| صحبتی با دوستان |
| ساعت ٥:٠٥ ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩ |
|
سلام خدمت دوستان خوب وبلاگیم که به آن ها ارادت دارم ، دست همگی اشان را می بوسم . واقعیت این است مدتی است به علت مشغله کاری و نیز تغییراتی که در فضای مکانی و روحی خود انجام داده ام ، فعلا دستم به هیچ کار جدیدی نمی رود و غبطه روزهایی را می خورم که با دوستانم گفتارهای سودمند و آموزنده داشتیم . فعلا ترجیح می دهم خود را در شرایط جدید به روز رسانی نکنم . مطمئنا در صورت اینکه این احساس به من دست دهد که در کنار دوستانم باشم حتما آن ها را خبر خواهم کرد اگرچه می دانم تاخیر در ارائه نوشته خود به معنی تقلیل دوستان خیلی خوبم هست . مطمئنم چنین شرایطی پیش می آید که من با عشق و علاقه وافر کارهای جدیدی را ارئه دهم تا در محک نگاه دوستان ادیب و دلسوزم به ارتقا قکری و نوشتاری خود بپردازم . ضمنا در صورتیکه دوستان مرا قابل بدانند ونظر مرا در باره کارهایشان جویا بودند سعی می کنم در اسرع وقت نظر خودم را در کامنت هایشان بنویسم . فعلا به روز رسانی من در وبلاگ احتمالا تنها در بخش صفحات و معرفی فیلم های منتخب ایرانی و خارجی خواهد بود . موفق باشید
کلمات کلیدی:
|
|
| شعر واره |
| ساعت ۱٠:٠٠ ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩ |
|
شب دست ها را بریده ، فریاد از دیوار بالا نمی رود در این عمق ، نوحه هایی برای مرده ها می شنوم خصم حجیم تر از آن است که نتوان غرق شد چشم هایم فاصله ها را شلیک می کنند روز از روزن چشمک ها به ملاقاتم می آید چگونه طنابی از ستاره ها ببافم و به کجای این آسمان بیاویزم می دانم بالاتر از سیاهی رنگی هست گل ها را درنگاتیو یک شب با نگاه هایم لمس کرده ام با پیاله گوش هایم ، نغمه ی شراب را شنیده ام و بادبادک هایم قاصدکی برای ستاره ها هستند در داستانی ستاره ها را در مهمانی شهاب ها به خانه آوردم در سپیدی کاغذهای باکره از نور کاشتم در قبر مزرعه ای دارم زیر خاطره ای یک غروب گل های شیپوری در نشا قلم اسرافیل را می خوانند !
کلمات کلیدی:
|
|
| دیوار |
| ساعت ۱٠:٢۳ ب.ظ روز سهشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩ |
|
خواهرم لباس از دیوار دوخته است بلندتر از قدش من تصویر نگاهش را در چشم هایم میکارم گلی قد می کشد و دستی آن را می گیرد پشت دیوار .....
کلمات کلیدی:
|
|
| نظری بر فیلم سنگسار ثریا |
| ساعت ۳:۱٢ ب.ظ روز سهشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸ |
|
فیلم سنگسار ثریا ، فیلمی است که به جای اینکه بیانگر و مستند یک سنگسار دل خراش در گذشته باشد بیشتر راوی یک سنگسار ممتد بر روی ایران و ایرانی ، در پیش چشمان مخاطبان بخصوص مخاطبان خارجی خویش است. داستان فیلم ، گویا در بارهی سنگسار واقعی زنی به نام ثریا منوچهری در یکی از روستاهای ایران است . در جستجوی اینترنتی ، همانطور که در اخر فیلم اشاره می کند ، تنها عکسی که از این زن در دسترس است ، عکس یک ده سالگی وی است . با این شناخت به فیلم می پردازیم . ورود یک خبرنگار فرانسوی ، به روستایی به نام کوهپایه ، این کوهپایه در کجای ایران واقع شده است و نماینده کدام فرهنگ ایرانی است ؟! معلوم نیست ، فقط در زیر نویس لاتین می خوانیم " کوهپایه ، ایران " ، لذا اولین احساس یک مخاطب ، بخصوص مخاطب خارجی ، اطلاق این روستا به جامعه روستایی ایرانی است . خبرنگار خارجی با زنی روستایی به نام زهرا آشنا می شود و زهرا حکایت سنگسار خواهر زاده خود را به نام ثریا را برایش تعریف کند . نکات جالب و گاه مسخرهای که در این فیلم وجود دارد ، نحوهی انعکاس واقعیت هایمان در نزد بیگانگان است . وقتی می شنوم این فیلم در اکرانهای عمومی در سینماهای آمریکا و اروپا نشان داده شده است . پیش خود می گویم: -وای! واقعا یک زلزله ٩ ریشتری نمی توانست اینقدر به جامعه ایرانی آسیب بزند که این فیلم زد ! .... بعد حق می دهم وقتی یک خارجی برای اولین بار ایران می آید ، احساس عدم امنیت کند و تا مدت ها از وهم خود گیج بماند ! و متاسفم که می بینم عوامل اصلی سازندهی این فیلم ، برخلاف فیلمهای ضد ایرانی –بخاطر دخترم هرگز- و – 300- ایرانی هستند ! اما نکات : ١- اولین چیزی جالبی که در فیلم وجود دارد ، تسلط زهرا ، خالهی ثریا به زبان انگلیسی است که نوعی آشنایی زدایی می کند . برای ما ایرانی تسلط یک زن روستایی به انگلیسی ، در یک روستای دورافتاده عجیب و غریب به نظر می رسد ! ٢- بحث جامعه شناختی جامعه روستایی الف- جامعه پدر سالار یا مرد سالار روستایی – البته چنین جوی در روستاها بوده و وجود دارد ، اگرچه این جو به علت ارتباطات گسترده تر با جوامع شهری رو به تضعیف است . ولی این روابط پدر سالاری در جوامع روستایی فرهنگ سازی شده است . شناختی که من از جوامع روستایی دارم – زیرا من دوستان و بستگان روستایی زیاد دارم و ضمن آنکه به مقتضای کارم روستاهای زیادی رفته ام - این است که روابط پدر و دختر روابط عاطفی است ! ممکن است تعدادی از روستاها باشند که این طوری باشند ولی اطلاق آن به عام یعنی روستاهای ایرانی کار تبلیغاتی بدی حساب می شود . مثل این است که ما بشنویم مثل فلان پدر آمریکایی دخترش سال ها در زیر زمین خانه حبس کند ، بعد بگوییم همه آمریکایی ها وحشی هستند . البته این شیوه نادرست تبلیغاتی هم در رسانه های دولتی ایران زیاد استفاده می شود . چیزی که ما در این فیلم در باره روابط دختر با پدرش در دو نمای رابطه فریدون با دو دخترش و رابطه پدر ثریا با دخترش می بینم ، بیش از آنکه نماینده نظام مردسالار روستایی سال ١٣۶۵ باشد بیشتر نماینده دوره عرب جاهلیت است ! پدری که به راحتی از دو دخترش چشم می پوشد و پدری که بدون آنکه حرفهای دخترش را گوش کند ، طرفش سنگ پرت می کند ! ب- زنان روستایی بعد از مرگ زن هاشم ، به خانه اش هجوم می برند تا وسایل متعلق به وی را غارت کنند ولی ثریا مانع این موضوع می شود! من نمی دانم شما از جامعه روستایی چقدر شناخت دارید ولی روستاییانی که من می شناسم در این زمینه ها ، بسیار امین تر و پاک تر از جامعه شهری هستند ! ج-شرکت دسته جمعی روستائیان در جمع سنگسار ثریا ، و سنگ انداختن پدر و فرزندان ثریا به سوی او ، که عاطفه خانوادگی جامعه روستایی ایرانی را در حد بسیار زیادی ضعیف نشان می دهد ! د-جنبه مذهبی خانواده روستایی ، ما می بینیم که وقتی زن هاشم می میرد ، زهرا از ملاقات هاشم با زن فوت کرده اش جلوگیری نمود . اگرچه از نظر شرعی این مسئله وجود دارد ولی بخاطر عواطف روستائیان ، عدم رعایت این رسم خیلی عادی است و اینکه حافظ شرع ، خانم زهرای روشنفکر شده است جالب است و بیرون کشیدن یک عادت جا نیافتاده است و جنبه تبلیغی دارد ! ٣- بحث قضایی ، که اصلا مغلطه عجیب و غریب است ! البته بحث رعایت عدالت و عدم رعایت عالت و بحث سئوال از عمل شنیع سنگسار ، بحث دیگری است ولی خود نحوه اجرای حکم ، سئوال برانگیز است . زیرا اولا اینکه دادگاهی برای صدور حکم ثریا تشکیل نمی شود ، غیر از یک ورق و یک حکم سریع یک ساعته بدون تعقیب قانونی مجرم ، ثانیا در حکم زنا ، مرد زانی نیز باید مجازات شود و حد بر وی جاری شود ، در حالیکه اصلا کسی حرف از مجازات هاشم نمی زند انگار او کاملا بی گناه است !! ثالثا خود اجرای حکم ، بی حجاب کردن ثریا ، و نحوه ی اجرای سنگسار ! من نمی دانم آقای نورسته براساس چه مستنداتی ، نحوه سنگسار را اینگونه نشان داده است ! رابعا در اسلام از دیدگاه قضایی ، این شیوه رسیدگی اشتباه است که البته نمی توان براین ایراد دانست و می شود فرض کرد قوه قضائیه عدالت را در این حکم پایمال کرده است ! ۴- نحوه فرار خبرنگار خارجی – انگار حاشیه روستا ، مرز ایران و ترکیه است که خبرنگار خارجی با سوار شدن در ماشین در یک جاده آسفالته ، در سال 1365 ، با فرار از دست علی و ملای ده ، توانست پیام سنگسار ناعادلانه ثریا را پخش کند ! البه شاید خبرنگار خارجی ، با تحویل نوار به یک پاسگاه ، خواسته است ظلم ملای ده را رو کند !!!! ۵- فیلم به نحو جالبی حساب ملا و علی را از دیگر جامعه ملایان و پاسداران جدا می کند ! زیرا در فیلم نشان می دهد مانند فیلم مارمولک ملا ده دارای سابقه کیفری است و علی تقید مذهبی ندارد ! این دو جامعه می توانند ادعا کنند که این دو نفر دو شخصیت قلابی هستند که خودشان را جای آن ها جا زده اند ، لذا آنچه توی گود می ماند ، جامعه روستایی با تمام ضعف های برشمرده است ! ۶- فیلم از نظر فنی ، خوشبختانه فیلم کاملا ضعیفی است ، همین ضعف فیلم ، باعث می شود از ماندگاری فیلم کاسته شود ، اگرچه نفس خود سنگسار را در ذهن به خاطر دل خراش بودن آن باقی می گذارد ! حضور کارناوال بازیگران بیش از آنکه نمایش دهنده ی یک خلاقیت باشد میزان شتابزدگی و آشفتگی آقای نورسته است . داستان فیلم نیز خوب پرداخت نشده است ، جدایی ثریا از علی و نیز جریان اعتراف گیری از هاشم ، پرداخت و حوصله خوبی در آن صرف نشده بود ولی بازیگران ایرانی بد نبوده اند که کاش آن ها نیز بد بازی می کردند تا فیلم کاملا ضعیف می شد !
کلمات کلیدی:
|
|
| سراب |
| ساعت ٩:۳٦ ق.ظ روز جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸ |
|
سراب ناگهان در باز شد و سوارهای در فضای کوچک اتاقم به یورتمه پرداخت و مبل ها و صندلی ها را نقش بر زمین کرد . مهار اسب را کشید ، اسب دو پا به هوا خاست . لوستر اتاق به زمین خورد و شکست . من مات و مبهوت پشت میز مطالعه ام ، قلم نوشتن را بر روی زمین گذاشتم و به این منظره نگریستم . مرد اسب سوار بر پشتش تیری فرو رفته بود و خون بر روی زمین فواره می کرد . اسبش جراحت سختی برداشته بود و بی آرامی می کرد . گلهای فرش در میان خون گم شده بودند و من فکر آن بودم که با رفتن وی ، چگونه فرش را پاک کنم . نگاههای وی بر من خیره بود . با وجود نا آرامی اسب و رفت و آمدهای بی تابانه اش در طول اتاق ، نگاههای مرد اسب سوار دمی از خیرگی در چشمانم دست بر نمی داشتند . آری ! خودش بود ! او را شناختم . زمانی طولانی بود که او را می شناختم و دوست داشتم هر وقت او را می بینم از اسب فرو آورم و بدو تعظیم کنم . زخمهایش را التیام بخشم و سیرابش کنم . او همیشه تشنه بود . اکنون او در اتاق من بود .. با دستانم او را دعوت به نشستن کردم ولی با سر جواب رد داد . از پشت میز برخاستم و کنار اسبش آمدم و دستانش را روی اسب فشردم و آنها را بوسیدم . از میان آستین سبزش خون بیرون می جهید . درد دلم باز شد . سرم را بر روی دستانش نهادم ، بغض دلم ترکید و اشک ریختم . دست بر روی سرم کشید . سرم را بالا کردم و در چشمانش نگریستم . در چشمانش خون جمع شده بود . با گلوی گرفته به من گفت: - تو مگر مرا فراموش کردهای ! . . . تو مگر مرا یار و حبیب نبودی ؟! ... مگر مرا بارها در دل شب نخواندی ! ... چه شد ؟! .... چرا فراموشم کردی ؟! .... از این حرفهایش شرمنده شدم . سرم را روی دستانش انداختم و با ضجه گریستم . خون او بر سرم می ریخت و من مزه آن را زیر لبانم با اشکهایم مزمزه می کردم . - تو مگر مرا یار و یاور نبودی ؟! ... مگر قول ندادی همیشه با من باشی !؟ ...... چرا مرا با این زخم ها به حال خود رها کردی ؟! ..... جواب حرفهایش را نمی دادم . جواب شماتتهایش تنها گریه بود و بس ! حق با او بود . نام او را با ناله هایم شبهای زیادی خوانده بودم . از او طلب کمک کرده بودم . با او در خوان خدا غذا خورده و سبک شده بودم و در خاطراتم لذت بودنش را انباشته بودم . - تو باید این بی محبتی هایت را در حق من جبران کنی ؟! .........تو برایم آب بیاوری و تیمارم کنی ؟! .... آخر چگونه می توانستم ! یاد دارم با او صحرا رفته بودم. زخمی و تشنه بود و آب می خواست . توان عبور از سپاهی که چون انبوه درختان جنگلی روبرویش تیغ کشیده بودند نداشت . آن سوی جنگل را به من نشان داده بود که کویر بود و در انتهای کویر می گفت رودخانه ای است که در دیدگانم چون سراب بود .هر قدر التماس می کرد که برایش آب بیاورم ، می گفتم : - آخر ای فدایت شوم ! آنچه تو به من نشان می دهی رود فرات نیست ، سراب است !! ... ولی باور نداشت . خیمه ها در تصویر گنگی آتش می گرفتند و فریاد العطش ، دل شنونده را به درد می آورد . ولی لشکر درختان بیرحم بودند و من چگونه به دیدگان سرابم اعتنا نکنم و خود را راضی کنم از این راه طولانی و پر خطر عبور کنم . از اسب پائین امد و از پنجره اتاق فضای آنسوی درختان و کویر را با حسرت نگاه کرد و بعد از مکثی صورتش را به سوی من چرخاند و ملتمسانه نگاهم کرد . معلوم بود باز دوباره آب می خواست. ولی من شرمنده بودم و تنها گریه می کردم و او نیز همراه من گریست. در نگاههای گریانش التماس فوران می کرد ولی من توان یاری رساندنش را نداشتم فریاد ها و ضجه های جانسوزی را از ته دل برآورد ولی من تنها سرم را به علامت رد تکان دادم. پس مایوس سوار اسب زخمین خود شد .گریان بار دیگر آخرین نگاهش را به من دوخت ولی من توان زل زدن در چشمانش را نداشتم و سرم را پائین انداختم . - پس بیهوده آمدم ! ....فکر می کردم این بار دیگر درخواست مرا اجابت می کنی ! ... خداحافظ ای یار بی وفا ! ... گمان می کنم من دیگر دوستی چون تو را از دست داده ام ! ... مهار اسب را کشید و با ردی از خون در آنسوی دیوار ناپدید شد . نفس عمیقی درون سینه ام کشیدم . می دانستم او دوباره باز می گردد و من از دیدنش شرمگین می شوم . آرزویم این شده است که روزی سراب را رودخانه بپندارم !! ... تاسوعا سال ٧٩
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : متولد خرداد 46 علت انتخاب نام پسردایی به خاطر خاطره خوشی است که با آنان در کودکی داشتم و به امید تجدید آن خاطره ها دنبال دایی زاده های جدید می گردم . پروفایل مدیر : نادر نظامی |
| صفحات وبلاگ |
| لینکستان |


