به نظر برسد ولی من اعتقاد دارم این نوع بیان و پیشبرد داستان، خواننده را بیشتر درگیر عوالم قهرمان داستان می کند و از اینرو آن را سخت عاطفی می سازد. پنجره ایی که ایشی گورو برای خواننده باز کرده است، نگاه به وقایع و فلاش بک ها تنها از چشمان استیونز است. استیونز یک پیشخدمت قدیمی است و خود را متشخص و ایزوله شده در شغلی که با آن زندگی کرده می داند و این شغل وی است که برای زندگی وی و حواشی آن تصمیم می گیرد و او مجبور است برای حفظ اعتبار شغلی که انتخاب کرده است و آن را باور دارد، زندگی خود را مطابق آن دیکته کند و طبق آن جهان بینی و مواضع درونی خود را تعیین و تبیین نماید. آنچه در کل داستان بیان می شود، حرفهای آدمی است که خود را در مسند صحت و درستی می بیند و این بدان معنا نیست که ایشی گورو در پی این باشد، که عقاید وی را به ما تحمیل کند، فقط نقاشی دنیایی است که قضاوتش با خواننده است و انچه اهمیت دارد جنبه دراماتیک داستانی است که از تلاقی دنیای استیونز و دنیای بیرون شکل می گیرد. در یک جمع بندی رمان بازمانده روز را می توان به چهار موضوع تقسیم کرد که بدون هیچ انضباطی در جریان دیالوگ های استیونز قهرمان داستان خود را نشان می دهند.

1-بیان وظایف پیشخدمتی یا باتلری استیونز و دفاع از آنان

استیونز سر خدمتکار فداکاری است که چنان در شغل خود غرق شده است که زندگی و آینده خود را پای آن قربانی کرده است. وی از این نحوه زندگی در دیالوگ های مختلف رمان بشدت دفاع می کند. از آن جمله می توان به موارد زیر اشاره داشت:

-خاطره پدرش که در آن یک باتلر ببری را در هنگام کار می کشد بدون آنکه به جریان مهمانی آسیب برسد.

-خاطر برخورد پدر استیونز در مضحکه قرار گرفتن لرد صاحبخانه از سوی مهمانان در خوردو وی.

-انجمن هیز در انگلستان و تعاریفی که این انجمن برای امر تشخص تعریف می کند و لزوم اطاعت از مافوق و تعریف ارزشهای معنوی یک باتلر خوب.

-مخفی کردن باتلر بودن لرد دارلینگتن بودن بعد از فوت لرد در حضور مردی که آب در رادیاتور خودرو فورد ریخت و نزد مهمان آقای فارادی صاحب جدید.

-خاطره پیشخدمتی که پسرش به خاطر کوتاهی و سهل انگاری یک سرهنگ انگلیسی در آفریقای جنوبی کشته می شود ولی در نهایت خود پیشخدمت مخصوص سرهنگ مزبور می شود و علیرغم تنفری که نسبت به وی دارد، وظیفه خود را به نحو رضایتبخشی انجام می دهد.

- تلاش برای کسب رضایت فارادی صاحبخانه آمریکایی با توجه به شوخ بودن وی و تمرین برای این امر.

-عدم اهمیت جدی به مریضی شدید پدر در آستانه مرگ همزمان با مهمانی مهم در کاخ لرد دارلینگن.

-اهمیت نقره اندود کردن وسایل و شعف جدی از تعریف و تمجید مهمانان مهمی که به خانه لرد می آمدند.

-اخراج دو خدمه خوب به جرم یهودی بودن بدستور لرد و جر و بحث با میس کنتن بر سر این مسئله و تذکر به لازم الاطاعت بودن این دستور.

-عدم اهمیت به عشق به میس کنتن با وجود تلاش های میس کنتن برای ارتباط صمیمانه با وی که گاه منجر به کدروتهای جدی در روابط انها می شد، که از نظر دراماتیک یکی از سوژه های مهم داستان است.

-پنهان کردن احساسات در جمع و انجام اینکار در تنهایی به عنوان یکی از صفات تشخص.

-رضایت به امر لرد در هنگام بیرون کردن استیونز از جلسه محرمانه در کاخ با وجود اعتماد جدی لرد به استیونز.

و ....

اینها نمونه هایی از شرایط خاص باتلر بودن است که استیونز وجود آنها را یک افتخار تلقی می کند و حتی می شود، در یک انضباط ادبی، دستورالعملی برای آن تهیه نمود.

2-شرح سفر استیونز تا شهر لیتل کنتن برای دیدن میس کنتن

داستان شامل دیالوگ های وراج استیونز در موقعیت مکانی مختلف است. وی دیالوگ های خود را در جای ثابتی نگفته و با تغییر مکانی خود و اعلام محل گفتن دیالوگ فلاش بک های خود را در هنگام زندگی در کاخ لرد و یا فارادی، به شرح و واگویی اتفاقات می پردازد. مخاطب خواننده است. به هرحال سفر در تراز پایینتری از دیالوگ ها قرار می گیرد، لذا به نظر می رسد موقعیت مکانی سفر استیونز اهمیت خیلی زیادی در بیان آنها ندارد، فقط شاید باعث یادآوری بعضی وقایع گذشته شوند. وی در این سفر که گویا شش روز طول می کشد در هتل ها و خانه های مختلف اقامت دارد و شاید در میان آنها محل اقامت شبانه استیونز نزد خانواده تیلرها، مهمترین آنها باشد که در آن، روستائیان ساده دل با تصور اهمیت جدی مهمان ناخوانده جدیدشان، به خانه تیلورها می آیند و در این میان کارکتری به نام هری به بحث در باره مواضع سیاسی روستائیان می پردازد. داستان هم در نهایت در مکانی شاد که در آن استیونز کماکان در عوالم باتلری خود غرق است، به اتمام می رسد. موقعیت های مکانی که استیونز در جریان فلش بک های خود از فضای خانه لرد دارلینگتن ارائه می دهد، به نظر اهمیت بیشتر دارد.

3-شرایط حاکم بر فضای کاخ لرد دارلینگتن و فارادی

یکی از اشارات مهم ایشی گورو در رمان بازمانده روز، اشارات سیاسی است که بیشتر مربوط به زمان بعد از جنگ جهانی اول است که در طی آن آلمان و متحدین از فرانسه و متفقین شکست می خورند و مجبور به پرداختن غرامت سنگین به فرانسه هستند. لرد دارلینگتن به عنوان یک لرد پولدار و صاحب نفوذ، در پی آن است که تشنج حاصل از پایان جنگ جهانی اول که بین کشورهای درگیر در جنگ را وجود دارد، بهبود ببخشد، لذا با نفوذهایی که در میان سیاستمداران و اصحاب دولت های اروپایی دارد، در پی برگزاری جلسات پشت پرده و بعضا محرمانه ایی است. استیونز به عنوان باتلر و پیشخدمت مخصوص لرد، در جریان این جلسات قرار می گیرد و در دیالوگ های خود، نمای سیاسی رمان را شکل می دهد. حضور ارکان مختلف شخصیت های سیاسی که در نهایت منجر به محکوم شدن لرد بخاطر تلاشهایش می شود. نکته جالب این رمان این است، استیونز در جریان موضع گیری های سیاسی خود، تابع نظرات لرد است . در جایی از داستان می خوانیم که کاردینال آمریکایی جوان، به استیونز هشدار می دهد، که جریان مذاکرات سفیر آلمان با وزیر امورخارجه و نخست وزیر انگلیس، سواستفاده و وسیله شدن لرد است ولی استیونز با آن کنار نمی آید و مواضع خود را مطابق نگاه لرد به وی می رساند. بحث دیگر سیاسی رمان، که تا حدودی جنبه فلسفی نیز پیدا می کند، در صحبت های هری روستایی شکل می گیرد، که تشخص را در بردگی نکردن و اصل دموکراسی می داند. یک جورهایی شاید ایشی گورو در رمان در پی بیان این تعارض فلسفی بوده است که بردگی و دیکتاتوری و اطاعت از مافوق را در مقابل دموکراسی و حکومت آحاد مملکت از هر قشر قرار دهد، بدون آنکه موضع مشخصی نسبت به آنها بگیرد. شاید حضور یک پیشخدمت بله قربان گو، که اطاعت محض از مافوق خود دارد، نمادی از این سیستم فلسفی- لزوم اطاعت - است که پایانی دراماتیک بر آن حاکم است. زندگی می تواند ابعاد دیگری هم داشته باشد که اطاعت و بندگی کردن، آنها را می تواند سرکوب و در درون خود خفه نماید. وقتی میس کنتن اعلام می کند که وی عاشقش بوده است وی در واکنش رفتاری در ان همانطور که در دیالوگ مرد هفتاد ساله مشهود است، گریه می کند. ولی به هرحال به اعتقاد من شرایط سیاسی حاکم برای فضای کاخ، انچنان نیست که بنیه داستان را یک رمان سیاسی بدانیم، انچه در مقام اول اهمیت است، شرایط پیشخدمت فداکاری به نام استیونز می باشد. شاید زیاد بی ربط نباشد نقش باتلر این رمان با نقش مسیح آخرین وسوسه های مسیح کازانتزاکیس مقایسه کنیم!!...

4-روابط با خانم میس کنتن

خانم میس کنتن معیار جنس مخالف و نماد آدمی است که می توانست سرنوشت آینده استیونز را تعیین نماید. استیونز به هرحال یک مرد است ولی به خاطر غرق شدن در شغلی که برای خود برگزیده است، به آن توجه ندارد. اگرچه در بیان دیالوگ های خود اشاره هایی به سایه های شیفتگی خود می کند و ضمن اینکه میس کنتن دنبال ایجاد رابطه صمیمانه با استیونز است ولی در این کار به موفقیت نمی رسد. تعارضاتی که گاه خانم میس کنتن با استیونز می کند، ناشی از همین اهمال و بی اهمیت انگاشتن رابطه استیونز با وی است. که در نهایت منجر به تغییر وضعیت زندگی آن دو می شود و خانم میس کنتن با مرد دیگری ازدواج و از آن دختر دار می شود. او در دیالوگ های آخر رمان به این اشاره دارد که در اوایل زندگی شوهرش را دوست نداشته است و دلیل آن را عشق خود به استیونز می داند. این ابراز علاقه میس کنتن اوج دراماتیک داستان فیلم است که پایان زیبا و تاثیرگذار آن محسوب می شود، بخصوص اینکه غم این نیاز به استیونز فشار می آورد و او را به هم می ریزد.

اما ترجمه- به اعتقاد من ترجمه آقای نجف دریابندی، که نوع انتخاب متن بنا به ادعای ایشان گویا براساس سفرنامه های دوره قاجار الهام گرفته است، ترجمه بسیار خوب و شیوایی است. به هرحال باتلر داستان، خود به دوران جنگ جهانی اول و بعد از آن تعلق دارد و این متن نوشتاری بی مناسبت نیست، بخصوص اینکه آقای دریابندری از آوردن کلمات ثقیل و منسوخ شده در ترجمه خودداری کرده است. تنها نکته ایی که من از ترجمه زیبای ایشان به ذهن دارم که جای سوال دارد، استفاده از وازه ذرع برای بیان فاصله در انگلستان است!!.....


کلمات کلیدی:
 
همای مرگ
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۱  

این شعر را دیشب تحت تاثیر دیدن عکسی نوشتم که  از کشته شدن 65 کودک بروجردی در سال 1365 در جریان حمله موشکی عراق دیدم...

همای مرگ

مرگ در آسمان

بی دعوت

بر دوش مدرسه نشست

و بعد

پرواز  هما

بهشتی ها را

پشت دروازه های نیلوفر

پنهان کرد

.

خوابیده به صف شدند

دستهایشان بریده بود

که با جنگ بیعت کردند

و در تمرین   کودکی

انفجار

  آواز را آوار کرد

.

اکنون

رسیده است

نبش سالها

 با  لحظه ای از یک فلاش

تا یادم بیاید

اگر روزی خوابیده به صف شویم

گله ای نیست

فرشتگان به ترحم سجده کردند

زیرا انسان ظالم ترین است!


کلمات کلیدی:
 
صلیب مادر
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ۱۳٩۱  

صلیب مادر - تقدیم به دختر دایی ام

.

مادر

به جای پسر

صلیب بر دوش می کشد

 

این بار

پرتاب سنگ

از چشمانی است

که دست یاری اشان را بریده اند

.

آوازی

در حنجره ها می لرزد

خدا

به دنیا می آید!


کلمات کلیدی:
 
پرونده فیلم- اراذل بی آبرو
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩  

پرونده فیلم: اراذل بی آبرو

نام لاتین: Inglorious Basterds

 

محصول 2009 آمریکا و آلمان

نام کارگردان: کوئنتین تارانتینو

نام بازیگران: براد پیت ، ملین لارون ، کریستوفر والتس ، دیانا کروگر ، الی روت ، مایکل فاسبندر و ....

برنده اسکار بهترین بازیگر دوم مرد کریستوفر والتز در نقش سرهنگ هانس لاندا و کاندید اسکار بهترین فیلمبرداری ، بهترین کارگردانی ، بهترین تدوین ، بهترین صداگذاری ، بهترین موزیک و بهترین فیلمنامه و کاندید نخل طلایی و برنده بهترین بازیگر نقش دوم مرد از جشنواره کن

موضوع : در فرانسه در زمان اشغال نازی ها ، دختری یهودی به نام سوشانا ( لوران ) به دنبال انتقام کشتار خانواده اش به دست نازی ها است . او صاحب یک سینما در پاریس است که وزیر تبلیغات نازی ها می خواهد افتتاحیه فیلم نازی ها را در آن انجام دهد و در این افتتاحیه خود هیتلر حضور پیدا می کند ، در این میان یک واحد چریکی بی رحم  به فرماندهی یک یهودیبه نام آلدو راینه که به کشتار نازی ها می پردازد در پی حمله به این سینما در روز افتتا ح برمیآید و ....

نظر: فیلم ارذل بی آبرو در 5 فصل ساخته شده است . نام فیلم ماخوذ از یک فیلم ایتالیایی درجه 2 به همین نام در سال 1976 می باشد . فصل بندی فیلم شباهت زیادی به فیلم معروف دیگر تارانتینو به نام بیل را بکش دارد . ژنر فیلم از گروه فیلم های جنگی حساب می شود با این تفاوت مهم که با توجه به داستان فیلم ، تاریخ به راحتی دستکاری می شود تا مخاطب به مجازی بودن داستان فیلم به پی ببرد . تارانتینو فیلمنامه این فیلم را  طی ده سال نوشته و برای آن زحمت زیادی متحمل شده است . آنچه که تارانتینو را از بسیاری از کارگردان های دیگر متمایز می سازد ، ایجاد فضاهای بدیع و موضوع پردازی های جدید با نماها و ایجاد هیجانات خلاق است . از اینرو کارهای سینمایی وی بخصوص دو فیلم بیل را بکش (در دو جلد ) و همین فیلم (اراذل بی آبرو ) دارای اهمیت و ارزش زیادی برای اغلب منتقدهای سینمایی است . آنچه می توان در ویژگی های فیلم اراذل بی آبرو مهم دانست به شرح زیر است :

-محور اغلب فیلمهای تارنتینو ، براساس انتقام است و اصل این فیلم براین مبنا ساخته شده است . منتهی فضای انتقام بطور موازی و مستقل  در یک شخصیت زن و یک گروه چریکی ادامه پیدا می کند . معمولا وی در فضاسازی انتقام های خود ، جانبدارانه برخورد می کند و سعی دارد آن را توجیه مثبت کند . شروع دردناک فیلم و یا الفاظی که نازی ها و هیتلر مرتبا در باره یهودی ها به کار می برند ، در جهت تایید این انتقام جویی هاست ..

-تارانتینو در این فیلم و همچنین فیلم مشهور خود بیل را بکش ، از نمایش صحنه های خشن دوری نمی کند و حتی در طراحی صحنه های مرگ و زجر افراد طراحی های دقیق و خلاقیت های ذاتی اش را فراموش نمی کند ، شاید از اینروست که بتوان این فیلم وی را از دیدگاه بدآموزی های ناشی از نمایش خشونت ، فیلمی هشدار دهنده دانست .   

-محاوره ها و گفتگوهای رد و بدل شده در این فیلم صریح و دقیق هستند . این دیالوگ ها دارای اهمیت زیادی هستند ، اگرچه بعضی از دیالوگ ها بیش از حد طولانی به نظر می رسند ولی تارانتینو سعی کرده است با کلوزاپ های صورت وبازی با آن ها ، حرکات دوربین ، طراحی مناسب و قراردادن آن ها در فضای هیجان آوری ، این دیالوگ ها را برجسته کند .وی سعی می کند با ایجاد سکوت فضای اطراف و تغییر آن ها با روند دیالوگ  و تمرکز بر این دیالوگ ها تمرکز مخاطب را بر آن ها از بین نبرد .

- در این فیلم ، دو قطبی بودن عناصر داستان با مرزبندی کاملا برجسته مشخص می شود . وی با تعریف این مرز ، با توجه به سابقه بین المللی که در ذهن مخاطب در باره جنگ جهانی دوم و دشمنی نازی ها با یهودی ها وجود دارد ، حداکثر استفاده را از کنتاکت این دو قطب با هم بعمل آورد . وی در حالت های مختلف عناصر و شخصیتهای این دو قطب را با هم روبرو می کند که در این فیلم دیالوگ ها و درگیری های بعد از آن  اهمیت زیادی دارند . از اینروست مخاطب فیلم ، با این آمیزش ها و تضادها در فضای هیجان قرار می گیرد و فیلم دارای تاثیر گذاری بسیار زیادی است ، جوریکه صحنه های فیلم بخوبی بعد از پایان فیلم در ذهن مخاطب خود به یاد می ماند .حضور این دو قطب در فیلم ، بستر فیلم را دارای زندگی و ضربان جذابی  می سازد .

-اشاره های داستانی یا تلمیح های فرنگی ، آشنایی زدایی و یا نمایش عناوین بازیگران فیلم بدیع و جالب هستند . مثلا قتل هیتلر یا اشاره جالب سیندرلایی فیلم به کفش های جا مانده خانم بریجت(دایانا کروگر) ازابتکارهای آشنا زدای تارانتینو هستند. در داستان سیندرلا ، لنگه کفش سیندرلا باعث خوشبختی اش می شود ولی خانم بریجت باعث مرگش !  و یا همانطور که مشهور است آلمانی ها یهودی را قتل عام می کردند و آن ها را می سوزاندند در این فیلم داستان عکس می شود ، ما به جز فصل اول نشانه ای از قتل عام یهودی ها نمی بینیم ، بلکه این آلمان ها هستند که سوزانده و قتل عام می شوند. شاید این نشان از انتقامی باشد که سازندگان فیلم به قیمومیت یهودی ها  در خیال خود از آلمان ها می گیرند .     می شود گفت تارانتینو با وارونه جلوه دادن بعضی از موضوعات آشنا ، فیلمی شگفت انگیز  را تولید کرده است !

- شاید نقطه ضعف این فیلم را در دو موضوع بتوان خلاصه کرد . یکی ، تحقیر نازی های آلمانی با همه دبدبه و عظمتی که داشتند و بدان معروف بودند ، این باعث می شود فیلم تا حدودی به سمت فیلم های تبلیغی ضد نازیسم با گرایش به سمت حمایت از مظلومیت یهودی ها تبدیل شود ، بخصوص اینکه بارها در طول فیلم نازی ها یهودی ها را با الفاظ مدفوع ، موش ، خوک و غیره ذکر می کردند . دومی این است که مثل اغلب فیلم های تارنتینو ، این فیلم ، فیلمی است تصویر گرا و داستان گرا با چهارچوب از پیش طراحی شده، که همه چیز آن در داستان شروع و تمام می شود و لذا چیزی را برای مخاطب خود باقی نمی گذارد ، لذا شاید بتوان گفت از این زاویه فیلم های تارانتینو فیلم های عامه پسند هستند که فاقد روح معنوی ژرف و اندیشمندانه هستند و به نظر می رسد با جنبه سرگرم کننده با مهارت ساخته شده است . 

- اما یک چیز احساسی و شخصی، آنچه من از دیدن این فیلم فهمیدم  ، عدم تاثیر احساسات آدم های آسیب دیده در فیلم بود . تارانتینو بقدری در خلاقیت ها ، طنزها و نو آوری های خود افراط کرده است که مظلومیت های افراد آسیب دیده در داستان فیلم ، به جز در فصل اول فیلم ، فراموش می شود !! شما چه نظری دارید ؟.......


کلمات کلیدی:
 
صحبتی با دوستان
ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩  

سلام خدمت دوستان خوب وبلاگیم که به آن ها ارادت دارم ، دست همگی اشان را می بوسم .

واقعیت این است مدتی است به علت مشغله کاری و نیز تغییراتی که در فضای مکانی و روحی خود انجام داده ام ، فعلا دستم به هیچ کار جدیدی نمی رود و غبطه روزهایی را می خورم که با دوستانم گفتارهای سودمند و آموزنده داشتیم . فعلا ترجیح می دهم خود را در شرایط جدید به روز رسانی نکنم . مطمئنا در صورت اینکه این احساس به من دست دهد که در کنار دوستانم باشم حتما آن ها را خبر خواهم کرد اگرچه می دانم تاخیر در ارائه نوشته خود به معنی تقلیل دوستان خیلی خوبم هست . مطمئنم چنین شرایطی پیش می آید که من با عشق و علاقه وافر کارهای جدیدی را ارئه دهم تا در محک نگاه دوستان ادیب و دلسوزم به ارتقا قکری و نوشتاری خود بپردازم . ضمنا در صورتیکه دوستان مرا قابل بدانند ونظر مرا در باره کارهایشان جویا بودند سعی می کنم در اسرع وقت نظر خودم را در کامنت هایشان بنویسم . فعلا به روز رسانی من در وبلاگ احتمالا تنها در بخش صفحات و معرفی فیلم های منتخب ایرانی و خارجی خواهد بود . موفق باشید


کلمات کلیدی:
 
شعر واره
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩  

شب دست ها را بریده ، فریاد از دیوار بالا نمی رود

در این عمق ، نوحه هایی برای مرده ها می شنوم

خصم حجیم تر از آن است که نتوان غرق شد

چشم هایم فاصله ها را شلیک می کنند

روز از روزن چشمک ها به ملاقاتم می آید

چگونه طنابی از ستاره ها ببافم و به کجای این آسمان بیاویزم

می دانم بالاتر از سیاهی رنگی هست

گل ها را درنگاتیو یک شب با نگاه هایم لمس کرده ام

با پیاله گوش هایم ، نغمه ی شراب را شنیده ام

و بادبادک هایم قاصدکی برای ستاره ها هستند

در داستانی

ستاره ها را در مهمانی شهاب ها به خانه آوردم

در سپیدی کاغذهای باکره از نور کاشتم

در قبر مزرعه ای دارم

 زیر خاطره ای یک غروب

 گل های شیپوری

در نشا قلم اسرافیل را می خوانند !

 


کلمات کلیدی:
 
دیوار
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩  

خواهرم

لباس از دیوار دوخته است

بلندتر از قدش

من تصویر نگاهش را

در چشم هایم میکارم

گلی قد می کشد

و دستی آن را می گیرد

پشت دیوار .....

 


کلمات کلیدی:
 
نظری بر فیلم سنگسار ثریا
ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸  

فیلم سنگسار ثریا ، فیلمی است که به جای اینکه بیانگر و مستند یک سنگسار دل خراش در گذشته باشد بیشتر راوی یک سنگسار ممتد بر روی ایران و ایرانی ، در پیش چشمان مخاطبان بخصوص مخاطبان خارجی خویش است.  داستان فیلم ، گویا در باره­ی سنگسار واقعی زنی به نام ثریا منوچهری در یکی از روستاهای ایران است . در جستجوی اینترنتی ، همانطور که در اخر فیلم اشاره می کند ، تنها عکسی که از این زن در دسترس است ، عکس یک ده سالگی وی است . با این شناخت به فیلم می پردازیم . ورود یک خبرنگار فرانسوی ، به روستایی به نام کوهپایه ، این کوهپایه در کجای ایران واقع شده است و نماینده کدام فرهنگ ایرانی است ؟! معلوم نیست ، فقط در زیر نویس لاتین می خوانیم " کوهپایه ، ایران " ، لذا اولین احساس یک مخاطب ، بخصوص مخاطب خارجی ، اطلاق این روستا به جامعه روستایی ایرانی است . خبرنگار خارجی با زنی روستایی به نام زهرا آشنا می شود و زهرا حکایت سنگسار خواهر زاده خود را به نام ثریا را برایش تعریف کند . نکات جالب و گاه مسخره­ای که در این فیلم وجود دارد ، نحوه­ی انعکاس واقعیت هایمان در نزد بیگانگان است . وقتی می شنوم این فیلم در اکران­های عمومی در سینماهای آمریکا و اروپا نشان داده شده است . پیش خود می گویم:

-وای! واقعا یک زلزله ٩ ریشتری نمی توانست اینقدر به جامعه ایرانی آسیب بزند که این فیلم زد ! ....

بعد حق می دهم وقتی یک خارجی برای اولین بار ایران می آید ، احساس عدم امنیت کند و تا مدت ها از وهم خود گیج بماند ! و متاسفم که می بینم عوامل اصلی سازنده­ی این فیلم ، برخلاف فیلم­های ضد ایرانی بخاطر دخترم هرگز- و 300-   ایرانی هستند !

اما نکات :

١-      اولین چیزی جالبی که در فیلم وجود دارد ، تسلط زهرا ، خاله­ی ثریا به زبان انگلیسی است که نوعی آشنایی زدایی می کند . برای ما ایرانی تسلط یک زن روستایی به انگلیسی ، در یک روستای دورافتاده عجیب و غریب به نظر می رسد !

٢-      بحث جامعه شناختی جامعه روستایی

الف-  جامعه پدر سالار یا مرد سالار روستایی البته چنین جوی در روستاها بوده و وجود دارد ، اگرچه این جو به علت ارتباطات گسترده تر با جوامع شهری رو به تضعیف است . ولی این روابط پدر سالاری در جوامع روستایی فرهنگ سازی شده است . شناختی که من از جوامع روستایی دارم زیرا من دوستان و بستگان روستایی زیاد دارم و ضمن آنکه به مقتضای کارم روستاهای زیادی رفته ام -  این است که روابط پدر و دختر روابط عاطفی است ! ممکن است تعدادی از روستاها باشند که این طوری باشند  ولی اطلاق آن به عام یعنی روستاهای ایرانی کار تبلیغاتی بدی حساب می شود . مثل این است که ما بشنویم مثل فلان پدر آمریکایی دخترش سال ها در زیر زمین خانه حبس کند ، بعد بگوییم همه آمریکایی ها وحشی هستند . البته این شیوه نادرست تبلیغاتی هم در رسانه های دولتی ایران زیاد استفاده می شود . چیزی که ما در این فیلم در باره روابط دختر با پدرش در دو نمای رابطه فریدون با دو دخترش و رابطه پدر ثریا با دخترش می بینم ، بیش از آنکه نماینده نظام مردسالار روستایی سال ١٣۶۵ باشد بیشتر نماینده دوره عرب جاهلیت است ! پدری که به راحتی از دو دخترش چشم می پوشد و پدری که بدون آنکه حرف­های دخترش را گوش کند ، طرفش سنگ پرت می کند !

ب- زنان روستایی بعد از مرگ زن هاشم ، به خانه اش هجوم می برند تا وسایل متعلق به وی را غارت کنند ولی ثریا مانع این موضوع می شود! من نمی دانم شما از جامعه روستایی چقدر شناخت دارید ولی روستاییانی که من می شناسم در این زمینه ها ، بسیار امین تر و پاک تر از جامعه شهری هستند !

ج-شرکت دسته جمعی روستائیان در جمع سنگسار ثریا ، و سنگ انداختن پدر و فرزندان ثریا به سوی او ، که عاطفه خانوادگی جامعه روستایی ایرانی را در حد بسیار زیادی ضعیف نشان می دهد !

د-جنبه مذهبی خانواده روستایی ، ما می بینیم که وقتی زن هاشم می میرد ، زهرا از ملاقات هاشم با زن فوت کرده اش جلوگیری نمود . اگرچه از نظر شرعی این مسئله وجود دارد ولی بخاطر عواطف روستائیان ، عدم رعایت این رسم خیلی عادی است و اینکه حافظ شرع ، خانم زهرای روشنفکر شده است جالب است و بیرون کشیدن یک عادت جا نیافتاده است و جنبه تبلیغی دارد !

٣-      بحث قضایی ، که اصلا مغلطه عجیب و غریب است ! البته بحث رعایت عدالت و عدم رعایت عالت و بحث سئوال از عمل شنیع سنگسار ، بحث دیگری است ولی خود نحوه اجرای حکم ، سئوال برانگیز است . زیرا اولا اینکه دادگاهی برای صدور حکم ثریا تشکیل نمی شود ، غیر از یک ورق و یک حکم سریع یک ساعته بدون تعقیب قانونی مجرم ، ثانیا  در حکم زنا ، مرد زانی نیز باید مجازات شود و حد بر وی جاری شود ، در حالیکه اصلا کسی حرف از مجازات هاشم نمی زند انگار او کاملا بی گناه است !!  ثالثا خود اجرای حکم ، بی حجاب کردن ثریا ، و نحوه ی اجرای سنگسار ! من نمی دانم آقای نورسته براساس چه مستنداتی ، نحوه سنگسار را اینگونه نشان داده است ! رابعا در اسلام از دیدگاه قضایی ، این شیوه رسیدگی اشتباه است که البته نمی توان براین ایراد دانست و می شود فرض کرد قوه قضائیه عدالت را در این حکم پایمال کرده است !

۴-      نحوه فرار خبرنگار خارجی انگار حاشیه روستا ، مرز ایران و ترکیه است که خبرنگار خارجی با سوار شدن در ماشین در یک جاده آسفالته ، در سال 1365 ، با فرار از دست علی و ملای ده ، توانست پیام سنگسار ناعادلانه ثریا را پخش کند ! البه شاید خبرنگار خارجی ،  با تحویل نوار به یک پاسگاه ، خواسته است ظلم ملای ده را رو کند !!!!

۵-      فیلم به نحو جالبی حساب ملا و علی را از دیگر جامعه ملایان و پاسداران جدا می کند ! زیرا در فیلم نشان می دهد مانند فیلم مارمولک ملا ده دارای سابقه کیفری است و علی تقید مذهبی ندارد ! این دو جامعه می توانند ادعا کنند که این دو نفر دو شخصیت قلابی هستند که خودشان را جای آن ها جا زده اند ، لذا آنچه توی گود می ماند ، جامعه روستایی با تمام ضعف های برشمرده است !

۶-      فیلم از نظر فنی ، خوشبختانه فیلم کاملا ضعیفی است ، همین ضعف فیلم ، باعث می شود از ماندگاری فیلم کاسته شود ، اگرچه نفس خود سنگسار را در ذهن به خاطر دل خراش بودن آن باقی می گذارد ! حضور کارناوال بازیگران بیش از آنکه نمایش دهنده ی یک خلاقیت باشد میزان شتابزدگی و آشفتگی آقای نورسته است . داستان فیلم نیز خوب پرداخت نشده است ، جدایی ثریا از علی و نیز جریان اعتراف گیری از هاشم ، پرداخت و حوصله خوبی در آن صرف نشده بود ولی بازیگران ایرانی بد نبوده اند که کاش آن ها نیز بد بازی می کردند تا فیلم کاملا ضعیف می شد !


کلمات کلیدی:
 
سراب
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸  

 سراب

ناگهان در باز شد و سواره­ای در فضای کوچک اتاقم به یورتمه پرداخت و مبل ها و صندلی ها را نقش بر زمین کرد . مهار اسب را کشید ، اسب دو پا به هوا خاست . لوستر اتاق به زمین خورد و شکست . من مات و مبهوت پشت میز مطالعه ام ، قلم نوشتن را بر روی زمین گذاشتم و به این منظره نگریستم . مرد اسب سوار بر پشتش تیری فرو رفته بود و خون بر روی زمین فواره می کرد . اسبش جراحت سختی برداشته بود و بی آرامی می کرد . گلهای فرش در میان خون گم شده بودند و من فکر آن بودم که با رفتن وی ، چگونه فرش را پاک کنم . نگاههای وی بر من خیره بود . با وجود نا آرامی اسب و رفت و آمدهای بی تابانه اش در طول اتاق ، نگاههای مرد اسب سوار دمی از خیرگی در چشمانم دست بر نمی داشتند . آری ! خودش بود ! او را شناختم . زمانی طولانی بود  که او را می شناختم و دوست داشتم هر وقت او را می بینم از اسب فرو آورم و بدو تعظیم کنم . زخمهایش را التیام بخشم و سیرابش کنم . او همیشه تشنه بود . اکنون او در اتاق من بود .. با دستانم او را دعوت به نشستن کردم ولی با سر جواب رد داد . از پشت میز برخاستم و کنار اسبش آمدم و دستانش را روی اسب فشردم و آنها را بوسیدم . از میان آستین سبزش خون بیرون می جهید . درد دلم باز شد . سرم را بر روی دستانش نهادم ، بغض دلم ترکید و اشک ریختم . دست بر روی سرم کشید . سرم را بالا کردم و در چشمانش نگریستم . در چشمانش خون جمع شده بود . با گلوی گرفته به من گفت:

- تو مگر مرا فراموش کرده­ای ! . . . تو مگر مرا یار و حبیب نبودی ؟! ... مگر مرا بارها در دل شب نخواندی ! ... چه شد ؟! .... چرا فراموشم کردی ؟! ....

از این حرفهایش شرمنده شدم . سرم را روی دستانش انداختم و با ضجه گریستم . خون او بر سرم می ریخت و من مزه آن را زیر لبانم با اشکهایم مزمزه می کردم .

- تو مگر مرا یار و یاور نبودی ؟! ... مگر قول ندادی همیشه با من باشی  !؟ ...... چرا مرا با این زخم ها به حال خود رها کردی ؟! .....

جواب حرفهایش را نمی دادم . جواب شماتتهایش تنها گریه بود و بس ! حق با او بود . نام او را با ناله هایم شبهای زیادی خوانده بودم . از او طلب کمک کرده بودم . با او در خوان خدا  غذا خورده و سبک شده بودم و در خاطراتم لذت بودنش را انباشته بودم .

- تو باید این بی محبتی هایت را در حق من جبران کنی ؟! .........تو برایم آب بیاوری و تیمارم کنی ؟! ....

آخر چگونه می توانستم ! یاد دارم با او صحرا رفته بودم. زخمی و تشنه بود و آب می خواست . توان عبور از سپاهی که چون انبوه درختان جنگلی روبرویش تیغ کشیده بودند نداشت . آن سوی جنگل را به من نشان داده بود که کویر بود و در انتهای کویر می گفت رودخانه ای است که در دیدگانم چون سراب بود .هر قدر التماس می کرد که برایش آب بیاورم ، می گفتم :

- آخر ای فدایت شوم ! آنچه تو به من نشان می دهی رود فرات نیست ، سراب است !! ...

ولی باور نداشت . خیمه ها در تصویر گنگی آتش می گرفتند و فریاد العطش ، دل شنونده را به درد می آورد . ولی لشکر درختان بیرحم بودند و من چگونه به دیدگان سرابم اعتنا نکنم و خود را راضی کنم از این راه طولانی و پر خطر عبور کنم .

از اسب پائین امد و از پنجره اتاق فضای آنسوی درختان و کویر را با حسرت  نگاه کرد و بعد از مکثی صورتش را به سوی من چرخاند و ملتمسانه نگاهم کرد .   معلوم بود باز دوباره آب می خواست. ولی من شرمنده بودم و تنها گریه می کردم و او نیز همراه من گریست. در نگاههای گریانش التماس فوران می کرد ولی من توان یاری رساندنش را نداشتم  فریاد ها و ضجه های  جانسوزی را از ته دل برآورد ولی من تنها سرم را به علامت رد تکان دادم. پس مایوس سوار اسب زخمین خود شد .گریان بار دیگر آخرین نگاهش را به من دوخت ولی من توان زل زدن در چشمانش را نداشتم و سرم را پائین انداختم .

- پس بیهوده  آمدم ! ....فکر می کردم این بار دیگر درخواست مرا اجابت می کنی ! ... خداحافظ ای یار بی وفا ! ... گمان می کنم من دیگر دوستی چون تو را از دست داده ام ! ...

مهار اسب را کشید و با ردی از خون در آنسوی دیوار ناپدید شد . نفس عمیقی درون سینه ام کشیدم . می دانستم او دوباره باز می گردد و من از دیدنش شرمگین می شوم . آرزویم این شده است که روزی سراب را رودخانه بپندارم !! ...

تاسوعا سال ٧٩


کلمات کلیدی:
 
دو شعر - شب شکار و پیانو (ویرایش جدید )
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸  

شب شکار

 

همین شب بود

باز نعره ای درخشید

پنجره را باز کردم

چشم هایم به چشم گرگی زل زد

که استخوان هایم بر دهانش بود

و فریادی :

" هوا سرد است "

ناچار  همدیگر را رها کردیم

او با زوزه هایش

                   من با گرگر بخاری

و

   ما

        در یک قاب

                      آویزان شدیم !

 

 

--------------------------------------------------

پیانو

زندگی یک پیانو

در طویلی نت هایش جاری است

اکورد دست چپ فرو می ریزد

اما پاروهای دست راست خفته اند

و پایان نمایش

کف زدن های آبشاری است 

. . . . . 

پاروهای خواب می بینند

روی آب می نویسم 

 

 به علت جدید بودن پست پیانو شعر شب شکار را به همین پست اضافه کردم ، لذا سه نظر اول صرفا مربوط به شعر پیانو می باشد . با تشکر   

 

 

 


کلمات کلیدی: